به گزارش ایسنا، لیلا عبداللهی، مترجم و منتقد در نگاهی به رمان «خیابانی دنج در قلب مسکو» اثر میخاییل آسارگین در یادداشتی با عنوان «روایتی آرام از انسان، حافظه و شهر در آستانه فروپاشی» نوشته است: رمان «خیابانی دنج در قلب مسکو» نوشته میخاییل آسارگین، از آن دست آثار کمهیاهو اما عمیق ادبیات روسیه است که نه با رخدادهای بزرگ، بلکه با جزئیات روزمره، سکوتها و لحظههای گذرا معنا مییابد. این رمان، تصویری است از مسکو پیش از انقلاب؛ شهری که نه در میدانهای بزرگ و وقایع تاریخی، بلکه در کوچهای کوچک و آرام، در زندگی چند انسان تنها و فرسوده، بازتاب مییابد.
میخاییل آسارگین (۱۸۷۸–۱۹۴۲) از نویسندگان و روشنفکران برجسته روسیه در اوایل قرن بیستم است؛ نویسندهای که زندگیاش، همچون آثارش، با تجربه انقلاب، تبعید و گسست تاریخی گره خورده است. آسارگین پس از انقلاب اکتبر، مانند بسیاری از نویسندگان مستقل و منتقد، روسیه را ترک کرد و بخش مهمی از آثار خود را در مهاجرت نوشت. او نه نویسندهای انقلابی بود و نه مدافع نظم جدید؛ بلکه ناظری اندوهگین و اخلاقگرا بود که بیش از سیاست، دغدغه انسان، فرهنگ و تداوم حافظه را داشت.
در سنت ادبی، آسارگین را اغلب در امتداد چخوف، تورگنیف و نویسندگان «نثر آرامِ» روسیه میدانند؛ نویسندگانی که بهجای قهرمانسازی یا ایدئولوژی، بر زندگی درونی، اخلاق فردی و زوال تدریجی جهانهای انسانی تمرکز میکنند. «سیفتسِف وارژک» مهمترین و شناختهشدهترین اثر او است؛ رمانی که بسیاری از منتقدان روس آن را «مرثیهای برای مسکو فرهنگی» نامیدهاند و اکنون با عنوان «خیابانی دنج در قلب مسکو» با ترجمه آبتین گلکار، از سوی نشر ماهی منتشر شده است. رمانی که در فضای ادبیات فارسی، میتواند برای خوانندگانی که به آثار کمحادثه، فلسفی و انسانمحور علاقهمندند، تجربهای ارزشمند باشد؛ کتابی که آهسته خوانده میشود و دیر از ذهن میرود.
عنوانِ اصلی رمان به نام خیابانی واقعی در مرکز مسکو اشاره دارد - «سیفتسِف وارژک»؛ خیابانی کوچک، دنج و نسبتاً گمنام. اما همین فضای محدود، در رمان آسارگین به جهانی کامل بدل میشود. سیفتسف وارژک نه فقط یک مکان جغرافیایی، بلکه نمادی از حافظه، سکون و مقاومت خاموش در برابر ویرانی تاریخی است.
داستان حول زندگی پروفسوری سالخورده و نابینا میگذرد که همراه نوهاش در آپارتمانی قدیمی زندگی میکند. نابینایی او در این رمان معنایی صرفاً جسمانی ندارد؛ بلکه استعارهای است از وضعیت انسانی که در جهانی ناآشنا و در حال تغییر، توان دیدن افق آینده را از دست داده، اما هنوز به ارزشهای اخلاقی و انسانی وفادار مانده است.
مسکو در این اثر شهری پرهیاهو نیست؛ بلکه فضایی آرام، مهآلود و در حال فرسایش است. آسارگین با توصیفهای ظریف از حیاطها، پنجرهها، خیابانها و صداهای دور، شهری میسازد که بیش از آنکه دیده شود، به یاد آورده میشود. این مسکو، مسکو خاطره است، نه تاریخ رسمی.
شخصیتهای «خیابانی دنج در قلب مسکو» عمداً فاقد عظمت قهرمانانهاند. پروفسور، مردی اهل علم و اخلاق، نماینده نسلی است که بهتدریج از مرکز زندگی اجتماعی کنار زده میشود. او نه میجنگد و نه اعتراض میکند؛ فقط زندگی میکند، فکر میکند و آرامآرام محو میشود.
نوهاش، دختری جوان، در میانه گذشته و آینده ایستاده است. او حامل نوعی تداوم است، اما تداومی شکننده؛ زیرا جهانی که در آن رشد میکند، دیگر شباهتی به جهان پدربزرگ ندارد. سایر شخصیتهای فرعی نیز همچون سایههایی گذرا ظاهر میشوند؛ انسانهایی که هرکدام قطعهای از پازل یک شهر در حال تغییر را شکل میدهند. آسارگین شخصیتپردازی را نه از طریق تحلیلهای روانشناختی مستقیم، بلکه از خلال رفتارهای ساده، گفتوگوهای کوتاه و سکوتها انجام میدهد. همین امر، به رمان حالوهوایی چخوفی میبخشد.
یکی از مضامین مرکزی رمان، مواجهه انسان با پیری و مرگ است؛ اما این مواجهه نه تراژیک است و نه احساسی. مرگ در اینجا حضوری آرام و طبیعی دارد. آسارگین از هرگونه داوری ایدئولوژیک پرهیز میکند؛ نه انقلاب را مستقیماً محکوم میکند و نه از گذشته اسطوره میسازد. آنچه برای او اهمیت دارد، حفظ کرامت انسانی در دل تغییرات مهارنشدنی تاریخ است.
از نگاه بسیاری از منتقدان، «سیفتسف وارژک» نمونهای برجسته از «ادبیات حافظه» است؛ ادبیاتی که در برابر فراموشی جمعی میایستد، نه با شعار، بلکه با ثبت جزئیات زندگی روزمره. «خیابانی دنج در قلب مسکو» رمانی است درباره چیزهایی که آرامآرام ناپدید میشوند: شهر، نسل، ارزشها و حتی خود انسان. اما در دل این زوال، نوعی زیبایی و وقار وجود دارد. آسارگین با نثری آرام و انسانی، نشان میدهد که حتی در حاشیه تاریخ، در کوچهای کوچک و فراموششده، زندگی هنوز ارزشِ روایتکردن دارد:
بیستوپنجم سپتامبر، پرندهشناس پس از مدتها دوباره به دکه کتابفروشی نویسندگان در کوچه لوتینفسکی سر زد. کیفش که انباشته از کتاب بود نفس پروفسور پیر را بریده بود: «اجازه بدهید اول نفسم سر جا بیاید. مهم نیست، روی همین جعبه مینشینم، خودتان را به زحمت نیندازید.»
«خیلی وقت بود ازتان خبر نداشتیم، پروفسور.»
«بله، خیلی وقت است، خیلی وقت. گرفتاریهای مختلف.»
گرفتاریهای مختلفی که به پروفسور اجازه نمیداد به دکه کتابفروشی سر بزند در این خلاصه میشد که کمدها و قفسههای کتابش خالی شده بودند. فقط ارزشمندترین کتابهای مرجع مربوط به کارهای علمیاش باقی مانده بود و یک نسخه از تألیفات خودش، تایپشده از پدربزرگش قول گرفته بود هرقدر هم که روزگارشان سخت شود، این کتابها را نفروشند.
«واقعاً فکر میکنی حیف باشند، تانیوشا؟ شاید حق با آلکسی دیمیتریویچ بود که میگفت دیگر هیچ علمی به درد نمیخورد؟»
«نه، پدربزرگ. او خودش هم به همچین چیزی اعتقاد ندارد. فقط حرفش را میزند.»
«آخر از من پیرمرد هم دیگر انتظار کاری نمیرود.»
«بس کنید، پدربزرگ! این چه حرفی است؟ مرا ناراحت نکنید!»
پدربزرگ بسیار خوشبخت است که نوهاش هم به علم باور دارد و هم به او که با وجود پیری، دانشمندی واقعی است و با این جوانکها قابل قیاس نیست که تازه از دبیرستان فارغالتحصیل شدهاند و خود را با عناوین دانشگاهی مقلب کردهاند و در این زمانه پرآشوب و این قحطالرجال دانشگاهی، برای خودشان کبکبه و دبدبهای به هم زدهاند.
«خب، خب، حالا یک جوری سر میکنیم.»
ولی در روز بیستوپنج سپتامبر، در روزی هولناک و شوم، کیفی پر از کتاب به دکه برد.
انتهای پیام


نظرات