• چهارشنبه / ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۰۰:۲۰
  • دسته‌بندی: ادبیات و کتاب
  • کد مطلب: 1405022213243

بازخوانی یک رمان جادویی

بازخوانی یک رمان جادویی

در یادداشتی روایت‌شناختی درباره رمان «دو پروانه روی شانه کولی»، این اثر به‌عنوان متنی چندلایه در مرز رئالیسم جادویی و اسطوره‌گرایی بررسی شده است؛ روایتی که با تمرکز بر شخصیت «میران» و تقابل او با نیروهای تاریخی، طبقاتی و ناخودآگاه جمعی، نشان می‌دهد چگونه زمان، حافظه و وراثت در شکل‌گیری سرنوشت انسان درهم تنیده می‌شوند و ساختار داستان از طریق تعلیق، جابه‌جایی زمانی و نمادپردازی پیش می‌رود.

به گزارش ایسنا، محمدحسین گلشن‌زاده ‌ثانی در یادداشتی به بررسی رمان «دو پروانه روی شانه کولی» نوشته محمد حنیف از منظر روایت‌شناسی پرداخته و نوشته است:

«برانون توماس در کتاب مبانی روایت معتقد است که وقتی می‌توان به حالت‌های پیچیده روانی شخصیت و معناهای اخلاقی و روانی یک اثر ادبی پی برد که بتوان خود را جای شخصیت گذاشت. برای رسیدن به این فهم در کلیت یک رمان، علاوه بر تمرکز روی شخصیت‌پردازی، زمان روایی، پیرنگ و زاویه دید یا کانونی شدگی و همچنین صدا و لحن و ویژگی‌های زبانی راوی و بازتاب آن روی ذهن خواننده باید بررسی شود. در این نوشتار، ویژگی‌های عناصر داستانی برشمرده روایت‌شناسی، در رمان «دو پروانه روی شانه کولی» بررسی می‌شود.

رمان «دو پروانه روی شانه کولی» که به شهرام اقبال‌زاده تقدیم شده، با صحنه‌ای از گفت‌وگوی میران به‌عنوان شخصیت اصلی رمان با مادرش آوانتیکا آغاز می‌شود. پیرزن در آستانه آخرین دم زندگی، پرده از راز میراث خانوادگی خویش برمی‌دارد: «قالیچه پرنده... قالیچه حضرت سلیمان....گران‌بهاترین ارثیه دنیا.» آواتنتیکا وصیت می‌کند که پسرش او را بعد از مرگ، دور از چشم همسایگان در قبرستان دره‌غریب (قبرستان مخصوص کولیان) دفن کند و سپس به پایتخت برود تا خاله صدری‌جان اوراد پرواز قالیچه را به او بیاموزد. میران مبهوت از وقوف به تبار کولی بودن مادرش، رو در روی صولت دهنادی قرار می‌گیرد. همکلاسی کینه‌توزی که بذر دشمنی را از همان اوان کودکی کاشته و اینک مشغول جمع کردن حاصل آن است. خواننده از این پس داستان را بر اساس تضاد و درگیری‌های این دو شخصیت پی می‌گیرد. میران ساده‌دل و صولتِ طماعِ توطئه‌گر. صولت شرّخری را برای وصول بدهی‌اش از میران به قبرستان دره‌غریب می‌آورد؛ شرّخر ناتوان از وصول بدهی، با استخوان ترقوه شکسته، در حالیکه زخمی به صورت میران انداخته به پسر آوانتیکاری مرحوم قول می‌دهد که او را در هر جای دنیا که پنهان شده باشد، پیدا کرده و از طریق شکستن تمامی استخوانهایش زجرکش خواهد کرد.

میران خودش را به پایتخت می‌رساند. وازگن، مرد مسیحی ارمنی‌تبار او را از مرگ نجات می‌دهد و میران را به خانه خاله صدری‌جانِ دکتر علفی هدایت می‌کند. میران که ابتدا اعتقادی به جادویی بودن قالیچه نداشته، با دیدن اعمال خارق‌العاده صدری‌جان به او و قالیچه ایمان می‌آورد و درخواست می‌کند که صدری‌جان اوراد قالیچه را در اختیارش بگذارد، اما خاله صدری‌جان وقتی درمی‌یابد که هدف میران از به دست آوردن قالیچه، نه سفر به گذشته برای تغییر دادن مسیر غلط حوادث بزرگ تاریخی، که رسیدن به عشق دوران کودکی‌اش توران است، می‌کوشد با وارد کردن میران به زندگی بزرگمهر که بازمانده یکی از وارثان هم‌دوره جد میران، (حاج‌علی‌اصغر امین‌تجار) است، دامنه دید پسر آوانتیکای مرحوم را گسترش دهد: «... اما اگر حاضر باشی برای رسیدن به عشقت از خودت بگذری... راهی پیش پایت می‌گذارم که به توران خانمت هم برسی. نه تنها به توران...» که میران بتواند جان کرور کرور انسان بی‌گناه را نجات بدهد.

خاله ‌صدری‌جان مقداری از داروهایی گیاهی را در اختیار میران قرار می‌دهد و به او می‌گوید، به بیمارستان مهر برود و به وسیله همان داروها، دختری توران نام از طبقه اشراف را که چهار سال است در کما فرو رفته به زندگی بازگرداند و از همان طریق به توران خودش برسد. اینجاست که پای میران به باغ وسیع بزرگمهر باز می‌شود، باغی که دفینه‌ای گرانبها در آن نهفته است. بعد از اینکه میران طی ماجراهایی قابلیت به پرواز درآوردن قالیچه را پیدا می‌کند و به گذشته‌ها سفر می‌کند، درمی‌یابد که اسیر تاریخ و طریقه زیست پیشینیان خویش است؛ اسیر «سلول‌هایی که در مغز هر کدوم از ما فرمان می‌دند چطور رفتار کنیم، از قرن‌ها قبل تربیتشون شروع شده... می‌دونی مهم‌ترین ارثیه پدر و مادر ماها چیه؟» میران سری به علامت نمی‌دانم تکان داد. پیشکار به خاراندن صورتش ادامه داد: «ندای درون! ... فکر می‌کنم باور داشته باشی که مثلا اینکه تو مهربون و کم‌رویی، یا دهنادی خشنه و پررو! خب این از چیه؟ از کجا میاد؟ از ندای درون یا به قول شما از وراثت! ....تو وارثِ یک آرزوی سرکوب‌شده در ناخودآگاه جمعی خانواده‌ات هستی!»

بعد از اینکه بار دیگر پای صولت و سپس شرّخرِ زخم‌خورده به زندگی تازه میران در باغ بزرگمهر باز می‌شود، باز هم میران درگیر این است که چگونه اسیر ناخودآگاه خود و آرزوی سرکوب‌شده اجدادش شده است. «هرچند میران اندوه عشق ناکامی را که پیشکار از آن حرف می‌زد، همیشه در وجودش احساس کرده بود، در باورش نمی‌گنجید که یک ژنِ ناچیز از قرن‌ها پیش بیاید و بر تمامی عوامل اثرگذار دیگر غلبه کند. پیشکار در جوابش گفت: «بپذیری یا نپذیری، بخوای یا نخوای، تو وارث این میل سرکوب‌شده نسل خودت هستی.»

میران به اتاقک ته باغ خیره شد و با صدایی لرزان گفت: «شاید!» و در همان حال به یاد آورد که دو سه سال نامه عاشقانه‌اش به توران را در جیب گذاشته و هرگز جرئت نکرده بود آن را به توران بدهد، در حالی‌که صولت و توران بزرگمهر می‌توانستند هر حرفی را بدون خجالت بر زبان بیاورند، یا دل آدم‌ها را بشکنند. برای میران جالب بود که خود پیشکار هم زمانه را زمانه درستکاری نمی‌دانست: «وقتی دروغ و ریا حاکم باشه؛ آدم راستگویی مثل تو کارش لنگ می‌زنه. صداقت توی این روزگار معنای حماقت می‌ده. ندای درون تو در این نیرنگستان، زندگی‌ات رو پرعذاب کرده.» پیشکار حرف آخرش را زد: «به نظر من شما واسه زندگی تو این دوره و زمونه متولد نشدی!»

رمان دو پروانه روی شانه کولی از منظر روایت‌شناسی، متنی با لایه‌های آشکاری از «رئالیسم جادویی» است. اینکه میران در سفرهایش به گذشته‌ها و آینده چه ماجراهایی را از سر می‌گذراند و در خاتمه داستان به کجا ختم می‌شود، محل بحثش اینجا نیست، اما با این اوصاف باید گفت که نویسنده این اثر که از مولفه‌های رئالیسم جادویی سود جسته، دلبستگی‌اش را به قصه‌های عامه و اساطیر آشکارا نشان داده و در شخصیت‌پردازی‌هایش نمادپردازی را نیز در نظر گرفته است. میران تجسم آشکار فردی است که وارث میل سرکوب‌شده نسل خود است. کسی که می‌خواهد یاری‌گر همه باشد، اما نمی‌داند که تمامی انسانها قابلیت درک محبت او را ندارند، همین است که سرخورده و به تأسی از ندای درونش، به عزلت پناه می‌برد. صولت، شرّخر و بزرگمهرها در نقطه مقابل او قرار دارند، بزرگمهر نماد اعتبار مادی و تفاخر خانوادگی است. به همین دلیل است که زخم صورت میران که اثر مظلومیت او در مقابل صولت و شرخر و رسالت مقدس او در راه مبارزه با ظلم و تغییر مسیر تاریخ بوده، در نگاه بزرگمهر (به‌عنوان نماینده تفاخر سرمایه‌داری) به نشانه ولگردان فرومایه تنزل پیدا می‌کند. تکرار کلماتی همچون «الدنگ»، «رذل» و «گدا» از سوی بزرگمهر خطاب به میران و پیشکارش، هرچند در ظاهر واکنشی عصبی می‌نماید، اما نشانگر دیوار بلند طبقاتی است که پیشتر جد بزرگمهر نمونه عینی‌اش را میان دو محله غنی و فقیر کشیده و اکنون میران باید از آن عبور کند. آوانتیکا با صورت مسی و هیبت اساطیری‌اش یک نگهبان راز در دل قصه‌های عامیانه است. صدری‌جان کولی نیز پیشگو و راهنما و بندزننده دل‌های شکسته است. این کولی پیر با هدیه دادن بذر نیلوفر به میران، نشان می‌دهد که پسر آوانتیکا، حال که از دل زمستان سرد سیلقاس به منزل گرم وازگن رسیده، باید همچون نیلوفر از میان گل و لای عفن به سمت آسمان و نور سر بکشد.

زمان روایی داستان نیز در دو بخش زمان عینی و زمان ذهنی قابل تقسیم‌بندی است. ماجرا از تصویر پرتعلیق شکافتن دیوار کمد و یافتن قالیچه جادویی آغاز می‌شود و سپس زمان به گذشته‌ می‌رود و به حال بازمی‌گردد؛ گذشته‌هایی از دوران عمر چهل و اندی ساله میران گرفته تا گذشته‌هایی در بیش از صد سال و صدها سال پیش. در یک جای داستان نیز مسیر زمان و حوادث آن تغییر می‌کند و میران سر از آینده‌ای عجیب درمی‌آورد. زمان ذهنی نیز در مواقعی خود را نشان می‌دهد که مرز میان زمان واقعی و زمان ذهنی شکسته می‌شود، همچون خوابهای تکرارشونده غلتاندن سیزیف‌وار سنگ به سمت بلندی کوه و از دست دادن سنگ؛ همین زمان‌پریشی و زمان ذهنی در بازنمایی استیصال میران موثر است.

 ساختار پیرنگ رمان نیز بر اساس معما و تعلیق بنا نهاده شده است، داستان از آخرین دقایق زندگی آوانتیکا آغاز می‌شود و با راز قالیچه جادویی ادامه می‌یابد. سپس نویسنده در فلاش‌بکهایی، گذشته شخصیت اصلی و نیروهای مخالف او را واکاوی می‌کند. نویسنده با تکرار خواب‌های میران درباره بی‌پناهی و رانده شدن میران، عقاب جگرخوار و سنگ غلتان، ضمن پیوند بینامتنی با اسطوره زال و سیزیف و پرومته، رنج بی‌پایان و تلاش بیهوده میران‌ها در زندگی را نشان می‌دهد و در نهایت میران را با راهنمایی صدری‌جان کولی به نقطه‌ای می‌رساند که باید از بازی کردن نقش قربانی در زندگی خارج شود.

در بررسی زاویه دید یا کانونی‌شدگی نیز باید گفت که رمان دو پروانه روی شانه کولی در میان دو زاویه دید سوم شخص و اول شخص در نوسان است. همزمان با روایت سوم شخص یا نویسنده، میران نیز روایت بخش‌هایی از داستان را به‌عهده می‌گیرد و داستان از دریچه ذهن او روایت می‌شود. اینگونه علاوه بر نشان دادن راوی در لابه‌لای خاطره‌های گذشته، فاصله میان نویسنده و شخصیت اصلی محو می‌شود.

رمان سهل و ممتنع «دو پروانه روی شانه کولی»، نوشته محمد حنیف را نشر صاد در سال ۱۴۰۳ و در ۲۷۹ صفحه رقعی به بازار کتاب ارائه داده است.»

انتهای پیام