• یکشنبه / ۲۸ دی ۱۴۰۴ / ۰۹:۵۶
  • دسته‌بندی: فرهنگ حماسه
  • کد خبر: 1404102814967
  • خبرنگار : 71062

یادگاری خاص یک جلسه نظامی

یادگاری خاص یک جلسه نظامی

اسماعیل همینطور که صفحات کتاب را به ابراهیم نشان می‌داد گفت: شمار کار خوبی نکردی! درسته اومدی جبهه، اما حق همسرت رو نادیده گرفتی! باعث بدبینی همسرت به جبهه هم شدی! خنده روی لبان بچه‌ها خشکید. ابراهیم که سرگرم نقاشی شد، جلسه ادامه پیدا کرد.

به گزارش ایسنا،اسماعیل دقایقی متولد ۱۳۳۳ در بهبهان، قبل از پیروزی انقلاب به مبارزه با رژیم پهلوی می‌پرداخت و در جریان همین مبارزات، دو بار دستگیر و زندانی شد.

وی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در تأسیس جهاد سازندگی و سپاه پاسداران در آغاجری و تشکیل تیپ بدر نقش داشت و فرماندهی آن را بر عهده گرفت.

او بعد از سال‌ها مجاهدت، در ۲۸ دی‌ماه ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵، هنگام مأموریت شناسایی به شهادت رسید.

روایت حجت الاسلام غلامحسین بشردوست؛ فرمانده قرارگاه کربلا در دوران دفاع مقدس

(در جریان عملیات خیبر) در غرب جزیره، لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع) هم داشت با چنگ و دندان می جنگید. با مهدی زین الدین که تماس گرفتم، شاکی بود و می گفت: اوضاع ما ناجور است و باید فکری کرد.

فرمانده میدان آنها اسماعیل دقایقی بود. صدایش را در گوشی بیسیم می شنیدم که تشویق می کرد: محکم بروید جلو، امانشان ندهید. خدا بزرگ است. ان شاء الله همه چیز درست می شود.

اسماعیل، شجاع و نترس وسط میدان ایستاده بود و پا پس نمی کشید. یادش به خیر قبل از عملیات، در قرارگاه، وقتی بحث مسئولیت افراد را مطرح می‌کردم، اسماعیل دقایقی می‌گفت حاج آقا، من برای قبول مسئولیت پذیری شرطی دارم. اینکه هر وقت عملیات می‌شود، بروم جلو و کاری به من نداشته باشید.

چند بار به او گفته بودم؛ تو فرماندهی و نمی‌شود جلو بروی. تو غیر از نیروهای عادی هستی، این را خودت می‌دانی. اما باز اصرار داشت: من با این شرط قبول می‌کنم. اگر قبول دارید، بسم الله و اگر هم نه، من نیستم. مردانگی و دلاوری اسماعیل یادم نمی‌رود. او همیشه میدان دار صحنه درگیری و در دلاوری شهره خاص و عام بود.»۱

سرداری مهربان با خانواده

اسماعیل هدایایی برای زهرا و ابراهیم (فرزندانش) گرفته بود. پسرش برایش نامه نوشته بود و ماشین بزرگ باتری خور خواسته بود. از قول زهرا هم سفارش عروسک داده بود.

ماشین و عروسک که از ساک بیرون آمد، چشمان بچه‌ها برق زد.حسابی ذوق کرده بودند. ابراهیم دور ماشین می‌چرخید و بالا و پایین می‌پرید.

پدر گفت: می‌خوام برم غرب! اگه ابراهیم بخواد می‌برمش. شادی ابراهیم کامل شد، هم به ماشین رسیده بود و هم قرار بود جبهه برود.

معصومه (همسرش) گفت: خوبه این بچه یه مدت باهات باشه! یادته کوچیک بود، خودش رو پشت سرت کشت از بس گفت نرو نرو! گفت: آره یادمه ولی مجبور بودم برم.

صبح زود راه افتادند. به بانه که رسیدند، اسماعیل برای پسرش کتاب حیوانات را خرید تا مطلب یاد بگیرد و رنگ آمیزی کند. بار اولی نبود که ابراهیم با پدرش همراه می‌شد. دفعه قبل به پادگان غیور اصلی رفته بود و نیروها شور و شیطنت او را می‌شناختند.

اسماعیل و تعدادی از فرماندهان در اتاق طرح و عملیات روی نقشه منطقه کار می‌کردند. ابراهیم دور بزرگترها می‌دوید و آرام و قرار نداشت.

همه منتظر بودند فرمانده تذکری به پسرش بدهد، اما او نقشه را کنار گذاشت. کتاب ابراهیم را باز کرد تا رنگ آمیزی یادش بدهد. دو نفر از بچه‌ها اعتراض کردند و گفتند: ابوابراهیم ما کجا و شما کجا؟ لطفا بچه رو بذارید کنار!

گفت: الان نمی‌شه! این بچه هم حقی داره. برای اینکه توجه من رو جلب کنه این کارها رو می‌کنه! چند دقیقه صبر کنید، بعد جلسه رو ادامه می‌دیم.

ابوحسن که رفتار فرمانده را می‌شناخت گفت: ما خونه آقای دقایقی هم رفتیم با بچه‌هاش خیلی خوب رفتار می‌کرد، بهشون سواری می داد و باهاشون بازی می‌کرد.

یکی از حاضران در جلسه، انگار یاد واقعه خوشایندی افتاده باشد، اول خندید و بعد گفت: من این دفعه آخری که اومدم جبهه، قرار بود برم نونوایی. زنم بهم گفت برو چند تا نون بگیر. منم گفتم باشه خدانگهدار و مستقیم اومدم منطقه! فکر کنم هنوز منتظره من براش نون ببرم!

اسماعیل همینطور که صفحات کتاب را به ابراهیم نشان می‌داد گفت: شمار کار خوبی نکردی! درسته اومدی جبهه، اما حق همسرت رو نادیده گرفتی! باعث بدبینی همسرت به جبهه هم شدی! خنده روی لبان بچه‌ها خشکید. ابراهیم که سرگرم نقاشی شد، جلسه ادامه پیدا کرد.

در پادگان، اسماعیل شب‌ها قبل از خواب برای ابراهیم کتاب می‌خواند، بعد سر رسیدش را باز می‌کرد و اتفاقات روز را می‌نوشت. مدت‌ها بود به این کار عادت داشت. به بقیه هم توصیه می‌کرد؛ چنین کنند. مرگ و شهادت را پایان زندگی دنیوی می‌دانست که با نوشتن ناپایان می‌شد. همیشه می‌گفت برای اینکه تمام نشوید، از خودتان اثری به جا بگذارید.»۲

منابع:

۱-بهداروند، محمد مهدی، تاریخ شفاهی دفاع مقدس: غروب روز ششم، روایت: غلامحسین بشردوست، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، تهران ۱۴۰۲، ص ۳۰۶

۲-نظرلو، مرضیه، روشنای بدر، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، تهران ۱۴۰۲، صص ۳۷۴، ۳۷۵

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
لطفا عدد مقابل را در جعبه متن وارد کنید
captcha