• دوشنبه / ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۱۰:۴۱
  • دسته‌بندی: تجسمی و موسیقی
  • کد مطلب: 1405022112036

آلزایمر هم باعث فراموشی «وطن» نشد!

آلزایمر هم باعث فراموشی «وطن» نشد!

آلزایمر، خانواده را هم برایش غریب کرده است، اما هنوز پیانو برایش چونان یک دوست قدیمی است؛ دوستی که وقتی کنارش قرار می‌گیرد گویی موجی از خاطرات سراغش می‌آید و به یک‌باره انگشتانش روی کلاویه به رقص در می‌آیند و ملودی‌ «ایران» به گوش می‌رسد.

به گزارش ایسنا، «محمد سریر» آهنگسازی است که با خاطرات ما گره خورده است، با نت‌های طلایی که خلق کرده است، حتی اگر یک آهنگ باشد؛ یعنی قطعه معروف «ایران» با صدای محمد نوری، که در حافظه شنیداری مردم ایران ماندگار شده است.

محمد سریر، آهنگساز بسیاری از ملودی‌های ماندگار موسیقی ایران است که بعضاً بی‌آنکه از نام او مطلع باشیم، بارها حتی از درگاه تلویزیون و رادیو با این آثار همخوانی کرده‌ایم. شاید معروف‌ترین نمونه این آثار با صدای ماندگار محمد نوری در خاطرۀ ما نقش بسته باشد.

یکی از معروف‌ترین این آثار قطعه «ایران» با همکاری این دو هنرمند است؛ اثری که صلابت ادای کلمات توسط نوری، به آن رنگ ویژه‌تری می‌بخشد و همین امر موجب می‌شود پس از سال‌ها همچنان در ذهن ما تداعی شود. این اثر اما تنها در ذهن مخاطب حک نشده، بلکه در ذهن خالق آن نیز؛ یعنی محمد سریر حتی پس از ابتلا به بیماری آلزایمر هم همچنان باقی است.  

محمد سریر که این روزها به علت این بیماری گاهی حتی خانواده‌اش را نیز غریبه می‌پندارد، زمانی که پشت پیانو می‌نشیند و انگشتانش صفحه کلاویه را لمس می‌کنند، ناخودآگاه اثر «ایران» را می‌نوازد.

در این قسمت می‌توانید ویدئویی از این روایت را ببینید.

به بهانۀ باز انتشار این ویدئو و در پی پخش مستندی از زندگی سریر در روزهای بیماری، مصاحبه‌ای از او در سال ۹۶ که از مسیرش در موسیقی و همکاری‌هایش با محمد نوری می‌گوید، بازخوانی می‌شود.

«از سال ۴۳ وارد رادیو شدم و به‌عنوان نوازنده فعالیت کردم. هم ویولن می‌زدم و هم آکاردئون، که این توانایی کمک می‌کرد در برنامه‌هایی که برای کودکان و جوانان ترتیب می‌دادیم حضور داشته باشم. بخشی از فعالیت من در همان برنامه‌ها شکل گرفت و بسیاری از آثاری که بعدها نوشتم و اجرا شد، حتی دوره‌هایی که با محمد نوری داشتم، از همان زمان آغاز شد.

در آن دوره، حدود ۲۰ یا ۲۱ سال داشتم و عملاً به‌نوعی به سمت موسیقی کلامی جذب شدم. با اینکه در هنرستان موسیقی کلاسیک خوانده بودم، اما علاقه‌ام به موسیقی کلامی شکل گرفت؛ یکی به خاطر خود موسیقی و دیگری به خاطر شعر. علاقه من به شعر از دوران دبیرستان آغاز شد؛ زمانی که در رشته ریاضی تحصیل می‌کردم و معلم بسیار خوبی به نام آقای دکتر حاکمی داشتم. او کمک زیادی به شناخت من از ادبیات و شعر کرد و همین باعث شد این دو بال، یعنی شعر و موسیقی، در کنار هم قرار بگیرند و زمینه خلق و اجرای آثار موسیقی کلامی فراهم شود.

من در مجموع هشت سال در آکادمی تحصیل کردم. حدود چهار یا پنج سال به‌صورت پیوسته آنجا بودم، مدتی بازگشتم و دوباره رفتم. در فاصله‌ای هم که اینجا کار می‌کردم، مرخصی بدون حقوق می‌گرفتم تا بتوانم تحصیلم را ادامه دهم و آن را به پایان برسانم.

اینکه موفق شدم به وین بروم و وارد آکادمی شوم، برایم یک طرح و پروژه ذهنی بود که علاقه زیادی داشتم محقق شود. زمانی که این اتفاق افتاد و از امتحانات ورودی با موفقیت بیرون آمدم، حس بسیار خوبی داشتم. همین موضوع مرا تشویق کرد که این موهبت و شانس را از دست ندهم.

البته بارها پیش می‌آمد که ناامید شوم، چون آن رشته و حجم کار، بسیار مرا درگیر می‌کرد. گاهی شب‌های دیرهنگام، خسته و ناراحت می‌شدم و برای آرامش، پیاده‌روی می‌کردم تا کم‌کم دوباره مصمم شوم و برگردم و آن کار را به پایان برسانم.

این توفیق را داشتم که هیچ‌وقت مغرور نشوم. همیشه احساس می‌کردم که هنوز کم کار کرده‌ام. گاهی وقتی با بعضی از دوستان صحبت می‌شود و بسیار تشویقم می‌کنند، وقتی به گذشته برمی‌گردم، می‌بینم که هنوز ظرفیت‌های بیشتری در من وجود داشته و می‌توانستم کارهای بیشتری انجام دهم.»

او همچنین درباره لحظاتی که با محمد نوری خلق کرده است، می‌گوید: «لحظه‌های بسیار به‌یادماندنی‌ای در همکاری با محمد نوری داشتم. لحظه‌های شادی، اشک‌ریزان و تجربه‌های گوناگونی که در جریان یک خلاقیت و در یک لحظه شکل می‌گرفت. بسیاری از کارها را طی بیش از ۴۵ سال، توأمان و در کنار هم انجام دادیم.»

سریر با بیان اینکه، خودِ زندگی کردن یک هنر است، بیان می‌کند: «زمانی که انسان با این مفهوم آشنا می‌شود، درمی‌یابد که باید به همه ابعاد زندگی هنرمندانه‌تر نگاه کند. دست‌کم این است که هنر با تضاد معنا پیدا می‌کند. همه خلاقیت‌ها در دل تضاد معنا می‌یابند و موسیقی نیز همین‌گونه است. در موسیقی می‌گوییم اصوات مطبوع و غیرمطبوع باید در کنار هم قرار بگیرند تا یک حاصل زیبایی‌شناسانه به‌وجود بیاید. زندگی هم همین است. تا زمانی که نگاه انسان این‌گونه باشد، هیچ‌وقت دلگیر نمی‌شود و می‌پذیرد که این هم بخشی از زندگی است.»

او ادامه می‌دهد: «تقریباً تمام آثاری که روی آنها کار کرده‌ام، بر پایه شعر شکل گرفته‌اند، یا شعر آنها سروده شده بود یا از شعر شاعران دیگر استفاده کرده‌ام. بزرگانی مانند فریدون مشیری، شیون فومنی و دیگران، همگی به نوعی به من کمک کرده‌اند تا از نظر اندیشه‌ورزی رشد کنم. اساساً اندیشیدن بدون آنها برای من میسر نبود.

آثاری هم که خلق شده‌اند، اگر موفقیت یا تأثیری داشته‌اند، یک بالِ اصلی آن مربوط به همان شعر و کلام بوده است.

خیلی نمی‌توانم بگویم چه چیزی موجب می‌شود یک اثر جدید بسازم. گاهی انسان به مرحله‌ای می‌رسد که احساس می‌کند سرریز شده و باید کاری انجام دهد. بارها چنین حالتی برای من پیش آمده است؛ یعنی بی‌اختیار به سمت پیانو رفته‌ام، شروع به نواختن کرده‌ام و در همان لحظه ایده‌هایی به ذهنم رسیده که آنها را یادداشت کرده‌ام.

گاهی این احساس بیشتر از دلِ شعر شکل می‌گیرد. بعضی شعرها برای من انگار موسیقی را در درون خود دارند و همین باعث می‌شود که احساس کنم باید روی آنها کار کنم.»

این هنرمند همچنین درباره آغاز همکاری‌اش با محمد نوری اینگونه روایت می‌کند: «در دوره‌ای که آهنگسازی را به‌طور جدی آغاز کردم، شاید مهم‌ترین مقطع از سال ۴۵ شروع شد. در آن زمان، یکی از دوستان عزیزم در دانشکده حقوق؛ یعنی محمد مصدق، که شاعر شناخته‌شده‌ای هم بود، شعری به من داد. من روی آن شعر قطعه‌ای ساختم و بعد آن را برای ارکستر بزرگ تنظیم کردیم و در رادیو با صدای محمد نوری ضبط شد.

آن دوره برای من به یک انگیزه بسیار قوی تبدیل شد تا بتوانم کارهای کلامی بیشتری انجام دهم، به‌ویژه اینکه خودم هم به ادبیات و شعر علاقه‌مند بودم و شناختی از شعر خوب داشتم؛ شعرهایی که می‌توانستند پشتوانه مهمی برای موسیقی باشند. نخستین اثری که با محمد نوری ساختیم، قطعه‌ای بود به نام «باران».

بعد از آن، کارهای دیگری را با هم انجام دادیم. البته بیشتر این آثار را برای خودمان می‌ساختیم و منتشر نمی‌کردیم، بلافاصله سراغ کار بعدی می‌رفتیم. دلیلش این بود که من خودم را در این حوزه یک حرفه‌ای صرف تلقی نمی‌کردم و همیشه فکر می‌کردم این بخش، بیشتر جنبه احساسی و درونی زندگی من است.

سال‌ها بعد، ناگهان تصمیم گرفتیم مجموعه‌ای از این آثار را منتشر کنیم که آلبومی شد به نام «دل‌آویزترین». در حقیقت، این آلبوم مجموعه‌ای از قطعاتی بود که در مقاطع مختلف ساخته شده بودند و به‌تدریج از نظر کیفیت و پختگی به مرحله‌ای رسیده بودند که امکان انتشار پیدا کردند.

برخی از این قطعات شاید پنج یا شش سال زمان می‌برد تا به این نتیجه برسم که به کیفیت مطلوب رسیده‌اند. علتش این بود که ما هیچ تعهدی برای انتشار سریع آثار برای خودمان قائل نبودیم. او هم اساساً اهل شتاب‌زدگی نبود. به همین دلیل ترکیب خوبی با هم داشتیم، چون این توافق و توازن همیشه به‌دست نمی‌آید. خیلی‌ها عجله دارند، بعضی‌ها هنوز راضی نشده‌اند و همین باعث می‌شود کار از تعادل خارج شود.

بعدها کارهای مختلفی ساختیم. در ابتدا چند تک‌آهنگ برای رادیو تولید می‌کردیم که به‌نوبت منتشر می‌شدند. گاهی محمد نوری اشعاری را به من معرفی می‌کرد یا شعرهایی به او پیشنهاد می‌شد، اما بعضی وقت‌ها به او می‌گفتم این شعرها خیلی با روحیه و فضای کاری من سازگار نیست. او هم می‌گفت: «پس تو نساز»، چون عملاً فقط با من کار می‌کرد و سلیقه‌ام را به‌خوبی می‌شناخت.

زمانی که به ایران بازگشتم، کار ما شکل متفاوت‌تری پیدا کرد، چون بعد از حدود ۱۰ سال، احساس می‌کردیم آثارمان به مرحله‌ای رسیده‌اند که می‌توانند وارد چرخه انتشار و پخش شوند.

در آن دوره، قطعه‌ای با عنوان «عروسی» را با هم کار کردیم. آن زمان هنوز دانشجو بودم و حتی ازدواج هم نکرده بودم، اما احساس کردیم جای چنین اثری خالی است. البته نمونه‌هایی وجود داشت، اما آن شأن و وقاری که بتوان از آن در هر مراسم عروسی استفاده کرد، کمتر دیده می‌شد. ضمن اینکه ریتم این قطعه به‌گونه‌ای بود که می‌شد ریشه‌ها و پایه‌های آن را در موسیقی اقوام مختلف ایرانی مشاهده کرد. جالب اینکه این آهنگ هم در مراسم ازدواج من و هم در مراسم ازدواج خود ایشان پخش شد.»

او همچنین درباره ساخت آثارش توضیح می‌دهد: «در آثارم، بیشتر خودم را بیان می‌کنم. همان‌طور که بعضی‌ها نزد دوستی می‌روند، درد دل می‌کنند و سبک می‌شوند، برای من هم موسیقی چنین حالتی دارد، نوعی انتقال درونیات و احساسات شخصی. معمولاً باید سوژه‌ای که با آن روبه‌رو می‌شوم ــ مثلاً یک شعر ــ با بخشی از زندگی و احساساتم منطبق باشد؛ اگر چنین ارتباطی شکل نگیرد، اساساً نمی‌توانم با آن ارتباط برقرار کنم و از آن خوشم نمی‌آید.

اگر کاری خوب از آب دربیاید، احساس می‌کنم درد دل خوبی کرده‌ام و سبک شده‌ام؛ انگار بخشی از گلایه‌ها و احساساتم را بیان کرده‌ام.

هیچ‌وقت هم به این فکر نکرده‌ام که صرفاً برای کسی اثری بسازم. امروز جوانان زیادی هستند که کار می‌کنند و صداهای بسیار خوبی هم دارند، اما من گاهی واقعاً شرمنده می‌شوم، چون اگر چیزی از درونم نجوشد، نمی‌توانم فقط برای ساختن یک اثر دست به کار شوم. اگر بخواهم صرفاً کاری ساخته باشم، خودم را راضی نکرده‌ام.»

منبع مصاحبه محمد سریر: آرته باکس.

انتهای پیام