• چهارشنبه / ۶ اسفند ۱۴۰۴ / ۰۹:۳۵
  • دسته‌بندی: فرهنگ حماسه
  • کد خبر: 1404120603335
  • خبرنگار : 71062

برگی از تاریخ

ماجرای روز ششم

ماجرای روز ششم

مهدی که طعم تلخ طعنه‌ها و زخم زبان‌ها را شنیده و چشیده بود حالا نمی‌خواست با آوردن حمیدش به عقب، دوباره این شایعه‌ها قوت بگیرد که بچه‌های مردم توی خط ماندند اما فرمانده پیکر برادرش را آورد عقب. شاید برای همین ترجیح داد که بند دلش روی پل شحیطاط به یادگار بماند.

به گزارش ایسنا، ششم اسفند ۱۳۶۲ حمید باکری جانشین فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا به شهادت رسید. به این مناسبت بخشی از خاطره مربوط به شهادت این شهید را با استناد به کتاب « حمید حمید مهدی» از انتشارات مرز و بوم مرور می‌کنیم: روزهای بی‌حمید برای مهدی، برای لشکر عاشورا، برای بچه‌هایی که روی پل مانده بودند از ظهر روز ششم اسفند شروع شد. خبری که همه را در بهت کامل فرو برده بود اما این حیرت زمانی به اوج خودش رسید که عکس العمل مهدی را می‌دیدند. آمدم پیش آقامهدی و نخواستم به او بگویم که حمید شهید شده است. چند نفر از بچه‌ها مثل مولوی را در آنجا دیدم و پنهانی گفتم بروید پیکر حمید را بیاورید. اما مهدی رفتار دیگری از خود نشان داد و گفت: نه نمی‌خواد !! ؟ 

گفتم: چرا نمی‌خواد ؟ 

گفت:می‌دونم حمید شهید شده اما هر وقت جنازه بقیه شهدا رو آوردید او را هم می‌آورید. اجازه نداد. حرف مهدی حرف حمید بود. سال‌ها بود که این چنین بود. حمید می‌خواست بی‌نشان بماند و عاقبت بی‌نشان ماند.

وقتی حوالی ظهر خبر شهادت حمید را دریافت کردیم اعصاب همه ما خرد شد، اما فکر و ذکر آقا مهدی حفظ خط نبرد و هدایت نیروها بود. آقا مهدی گفت فوری مرتضی یاغچیان را برایش به گوش کنم. آقا مرتضی در پاسگاه برزگر بود و از اتفاقاتی که در خط می‌افتاد از طریق بیسیم با خبر بود. بعد از اینکه مرتضی گوشی را برداشت، آقا مهدی گفت فوری بیاید خط. اما پچ پچ‌هایی برای آوردن حمید بین بچه‌ها بود تا اینکه یکی از بچه‌ها گفت بریم جنازه حمید رو بیاریم. آقا مهدی گفت: نه تمامی اون شهدا مال لشکر و مال اسلام هستش. اگه همه رو آوردین جنازه حمید رو هم بیارین.

خبر شهادت حمید یک طرف قضیه بود اما ماندن پیکرش روی پل قصه دیگری داشت که در آن شرایط بحرانی فقط مهدی می‌توانست بفهمد. او که طعم تلخ طعنه‌ها و زخم زبان‌ها را شنیده و چشیده بود حالا نمی‌خواست با آوردن حمیدش به عقب، دوباره این شایعه‌ها قوت بگیرد که بچه‌های مردم توی خط ماندند اما فرمانده پیکر برادرش را آورد عقب. شاید برای همین ترجیح داد که بند دلش روی پل شحیطاط به یادگار بماند.

وقتی می‌رفتم که مهمات بیاورم دیدم حمید آقا را زدند و او به پشت افتاده روی زمین. پشت دژ، یک آبگرفتگی کوچکی بود. کمر به پایین حمیدآقا افتاده بود توی آب. اسمش برای ما قوت قلب بود چه برسد به خودش. وقتی او را در آن شرایط دیدم دنیا آوار شد بر سرم. تکیه گاه مان در محور از دست رفته بود.

نشستم. اورکت بسیجی تنم بود. نزدیک گیجگاهش یک ترکش خورده بود. یک باریکه خونی هم آمده بود روی صورتش. ریش‌های بلوندی داشت، کمی هم پر پشت بود. خون هم خون قرمز نبود. شبیه خونابه بود که تا زیر ریش‌هایش رفته و زیر گلویش خون لخته بسته بود. پیکر حمید را به سختی از آب کشیدم بیرون. با حجم آتشی‌ که می دیدم، می‌دانستم که از این پیکرها چیزی بر جای نمی‌ماند چون منطقه را وجب به وجب شخم می‌زدند. وقتی کشیدمش بیرون از آب برای اینکه بچه‌های دیگر نبینند و روحیه شان افت نکند ، کلاه اورکت را کشیدم رویش؛ بعد هم پیشانی‌اش را بوسیدم. با اینکه ارتباط خاصی با هم نداشتیم اما غمگین بودم.

در آن نزدیکی‌ها نفربر عراقی وجود داشت که شش چرخ بودند. سه تا تایر یک طرف بود و سه تا تایر در طرف دیگر. حالت قورباغه‌ای داشت. برای اینکه آسیبی به پیکر حمیدآقا نرسد او را کشیدم پشت نفربر. حس می‌کردم خمپاره‌ای اگر بخورد از آن عبور می‌کند و به چند متر آن طرف‌تر می‌خورد. جایش به نظرم امن رسید. می‌خواستم پیکرش سالم بماند. چون جثه من جوری نبود که بتوانم حمید را بیاورم به عقب. دستانم را از پشت قلاب کردم روی سینه‌اش و با تمام توانی که داشتم او را کشیدم و آوردم در امتداد نفربر سوخته و در آنجا گذاشتم.

داشتم می‌رفتم که مهمات بیاورم. نزدیک ده - پانزده متر رد شده بودم که دیدم بیسیم چی حمید آقا وا رفته و پریشان، نشسته و پاهایش را دراز کرده است. دقیقاً حالت مستأصل را داشت. بی‌سیم «پی‌اس ۷۲ » هم کنارش افتاده بود. فکر می‌کردم که نمی‌داند حمید آقا شهید شده است. رو کردم به او و گفتم: به آقا مهدی بگو حمید شهید شده یه نفر رو برامون بفرسته. گفت: می‌دونم بهش خبر دادم... .

***

حمید باکری سال ۱۳۳۴ به دنیا آمد. تحصیلات متوسطه را در دبیرستان فردوسی ارومیه به پایان رساند و بعد از اخذ دیپلم، با وجود قبولی در کنکور، به سربازی رفت و دوران سربازی را در یکی از پاسگاه‌های ژاندارمری اطراف ارومیه گذراند. سپس برای ادامه تحصیلات عازم آلمان شد، اما با تبعید امام خمینی (ره) به نوفل‌لوشاتو، به پاریس رفت. آن‌جا مأموریت یافت به سوریه و لبنان برود تا با شرکت در دوره‌های آموزش نظامی، مهارت‌های جنگ شهری، جنگ چریکی، روش‌های سازمان‌دهی نیرو و شیوه ساختن بمب‌های دستی را فرا بگیرد. مأموریت بعدی او تهیه اسلحه و انتقال آن‌ها به کشور بود. انتقال سلاح‌ها تا مرز ترکیه به عهده حمید و از مرز تا تبریز به عهده برادرش مهدی باکری بود.

پس از بازگشت امام خمینی به ایران و هم‌زمان با پیروزی انقلاب، حمید باکری نیز به ایران برگشت و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۸، به عضویت سپاه ارومیه درآمد و عضو شورای مرکزی آن‌جا شد. او هم‌زمان با فعالیت در سپاه ارومیه، در قالب گروه‌های جهادی به روستاهای استان می‌رفت و در بازسازی و محرومیت‌زدایی از آن‌ها تلاش می‌کرد.

در درگیری‌های کردستان به‌ویژه آزاد کردن سنندج و مهاباد نیز نقش مؤثری ایفا کرد. باکری در سال ۱۳۵۹ مدتی مسئول اداره بازرسی شهرداری ارومیه بود، اما پذیرش مسئولیت‌های سنگینی همچون آزادسازی کردستان، ساماندهی شهرداری ارومیه و محرومیت‌زدایی از روستاهای استان او را از عمل به تکلیف دینی و ملی خود بازنداشت و در سال ۱۳۶۰ به آبادان رفت و با استقرار در خط دفاعی ذوالفقاریه به مبارزه با دشمن پرداخت. باکری در عملیات‌های فتح‌المبین و بیت‌المقدس فرماندهی یکی از گردان‌های تیپ نجف اشرف را بر عهده داشت و در گشودن دژ مستحکم عراقی‌ها در خرمشهر بسیار جان‌فشانی کرد.

هم‌زمان با فرماندهی مهدی باکری در تیپ ۳۱ عاشورا، حمید باکری نیز به تیپ ۳۱ پیوست و در عملیات مسلم بن عقیل مسئول محور یکم تیپ عاشورا و در عملیات والفجر مقدماتی فرمانده تیپ ۹ لشکر ۳۱ عاشورا بود. همچنین در نبردهای والفجر ۱، والفجر ۲، والفجر ۴ و خیبر جانشینی فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا را بر عهده داشت.

او در عملیات خیبر در خدمت گردان‌های خط‌ شکن لشکر، با نبردی برق‌آسا خط دشمن را در جزیره مجنون جنوبی شکست و در کوتاه‌ترین زمان ممکن پل شحیطاط، تنها راه ارتباط زمینی دشمن با جزایر را به تصرف درآورد. همچنین سه روز در برابر پاتک‌های بی‌امان دشمن تا پای جان جنگید و روز ۶ اسفند ماه ۱۳۶۲ به شهادت رسید.

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
لطفا عدد مقابل را در جعبه متن وارد کنید
captcha