به گزارش ایسنا، حجتالاسلام والمسلمین عبدالله میثمی متولد ۱۳۳۴ در اصفهان، از مبارزان قبل از انقلاب بود که در آستانه پیروزی انقلاب ، در زندان رژیم به سر میبرد. پس از پیروزی انقلاب، در سپاه یاسوج فعالیت میکرد. سپس مسئولیت نمایندگی دفتر امام در منطقه۹ (فارس،بوشهر،کهکیلویه و بویر احمد) به او سپرده شد.
مدتی پس از آغاز جنگ نیز مسئولیت نمایندگی دفتر امام در قرارگاه خاتم الانبیا(ص) را عهده دار شد. در ۹ بهمن ۱۳۶۵ و در جریان عملیات کربلای۵ از ناحیه سر هدف اصابت ترکش قرار گرفت و بعد از سه روز در ۱۲ بهمن ۱۳۶۵، به شهادت رسید.
روایت حجت الاسلام والمسلیمن عبدالله حاجی صادقی؛ نمایندگی ولی فقیه در سپاه:
یکبار به ما خبر دادند که آیتالله شریفی، امام جمعه کرج، به همراه آیتالله ایروانی و ۵۰۰ نفر از روحانیون و ائمه جمعه مساجد تهران و کرج با قطار به اهواز.
آیتالله ایروانی خدا رحمتش کند، مسئول ساماندهی بخشی از روحانیون تهران بود. وقتی آقای میثمی از موضوع مطلع شد، فورا برای چگونگی تقسیم آنها تشکیل جلسه داد.
چون روحانیون حرکت کرده بودند، نمیتوانستیم بگوییم پانصد نفر زیاد است، صد نفر صد نفر بیایند. این روحانیون با فضای جبهه هم آشنا نبودند. فکر میکردند آنجا هم مثل مساجد است؛ محرابی دارد و مامومین هم نشستهاند، اینها نماز میخوانند و سخنرانی میکنند؛ در صورتی که در جبهه، میبایست با لباس خاکی از این سنگر به آن سنگر که چهار پنج نفر بیشتر در آنها نبودند، نماز میخواندند. ممکن بود مجبور شوند یک نماز ظهر و عصر را چهار بار در چهارسنگر بخوانند.
قرار شد که برای آنها جلسه توجیهی برگزار کنیم. صحبت شد که سخنران جلسه توجیهی چه کسی باشد.آن موقع، آقای هاشمی رفسنجانی که فرمانده جنگ بود، در اهواز مستقر بود. پیشنهاد شد که ایشان صحبت کند؛ ولی گفتند نباید حضور ایشان در منطقه جنوب علنی شود. آمدن آقای حائری شیرازی هم میسر نبود.آخر، به این جمع بندی رسیدیم که خود آقای میثمی صحبت کند.
آقای میثمی یک طلبه نسبتا جوان بود و این آقایان، روحانیونی با سنهای متفاوت بودند؛ از طلبه جوان گرفته تا روحانیون مسن با محاسن سفید. وقتی پانصد روحانی و آیتالله آمدند، وضعیت اهواز عجیب شد؛ چون حرکت و حضور پانصد روحانی در شهر اهواز سابقه نداشت.آنها در مقراعزام مبلغ مستقر شدند و آقای میثمی آمد تا برای آنها سخنرانی کند.اینکه طلبه جوان میخواست آقایان و علما را توجیه کند،برای برخی سنگین بود.
آقای میثمی حدود بیست دقیقه صحبت کرد.با چشم خودم دیدم که بعد از سخنرانی،علمای مسن با محاسن سفید و دارای عناوین با دفترچه های کوچک در دست، از باب تبرک از آقای میثمی درخواست می کردند که برایشان توصیه ای بنویسد یا امضا کند!
وقتی بعدا این مطلب را به آیتالله حائری گفتم،به من فرمود:آقای میثمی حکیم و پیرمرد جوونیه! خود آقای حائری بارها به من میگفت:من روی حرف شیخ عبدالله میثمی حرف نم زنم.
با صراحت، نه متواضعانه، در مورد خودم باور قلبیام این است که مردودی جبهه شهادت و جامانده از کاروان راه یافتگانی هستم که خداوند متعال این فرصت را برای آنها فراهم کرد، ولی نتوانستم از آن استفاده کنم.
در مورد جاماندگان از این کاروان به این جمله شهید عبدالله میثمی اشاره میکنم که به من فرمود: آقای حاجی صادقی، میبینم روزی رو که این جنگ تموم میشه و تو پشت دست میزنی و میگی باختم !باختم! باختم! این را الان هر روز حس میکنم. این جمله را رک و صریح به خود من گفت.
روزی در جریان عملیات کربلای ۵ و چند روز قبل از شهادتش به من گفت: آقای حاجی صادقی، از بس برای شهادت این فرماندهها سخنرانی کردم، از خودم بدم اومده. از خدا خواستهام توی این عملیات، مزد من رو هم بده و میده!
شهادت،مزد شهید میثمی در عملیات کربلای۵
من شبی را برای سخنرانی و برگزاری مراسم دعا به محل معراج شهدا رفته بودم. بعد از مراسم، همان جا ماندم و صبح به قرارگاه برگشتم. آقای میثمی را ندیدم.از آقای محمد حجازی پرسیدم: دیشب آقای میثمی اینجا بود، الان کجاست؟گفت:بله، اینجا بود. نزدیکهای اذان صبح که فشار دشمن روی بچههای لشکر ۲۵ کربلا توی کانال ماهی شدید شد،گفت: من تجدید وضو کنم و برم به مرتضی قربانی(فرمانده لشکر ۲۵ کربلا) سر بزنم.
وقتی برای وضو بیرون رفت، یه ترکش به گوشه سرش خورد. ما احتیاط کردیم و به بهداری فرستادیمش.آقای میثمی رسمش این بود که اگر میفهمید جایی از جبهه فشار روی یک یگان زیاد است، فورا همان جا میرفت.
من دیگر حال خود را نفهمیدم، سریع سوار ماشین شدم و به بهداری عقبه منطقه عملیاتی کربلای۵ رفتم. از آنها احوال آقای میثمی را پرسیدم، گفتند: وضعیت جسمیاش بد بود، به بیمارستان اهواز منتقلش کردیم. نمیدانم چطور با ماشین تویوتا وانت، فاصله بین شلمچه تا اهواز را طی کردم.
مستقیم به بیمارستان شهید بقایی و اتاق آقای دکتر حیدرپور، رئیس بیمارستان رفتم و پرسیدم آقای میثمی کجاست؟! آقای میثمی در راهرو ،روی تختی خوابیده بود.دیدم باندی دور سرش بسته بودند و یک سرم هم به دستش وصل بود.
دکتر حیدرپور یک سوزن برداشت، پتو را کنار زد و چند بار به شست پای آقای میثمی زد و به صورتش نگاه کرد. با نگرانی برگشت، سرش را محکم به دیوار کوبید و گفت: تموم کرده! مغزش از کار افتاده!
باور نمیکردم که آقای میثمی تمام کرده و شهید شده. به یاد این گفتهاش افتادم که میگفت:از خدا خواستهام مزد من رو توی این عملیات بده و میده!
پیام حضرت آیتالله خامنه ای،رئیس جمهور وقت،به مناسبت شهادت ایشان همراهم هست:
بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت پر افتخار روحانی عالی قدر و عالم عامل، حجتالاسلام آقای شیخ عبدالله میثمی-رضوان الله تعالی علیه- را که حقا از افتخارات نیروهای رزمنده به شمار میرفت، به مردم مومن وشجاع اصفهان و مخصوصا به رزمندگان دشمن شکن آن سامان و نیز به خانواده شهید پرور و پر گذشت او تبریک و تسلیت عرض میکنم. این روحانی شهید که عضو دفتر نمایندگی حضرت امام-مدظله- در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود، تلاش و مجاهدتی بزرگ و دشوار را در میدانهای نبرد بر عهده داشت و آن را به وجهی عاشقانه انجام میداد و شهادت، پاداش سعادتمندانهای برای آن زندگی فرشته گونه بود. رحمت خدا بر او و بر همه بندگان صالح خدا.
سیدعلی خامنهای.
منبع:
موحد علوی، علیرضا، تاریخ شفاهی دفاع مقدس: روایت حجتالاسلام عبدالله حاجی صادقی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدتهای سپاه، تهران۱۴۰۲، صص۲۷،۱۳۹،۱۴۴،۱۴۵،۱۸۷،۱۸۸
انتهای پیام


نظرات