• پنجشنبه / ۶ فروردین ۱۴۰۵ / ۱۹:۱۸
  • دسته‌بندی: فرهنگ عمومی
  • کد مطلب: 1405010602607

چند می‌گیری مسخره باشی؟

چند می‌گیری مسخره باشی؟

جوانی روی تخت بیمارستان به زحمت موبایل را نگه داشته است تا ببیند چگونه بخش‌هایی از بدنش را به خاک می‌سپارند؛ ویدیویی که در کنار رنج، مملو از صلابت و ایستادگی است، اما آنکه در شبکه‌ای چون «من و تو» برای ساده‌سازی جنگ روایت می‌سازد، از پیش بهایی دریافت کرده تا این رنج و ایستادگی را در راستای منافع کارفرمای خود به تمسخر بگیرد و بیش از گذشته ثابت کند نه جان انسان‌ها و نه این سرزمین برایش مهم نیست.

به گزارش ایسنا، در روزهایی که صدای پرواز جنگنده و خبر انفجار، در بطن زندگی روزمره قرار گرفته است، روایت جنگ دیگر یک «موضوع خبری» صرف نیست و بخشی از تجربۀ زیستۀ افراد است. کسی که این سطرها را از دل همین وضعیت می‌نویسد، جنگ را نه از پشت میز کار و صفحه‌ای چند اینچی، که از دل اضطراب، انتظار و خبرهای پی‌درپی می‌شناسد. در چنین شرایطی، انتظار از هر آنچه خود را «رسانه» یا «انسان‌رسانه» می‌نامد، در حداقلی‌ترین شرایط شامل دقت، مسئولیت و حداقلی از فهم نسبت به رنجی است که در جریان قرار دارد.

بی‌اهمیتی به جان انسان‌ها زیر سایه ایدئولوژی کارفرما

با این حال، آنچه در بخشی از شبکه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور دیده می‌شود، فقط فاصله گرفتن از استانداردهای حرفه‌ای نیست بلکه نشانۀ غلبۀ یک نگاه ایدئولوژیک است که در آن، جنگ با تمام ابعاد انسانی‌اش به ابزاری برای پیشبرد مواضع سیاسی خود یا کارفرمایشان تقلیل پیدا می‌کند. در این چارچوب، جان انسان‌ها کم‌اهمیت شده و بیشتر به عدد و سوژه‌ای برای روایت‌های جهت‌دار تبدیل می‌شود. به‌نظر می‌رسد در این نگاه، آنچه در اولویت قرار دارد نه فهم رنج و هزینه‌های واقعی جنگ، بلکه تثبیت یک روایت از پیش‌ساخته است؛ روایتی که حتی مرگ و آسیب انسان‌ها هم می‌تواند نادیده گرفته شود یا به حاشیه برود تا جایی که نه بیش از ۱۶۰ شهید موشک‌باران مدرسۀ شجره طیبه در میناب و نه بیش از ۱۰۰ شهید ناو دنا و نه سایر شهدای جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران هیچ اهمیتی برایشان نداشته باشد.

موج‌سواری برای تقلیل واقعیت

این‌ موارد نشان می‌دهد که اینها بیش از آنکه به معنای دقیق کلمه «رسانه» باشند، به پلتفرم‌هایی برای تمسخر و جلب توجه شبیه شده‌اند؛ جایی که جنگ، به یک محتوای مصرفی در جهت منافع از پیش تعیین‌شده تقلیل پیدا می‌کند. مسئله اینجا صرفا اختلاف روایت یا زاویه نگاه نیست. مسئله، نوع مواجهه با واقعیتی است که برای میلیون‌ها نفر، نه یک تیتر، بلکه بخشی از زندگی روزانه است. وقتی لحن تمسخر وارد روایت جنگ می‌شود، وقتی رنج و مقاومت به حاشیه رانده می‌شود و جای آن را شوخی‌های سبک می‌گیرد، دیگر نمی‌توان گفت با یک «رسانه‌نما» طرف هستیم که حداقلی از سوادِ تولید و اعلام اخبار را ندارند، بلکه با رویکردی مواجه هستیم که اتفاقا به‌عمد بر موجی از تمسخر سوار شده و تلخ‌ترین و مهم‌ترین اخبار را به‌گونه‌ای روایت می‌کند که خروجی و اثرگذاری آن، نه افزایش آگاهی، بلکه تغییر ادراک مخاطب است.

در چنین فضایی، بخشی از مخاطبان به‌ویژه آن‌هایی که دسترسی مستقیم به واقعیت میدان ندارند یا در معرض روایت‌های متنوع قرار نمی‌گیرند و یا کسانی که چندان به رسانه‌های داخلی اهمیت نمی‌دهند، در معرض این لحن قرار می‌گیرند. تکرار این نوع روایت، ذهن مخاطب را به سمتی می‌برد که رنج انسانی را به‌عنوان بخشی از یک جریان خبری گذرا ببیند. این موضوع که الزاما از سر آگاهی نیست، بیشتر نتیجه بمباران مداوم یک نوع روایت است که فرصت تأمل و مقایسه را از مخاطب می‌گیرد.

«من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود»

چند روز پیش، ویدیویی منتشر شد که شاید برای برخی فقط چند ثانیه تصویر بود، اما برای هر کسی که اندکی درنگ کند، سنگینی‌اش به این سادگی‌ها از ذهن پاک نمی‌شود؛ تصویر یک سرباز ایرانی، جوانی که در میانۀ جنگ، دست‌ها و پاهایش را از دست داده و حالا با غرور روی تخت بیمارستان، صحنه دفن همان اندام‌های قطع‌شده را تماشا می‌کند. این تصویر، صرفا یک قاب از جنگ نیست. اینجا با لحظه‌ای روبه‌رو هستیم که در آن، شجاعت و فقدان در هم تنیده شده‌اند. جایی که «دفاع» دیگر یک واژه نیست و شکل عینی پیدا می‌کند.

در همین قاب، می‌توان صلابت را دید. این جوان حتی حین دیدن آن تصاویر در حال ایستادگی است؛ او فقط از بخشی از بدنش گذشته، نه از اراده‌اش. نگاهش، نگاه کسی است که هنوز ایستاده؛ که نشان می‌دهد حفظ کشور، یک شعار نیست، تصمیمی است که بعضی‌ها پایش می‌مانند، حتی وقتی بهایش تا این اندازه سنگین است. اینجا فداکاری از قالب کلمه خارج شده و به شکلی عینی معنا می‌شود. همین تصویر، بی‌نیاز از هر توضیحی، روایت یک حماسه است؛ حماسه‌ای که در آن، غرور و ایستادگی، از دل سخت‌ترین لحظه‌ها بیرون می‌آید و نشان می‌دهد این سرزمین، بر شانه همین آدم‌ها سر پا مانده است.

این تصویر اگر درست دیده شود، باید آدم را وادار کند چند ثانیه مکث کند، نفسش را نگه دارد و بفهمد جنگ دقیقا چه می‌کند. اما طبیعتا کسی که کیلومترها آن‌طرف‌تر پول می‌گیرد تا هر روایت انسانی از چنین جنگی را دستاویز تمسخر قرار دهد، نه تنها اینگونه فکر نمی‌کند بلکه وظیفه دارد نگاه تمسخرآمیز خود را به مخاطبی حقنه کند که پای برنامه‌های او نشسته است.

سقوط و جابه‌جایی مرزهای انسانیت

در چنین شرایطی، وقتی تصویر انسانی که بخشی از بدنش را در میدان جا گذاشته، به وسیلۀ تمسخر تبدیل می‌شود، دیگر نمی‌توان از «رسانه» حرف زد. این‌جا با جریانی روبه‌رو هستیم که آگاهانه مرزهای انسانیت را کنار می‌زند تا روایت خودش را جلو ببرد. فاصله با معیارهای حرفه‌ای در اینجا آن‌قدر زیاد است که دیگر با هیچ توجیهی پر نمی‌شود؛ آنچه می‌بینیم، نه یک اشتباه، بلکه سقوطی روشن در فهم انسان و بی‌اعتنایی به رنجی است که نمی‌شود و نباید به آن خندید.

محض رضای خدا جنگ را شروع کردند؟!

در ادبیات رسانه‌ای، همواره گفته می‌شود جنگ به‌خاطر بار انسانی‌ و اطلاعاتی‌اش، آزمون جدی هر رسانه‌ای است. اما آنچه امروز در بخشی از این شبکه‌ها دیده می‌شود، اساسا در همان تعریف ابتدایی «رسانه» هم نمی‌گنجد. این‌ها نه در چارچوب اطلاع‌رسانی حرفه‌ای عمل می‌کنند و نه نسبتی با اصول پایه‌ای روایت خبر دارند؛ بیشتر شبیه بنگاه‌هایی هستند که مأموریت‌شان نه انتقال دقیق واقعیت، بلکه شکل‌دادن به یک تصویر از پیش تعیین‌شده از جنگ است. تصویری که در آن جنگ تنها بخش کوچکی از جامعه را درگیر می‌کند و آمریکا و اسرائیل برای اهداف بشردوستانه به آن وارد شده‌اند!

دستور کار یک بنگاه خبرپراکنی

در چنین ساختاری، خبر جنگ به‌جای آنکه با دقت، توازن و توجه به ابعاد انسانی روایت شود، تقلیل پیدا می‌کند به چند آیتم کوتاه تمسخرآمیز، تیترهای جهت‌دار و روایت‌هایی که از قبل در خدمت یک خط فکری مشخص تنظیم شده‌اند. در این میان، نه حساسیت نسبت به جان و رنج انسان‌ها وجود دارد و نه تلاشی برای فهم واقعیت پیچیدۀ میدان در آن دیده می‌شود. آنچه اولویت دارد، پیشبرد همان چارچوبی است که این روایت‌ها بر اساس آن تنظیم می‌شوند.

آنچه امروز از این شبکه‌ها دیده می‌شود، بیشتر به یک بنگاه خبرپراکنی شباهت دارد که در آن، خبر نه بر اساس اهمیت و حقیقت، بلکه بر اساس میزان انطباق با یک خط تحمیلی تنظیم می‌شود. این نوع عملکرد، پیامد مستقیم بر ذهن مخاطب دارد. در نتیجه، فهم او از جنگ نه بر پایه واقعیت، بلکه بر اساس همان روایتی شکل می‌گیرد که به او داده شده است. از این منظر، مسئله اصلی این نیست که این شبکه‌ها با چه زاویه‌ای به جنگ نگاه می‌کنند؛ مسئله این است که اساسا در حال انجام کار رسانه‌ای به معنای دقیق آن نیستند.

به اسم فارسی‌زبان؛‌ به کام انگلیسی و عبری‌زبان

رسانه بودن، فقط به داشتن استودیو و مخاطب نیست؛ به نوع مواجهه با حقیقت و انسان بستگی دارد. شبکه‌ای که در میانۀ یک جنگ، با لحن تمسخر و بی‌اعتنایی بر طبل درگیری می‌کوبد، در عمل از کارکرد رسانه‌ای فاصله گرفته و به بازوی تبلیغاتی جریان‌هایی تبدیل می‌شود که جنگ را پیش می‌برند؛ جریانی که مشخصا منافع آمریکا و اسرائیل را دنبال می‌کند و تلاش دارد با ساده‌سازی و تحریف، افکار عمومی را در یک مسیر از پیش تعیین‌شده هدایت کند.

چنین شبکه‌ای، هرچند خود را فارسی‌زبان و نزدیک به مخاطب ایرانی معرفی می‌کند، در رفتار و جهت‌گیری نشان می‌دهد که نه جان انسان‌های ایرانی برایش اولویت دارد و نه تمامیت ارضی کشور موضوعی جدی در روایت‌هایش است. در عمل، آنچه دیده می‌شود، هم‌راستایی مداوم با همان خطی است که از بیرون و مشخصا از سوی کارفرمایان و حامیان سیاسی در آمریکا و اسرائیل تعریف می‌شود؛ خطی که در آن، حتی تلخ‌ترین واقعیت‌ها یا نادیده گرفته می‌شوند یا به‌گونه‌ای روایت می‌شوند که با اهداف آن جریان هماهنگ باشد.

انتهای پیام