• شنبه / ۱۶ اسفند ۱۴۰۴ / ۰۹:۴۰
  • دسته‌بندی: فرهنگ عمومی
  • کد خبر: 1404121609168

تهران؛ یک هفته پس از جنگ

تهران؛ یک هفته پس از جنگ

صدوشصت‌وهشت ساعت از شروع جنگ گذشته؛ هفت روز کامل که تهران نفسش را حبس کرده و هر صدا و حرکت کوچک، موجی از ترس و اضطراب را روی تن شهر می‌کشد. شنبه نهم اسفند حوالی ساعت ۹:۴۰ صبح، هنوز زندگی عادی در خیابان‌های تهران برقرار بود که صدای انفجار از دل شهر همه چیز را تغییر داد. دل‌ها لرزیدند، صدای ترس و موشک با هم ترکیب شدند و کانال‌های خبری نوشتند: «وقوع سه انفجار در مرکز تهران».

به گزارش ایسنا، هفت روز است که تهران جایی میان خواب و بیداری گیر کرده است؛ شهری که گاهی انگار هنوز مطمئن نیست کابوسش شروع شده است. ساختمان‌ها زخم برداشته‌اند، نماها ترک خورده و خیابان‌ها زیر لایه‌ای از خاک و شیشه‌های خردشده برق می‌زنند. کافی است صدای موتور، ترمز یک ماشین، یا کوبیده شدن در فلزی یک خانه بلند شود تا موجی از اضطراب در تن آدم‌های شهر بدود تا ناخودآگاه سر بلند کنند و چند ثانیه به آسمان خیره بمانند تا ردی از جنگنده پیدا کنند یا به دوردست‌ها خیره شوند و منتظر بلند شدن دود و شعله‌های آتش از نقطه‌ای از این شهر باشند.

دقیقا ۱۶۸ ساعت پیش، درست در ساعتی که مردم شهر هنوز یک زندگی معمولی داشتند، موجی از انفجار خیابان‌های منتهی به پردیس حکومتی تهران را لرزاند. صدا مثل ضربه‌ای سنگین از دل زمین بلند شد و در چند ثانیه از میان ساختمان‌ها گذشت. شیشه‌ها لرزیدند، ساختمان‌هایی تخریب شدند و بعد، گردی از خاک و آوار، آرام‌آرام روی تن شهر نشست. در همان لحظه بود که خیلی‌ها فهمیدند چیزی عوض شده است و بوی جنگ مشام‌ها را پر کرد. 

دقایقی پس از حادثه

حدود ساعت ۹:۵۰ صبح شنبه، تنها ۱۰ دقیقه پس از موشک‌بارانِ یکی از مهم‌ترین نقاط تهران، انعکاس نور خورشید بر شیشه‌های خردشده سینما شهر قشنگ که گویی آسفالت‌های ترک‌خوردۀ خیابان ولیعصر را تزئین کرده بود، چشم را می‌زد. موتورها، ماشین‌ها و آدم‌ها از هر مسیری که می‌شد شتاب‌زده عبور می‌کردند. از دور، ستون‌های دود از محل‌ انفجار بالا می‌رفت و بوی سوختگی در هوا پیچیده بود. مردم با ترس و عجله از خیابان می‌گذشتند. مادرها هراسان، بعضی حتی گریان، به سمت مدرسه‌ها می‌دویدند تا بچه‌هایشان را بردارند. بچه‌های بزرگ‌تر، دسته‌دسته، خودشان راه خانه را در پیش گرفته بودند؛ کیف‌ها روی شانه و نگاه‌هایی که مدام به آسمان برمی‌گشت، انگار هر لحظه منتظر صدا یا جنگندۀ بعدی بودند.

مغازه‌دارها کرکره‌ها را پایین می‌کشیدند. کسی تلفن به دست داشت و با صدای بلند به آدم پشت خط اطمینان می‌داد که سالم است و برخی هم در پیاده‌رو ایستاده و به دود خیره شده بودند؛ گویی هنوز باور نکرده باشد آنچه می‌بینند واقعیت است. صدای بوق‌ها در هم می‌پیچید، آژیرها از دور نزدیک می‌شدند و خیابان ولیعصر که همیشه پر از زندگی بود، حالا به یک مسیر فرار با پس‌زمینه رژۀ خودروهای امدادی و انتظامی تبدیل شده بود.

تهران؛ یک هفته پس از جنگ
تهران ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ پس از موشک‌باران

به استقبال بحران با خاطرات زمستان ۶۶

این‌ها نخستین تصاویر از شهری بود که حالا جنگ مهمان ناخوانده‌اش شده بود؛ شهری که هنوز خاطرۀ دهه ۶۰ و شب‌های بمباران زمستان ۶۶ را در حافظه‌اش نگه داشته و همین چند ماه پیش هم در خرداد، ۱۲ روز جنگ دیگر را از سر گذرانده بود. شهری که انگار پس از خارج شدن از شوک اولیۀ آغاز جنگ، می‌دانست قرار است باز هم دوره‌ای سخت را تاب بیاورد و همین یادآوری گذشته باعث شد وقتی اضطراب ساعت‌های اول کمی فروکش کرد، تهرانِ همیشه شلوغ، آرام‌آرام نفسی تازه کند و با خلوت شدن خیابان‌هایی که هر روز زیر بار ازدحام بودند، به شکلی دیگر به استقبال مقاومت برود. 

آخرین تحولات جنگ در قنادی‌ها!

همین هم شد که از روز دوم و سوم، میدان‌ها و خیابان‌ها صحنه‌های زندگی و ویرانی را توام با هم نشان می‌دهند؛ در یک گوشه، صف طولانی برای زولبیا و بامیه و نان تازه هنوز می‌تواند نشانی از جریان زندگی باشد؛ مردم با اضطراب اما به عادت گذشته، قدم به قدم در صف قنادی لادن یا بهار که معروف‌ترین شیرینی‌های ماه رمضانی تهران را می‌فروشند جلو می‌روند، دست‌هایشان پر از کیسه های کوچک است و در همان میان هم دربارۀ آخرین اخبار جنگ با هم صحبت می‌کنند. 

قدیمی‌ترین شاهد روزهای تلخ پایتخت

در گوشه‌ای دیگر اما، درست جایی که به قلب تاریخی تهران شهرت دارد و تا همین چند روز قبل در روزهای نزدیک به نوروز صدها هزار نفر جمعیت در آن تردد می‌کردند، آوارِ به‌جامانده از اصابت موشک به تن بناها و مغازه‌ها، هنوز روی زمین نشسته است. سقف‌هایی که فرو ریخته‌اند، دیوارهایی که ترک برداشته‌اند و درهایی که کج و شکسته‌اند، یادآور لحظه‌هایی پردرد هستند که قدیمی‌ترین نقطۀ شهر با آنها روبه‌رو شده است و تنها چند قدم آن‌طرف‌تر، کاخ گلستان، که حتی از بمباران‌های جنگ ‌هشت‌ساله جان سالم به در برده بود، حالا زخمی و خاموش، زیر سایه ویرانی‌ها، با تنی زخمی اما استوار شاهد روزهای تلخ پایتخت است.

تهران؛ یک هفته پس از جنگ
حوالی سبزه‌میدان؛ در جوار کاخ گلستان و میدان ارک ثبت‌شده در ۱۲ اسفند ۱۴۰۴

به قدرِ وسع پای کار ایران

در قطب فرهنگی پایتخت یعنی میدان انقلاب هم همان سکوت و خاموشی جاری است؛ میدانی که همیشه با عبور دانشجویان، بوی کاغذ، دست‌فروش‌ها و کتاب‌فروشی‌ها شناخته می‌شد حالا زخمیِ موشکی است که با فاصله کمی از آن بر تن ساختمانی اصابت کرده و تا شعاع چند متریِ خود هرچه را بوده تخریب کرده است. با این حال اما کمی پایین‌تر، از میان کرکره‌های نیمه‌باز مغازه‌های پاساژ مهستان، مردم پرچم ایران را می‌خرند و هر کس با دست یا روی شانه‌اش آن را حمل می‌کند، گویی می‌خواهد با این کار مقاومت و ایستادگی را به رخ بکشد یا با عقیده خود به اندازه‌ای که می‌تواند پای کار ایران بماند. بعضی‌ها لحظه‌ای می‌ایستند، نگاه‌شان به پرچم‌های بزرگ که بر تن مخروبه‌های به‌جامانده از موشک آویخته شده دوخته می‌شود و بعد دوباره به میان خیابان و آوارها برمی‌گردند، گویی میان ترس و ویرانی، این سه رنگ به آنها انگیزۀ ماندن می‌دهد.

تهران؛ یک هفته پس از جنگ
خیابان کارگر جنوبی تقاطع خیابان نظری نرسیده به میدان انقلاب؛ ثبت‌شده در ۱۲ اسفند ۱۴۰۴

لعنت بر باعث و بانی جنگ

نقاط دیگر شهر هم همین است؛ ۱۶۸ ساعت است که زندگی در میان بیم و امید جریان دارد. میدان‌ها و خیابان‌های قدیمی، مثل میدان ۱۵ خرداد، بازتابی از تاریخ و آسیب‌ها هستند؛ تلی از خاک و آوار، شیشه‌ها و سنگ‌های شکسته و درخت‌های تنومندی که از موج انفجار کمر خم کرده‌اند، گواهی بر لحظه‌هایی که زندگی و مرگ روی یک خط نازک حرکت می‌کنند. اما در عین ویرانی، نشانه‌های زندگی هنوز دیده می‌شوند؛ کسی روی دیوار شعر می‌نویسد، گروهی با طرح گرافیتی بر باعث‌ و بانی جنگ لعنت می‌فرستد و این لعنت را بر تن شهر ثبت می‌کنند و گروهی از مردم به هم به شیوه خود کمک می‌کنند تا از این روزهای سخت عبور کنیم. 

صدای زندگی از صدای جنگنده بلندتر است

حالا یک هفته از شروع جنگ گذشته است و شب‌ها، وقتی جنگنده‌ها بر فراز شهر پرواز می‌کنند، سکوت عجیب و سنگینی بر سر شهر سایه می‌اندازد. صدای انفجارها، ترس، انتظار و هراس همه با هم ترکیب می‌شود و شهر نفسش را حبس می‌کند. مردم گوش به زنگ‌اند، هر لحظه امکان دارد اتفاق تلخی رخ دهد اما در نهایت آنچه هیچ دشمنی توان مقابله با آن را ندارد «زندگی» است. جریان زندگی در شهری که روزهای ناخوش زیادی به خود دیده اما ایستادگی کرده است. در این شهر، حتی وقتی جنگنده‌ها بالای سر پرواز می‌کنند و انفجارها زمین را می‌لرزانند، مردم کنار هم می‌ایستند و این نشان می‌دهد که زندگی، با همۀ ترس و خطرش، هنوز جریان دارد و هیچ بمبی نمی‌تواند آن را متوقف کند.

انتهای پیام