به گزارش ایسنا، این روایتها گاه رمضان را به انسانی تشبیه میکنند که اندامهایش یکییکی شکسته میشود و گاه آن را به تپهای مانند میسازند که باید از آن بالا رفت و سپس سرازیر شد. تنوع این باورها نشان میدهد که چگونه یک فریضه دینی، در بستر فرهنگهای محلی، رنگ و بوی متفاوت گرفته و به بخشی از حافظه جمعی تبدیل شده است. از آذربایجان و کردستان تا قزوین و یزد، مردم با زبان خود و با استعارههایی ملموس، تجربه روزهداری را روایت کردهاند که در ادامه به برخی از این باورها میپردازیم؛ باورهایی که برخی شاید در اجرا و پرداخت کمرنگ شده باشند اما هنوز هم در حافظه مردم محلی زنده هستند.
در شهر میانه استان آذربایجان شرقی، جوانان و نوجوانان پس از گذشت ۱۰ روز از ماه مبارک میگویند: «یکی از پاهای رمضان شکست»، اما افراد مسن آنان را از گفتن این سخن بازمیدارند؛ زیرا بر این باورند که رمضان ماه خدا و ماهی مبارک است. مردم ایل منگور، از قدیمیترین عشایر کرد که در جنوب غرب مهاباد سکونت دارند، نیز رمضان را عید خداوند میدانند و با گذشت یک هفته از این ماه میگویند: «یک پای رمضان شکست».
مردم مهاباد در استان آذربایجان غربی اعتقاد دارند که مدت زمان روزهداری بسیار بیشتر از یک ماه بوده و خداوند به سبب علاقه فراوانی که به حضرت محمد(ص) داشته، تعداد روزها را به ۳۰ روز کاهش داده است. همچنین باور دارند که پس از اذان مغرب، زمان استجابت دعاست و هر چه از خدا بخواهند برآورده خواهد شد.
مردم گلپایگان نیز از روز دهم ماه رمضان به بعد میگویند: «دیگه روزه رسیده به هُمهُم»، یعنی نهم، دهم، یازدهم و الی آخر. شب دهم میگویند: «دیگر یک پاش را شکستیم» و شب پانزدهم میگویند: «رسیدیم سر گدار (بلندترین نقظه جاده سربالایی) و از فردا دیگر سرازیر میشویم». شب بیستم میگویند: «هر دو پایش را شکستیم» و سه شب پیش از پایان ماه رمضان میگویند: «دیگه آب رسیده به لَک بَرزی (نقطه بلندی از زمین کشاورزی که هنگام غرقاب کردن زمین آب به آن میرسد)». در شب آخر نیز میگویند: «ماه روزه رفت و روسیاهی آن ماند به روزهخواره».
دزفولیها روز اول روزه را «سنگکشان» میگویند که یعنی سختی آن تا حدی است که به نظر میرسد روزهدار از صبح تا شب سنگ میکشد؛ روز دوم که آسانتر میشود «گلکشان» و روز سوم «کاهکشان» است. آنها معتقدند از روز چهارم، نورِ الهی وارد شکم روزهدار میشود و دیگر احساس خستگی و تشنگی نمیکند. ابهریها هم اولین روز ماه رمضان را مساوی با بردن بار سنگ، دومین روز را برابر با حمل بار کلوخ و سومین روز را تا آخر ماه رمضان مساوی با بردن بار کاه میدانند.
همچنین مردم قزوین عقیده دارند که ماه رمضان از سه تا ۱۰ روز تشکیل میشود که جمع آن ۳۰ روز است. ۱۰ روز اول چون ۱۱ ماه قبل را خوردهاند و به گرسنگی عادت ندارند، مثل این است که از کوهی بالا میروند و بار سنگ میکشند؛ ۱۰ روز دوم که از یازدهم تا بیستم ماه رمضان است بار کلوخ یا آجر همراه خود دارند؛ اما از بیستم تا روز آخر ماه رمضان سرپایینی است، راحت میروند و بار هم ندارند. در روستای تودۀ الموت هم میگویند: «ای بچهها رمضان با سه پا آمد» و هر ۱۰ روز این ماه را یک پا تلقی میکنند.
در پاریز سیرجان مردم ماه رمضان را به شش عضو بدن انسان تقسیم میکردند و هر روز را به یکی از اعضاء مانند پا، کمر، دست، سینه، گردن و سر نسبت میدادند. به اعتقاد آنها با گذشت هر پنج روز، یکی از اعضا «میشکست» تا آنکه در پایان میگفتند: «رمضان سرش جدا و نفسش قطع شده است».
در این ایام، مردم یزد برای گذراندن روزها در گذرگاهها جمع میشدند و داستانهایی از شاهنامه، خسرو و شیرین، شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون، امیرارسلان نامدار، حسین کرد شبستری و چهل طوطی را میخواندند و میشنیدند.
یزدیها تصنیفی دارند که در وصف حالات خود در روزهای ماه رمضان میخوانند:
«صبح رمضون دیو و دونگم / ظهر رمضون پیاله زنگم / عصر رمضون لاشه کشونه / شوم رمضون لقمه پرونه / سحر رمضون لرزه به جونه / که بازم رمضونه».
آنها همچنان که انتظار تمام شدن روز را میکشند در فکر گذشتن و به پایان رسیدن ماه رمضان هم هستند؛ به همین سبب هر چند روزی که از ماه رمضان میگذرد، اصطلاحی برای عدد آن به کار میبرند. برای روز هفتم میگویند «ریه تم توش اُفتیده» یعنی به روزهای بعد از هفتم رمضان رسیدهاند. در روز نهم میگویند «دگر هُم توش افتیده» یعنی به روزهای نهم به بعد رمضان رسیدهاند و وقتی هم که در روز دهم افطار میکنند، به خود دلخوشی میدهند و میگویند: «یک پَتی رمضان را بشکستیم» که این یعنی یک لنگ رمضان را شکستیم.
پینوشت: این گزارش با استفاده از اطلاعات جلد دوازدهم «تقویم آیینی ماههای قمری، دفترِ سوم ماه رمضان»، تهیهشده توسط «واحد فرهنگ مردم» مرکز تحقیقات سازمان صدا و سیما نوشته شده است.
انتهای پیام

