گلوله، اسلحه، کشته شدن، تروریست و... همه و همه واژههایی هستند که به تن دنیای کودکانه بچهها بیش از اندازه بدقواره و بزرگ است و توضیح چرایی حرکات غیرانسانی در کف خیابانها به نام واژههای پرطرفداری مثل آزادی و ارزانی و اعتراض، سخت. بچهها، صلح را دوست دارند و هر جا که کودکی با زیادهخواهی کسی، گریان و عریان و گرسنه است، آنها را به همدردی با همنوعان خود وا میدارد، حال چه فلسطین باشد، چه دختر سه ساله خودمان.
فلسفه و منطق پشت ناآرامیها هر چه که باشد، این روزها اذهان مردم و خانوادههای داغدار را که عزیز بیگناهشان را در اثنای درگیریهای مسلحانه از دست دادهاند با یک سوال مشترک درگیر کرده؛ ریحانه سلطانینژاد، علیسان جباری، طاها بهروزی، آنیلای سه ساله، ملینا؛ نفر بعدی که قربانی نقشههایی که به نام مردم و اعتراض به گرانی انجام میشود، چه کسی و کدام کودک بیدفاعی است که هیچ تصویری از جنگ و اسلحه و خشم ندارد؟.
کودکان هر بار متناسب با شبکه ارتباطی مختص و قابل درک خودشان با جنگزدگان و قربانیان حوادث مختلف، همدردی کردهاند، یک بار با مادری برای عروسکهایشان و اهدای آنها به کودکان بیدفاع غزه و این بار در دبستان امالبنین مرند با یک کاغذ و چند مداد رنگی. آنها، خشونت آلوده به خون کودکان را قرمز و ملینای سه ساله و دختر کاپشن صورتی را در بهشتی سبز ترسیم کردهاند. آنها هر چند به تیرگی جنگ کف خیابان و سیاستهای کثیف پشت آن پی بردهاند، اما هنوز هم دنیای رنگی را بیشتر میپسندند و به آمدن روزهای بهتر امیدوار هستند.

محروم و دورافتاده؛ اما عاشق
در نقطهای که کوه، نگهبان مدرسه است و سرمای استخوانسوز، طنین سرود ملی ایران با صدای بچههای قد و نیم قد میراکوه که شمالیترین روستای سراب و دورافتاده و صعبالعبور است، سکوت کوهستان را میشکند.
دانشآموزان دبستان مختلط روستای میراکوه، با همان کاغذ و مدادرنگی، پرچم ایران را کشیدهاند. اینجا نفسها یخ میزنند، در یکی از سردترین نقاط کشور که بچهها و اهالی حتی از داشتن کوچکترین امکانات در روستا محروم هستند، احساسات و عواطف کودکانه هنوز هم کورسوی امیدی را نشان میدهد.
بچهها داشتن راه خوب، بدون نگرانی از خطر تصادف و واژگونی ماشین، بسترهای ارتباطی مناسب و مدرسهای زیبا را حق خود میدانند، آنها هر چند مثل بسیاری از مردم نجیب ایران، از درک فلسفه جنایتهای مرگبار اخیر عاجز هستند، وطنشان را عاشقانه دوست دارند و به امید روزهای خوب و زندگی عادلانه، با تکیه بر اینکه یک کاغذ و یک قلم میتواند، دنیا را تغییر دهد، دست به کار شده و پرچم ایران را در دستان یخزدهشان به رخ دنیا کشیدهاند.

برج آزادی از تهران تا روستایی عشایرنشین
روستای عشایری سعیدالله سامی قره کند مراغه؛ به اندازه اسمش طولانی و صعبالعبور و دورافتاده است. همانجا که شش دانشآموز روستا با چکمههای که شکستن قندیلهای زمستان و راه رفتن در دل برف روستا فقط از آنها برمیآید، کاپشن در دست و با دل و جان و با تشویق معلم روستا، آقای جعفر علیدوخت، برج آزادی را به نشانه عشق به وطن و با شعار همه جای ایران، سرای من است، از دل برف بیرون کشیدهاند، مجسمهای برفی که هر دانهاش با مهر و عشق بچههایی عجین شده است که از بچگی، بزرگ شدهاند، اما وجه اشتراکشان با تمام بچههای دنیا امیدواری به آینده است.
بچهها، معماران آینده ایران بعد از تکمیل شاهکارشان با مداد به جان پیکره برفی دستسازه خود افتاده و نقش و نگار برج را مثل معمارهای حرفهای رسم کرده و پرچم ایران را بر سر برج به اهتزاز درآوردند و سرافرازتر از همیشه رو به دوربین، شعر ای ایران را زمزمه کردند.
انتهای پیام


نظرات