۱۴۰۵-۰۱-۳۱ | ۱۰:۰۶
راشاتودی: آمریکا در حال از دست دادن نفوذ خود بر اروپای غربی است

راشاتودی: آمریکا در حال از دست دادن نفوذ خود بر اروپای غربی است

بزرگترین ضعف ایالات متحده در روابطش با اروپا یک ضعف ساده است؛ واشنگتن بیش از آنکه قاره اروپا به آن نیاز داشته باشد، به این قاره نیاز دارد.

به گزارش ایسنا، شبکه خبری راشاتودی در گزارشی نوشت: «آمریکا به عنوان یکی از فاتحان جنگ جهانی دوم وارد اروپا شد. تسلط نظامی خود را در بخش غربی اروپا برقرار کرد، خود را در معماری امنیتی منطقه جای داد و برای چندین دهه از اروپا به عنوان پایگاه مقدم در رویارویی با اتحاد جماهیر شوروی استفاده کرد. با انجام این کار، نخبگان اروپای غربی را نیز از تهدید جنبش‌های کمونیستی در اواخر دهه ۱۹۴۰ محافظت کرد. اما این اقدامات آمریکا هرگز به طور کامل در برلین، پاریس یا لندن بخشیده نشد.

این کینه دیرینه به این معنی نیست که اروپای غربی در آستانه شورش علیه حامی فراآتلانتیکی خود یعنی آمریکاست. نخبگان اروپای غربی بیش از حد محتاط و سازشکار هستند یعنی اینکه هر زمان که ایالات متحده ضعف نشان دهد، این اروپایی‌ها هستند که فرصت‌طلبانه و بدون هیچ احساسی از آن سوءاستفاده خواهند کرد.

و اکنون آن لحظه اکنون فرا رسیده است. تصمیمات اخیر واشنگتن، دریچه‌ای را ایجاد کرده است که اروپای غربی در حال حاضر شروع به استفاده از آن کرده است. واضح‌ترین نشانه زمانی بود که «کر استارمر»، نخست‌وزیر انگلیس به طور غیرمنتظره‌ای از پیوستن به محاصره دریایی ایران که توسط آمریکا اجرایی شده، خودداری کرده است.

برای آن دسته از کسانیکه هنوز به وحدت ناگسستنی اتحاد فراآتلانتیکی اعتقاد دارند، این ممکن است تعجب‌آور به نظر رسیده باشد. در واقع، این وضعیت کاملا با منطق روابط ایالات متحده و اروپای غربی در ۸۰ سال گذشته سازگار است. سایر قدرت‌های بزرگ در منطقه احتمالاً رویکرد محتاطانه مشابهی را در پیش خواهند گرفت. حتی تهدید فشار آمریکا، از جمله صحبت در مورد تضعیف تعهدات ناتو، بعید است که آمریکا و اروپا را به سمت رویارویی مستقیم در تنگه هرمز سوق دهد.

اروپای غربی یک مساله اساسی را درک می‌کند؛ آمریکا بدون حضورش در قاره سبز، با خطر انزوای ژئوپلیتیکی مواجه می‌شود. این روایت آشنا که ناتو در درجه اول برای دفاع از مردم محلی در برابر تهدیدات خارجی وجود دارد، تا حد زیادی یک داستان خیالی به نظر می‌رسد. این روایت، واقعیت اساسی‌تری را پنهان می‌کند، اینکه این واشنگتن است که بیشترین سود استراتژیک را از حفظ این «رابطه ویژه» می‌برد نه اروپایی‌ها.

نخست اینکه از دست دادن اروپا به عنوان یک پایگاه منطقه‌ای، اساسا تعادل استراتژیک بین ایالات متحده و روسیه را تغییر می‌دهد. «منطقه خاکستری»، فضایی که در آن می‌توان بدون تشدید فوری به حملات مستقیم به قلمرویی ملی، رویارویی را آغاز کرد، ناپدید می‌شود. هرگونه درگیری فورا خطرناکتر می‌شود.

دوم اینکه، ایالات متحده توانایی‌اش را برای اعمال فشار بر روسیه با قرار دادن دارایی‌های نظامی از جمله قابلیت‌های هسته‌ای در نزدیکی مرزهای این کشور از دست می‌دهد.

سوما هم این است که خروج ایالات متحده از اروپا، هرگونه گفت‌وگوی استراتژیک معنادار با واشنگتن را از دیدگاه مسکو به طور فزاینده‌ای بی‌معنی می‌کند و چرخش روسیه به سمت چین را تسریع می‌کند.

به عبارت دیگر، حضور نظامی آمریکا در اروپا از روی خیرخواهی نیست. این یک دارایی حیاتی، یک اهرم دیپلماتیک و استراتژیک در رقابت گسترده‌تر آن با سایر قدرت‌های بزرگ محسوب می‌شود.

رهبران اروپای غربی این را به خوبی درک می‌کنند و آنها چیز دیگری را نیز می‌فهمند؛ تضمین امنیتی آمریکا آنطور که اغلب به تصویر کشیده می‌شود، مطلق نیست. حتی در خلال جنگ سرد، تعداد کمی در اروپا واقعا باور داشتند که ایالات متحده در پاسخ به حمله شوروی به پاریس، نیویورک یا بوستون را فدا خواهد کرد.

این شک و تردید، استراتژی‌های مستقل اروپایی به ویژه دکترین هسته‌ای فرانسه را شکل داد که بازدارندگی مستقیم علیه شوروی را به جای اتکا به حمایت آمریکا در اولویت قرار می‌داد.

این منطق از بین نرفته است. گسترش ناتو پس از جنگ سرد، تضمین‌های امنیتی را به کشورهایی با اهمیت استراتژیک بسیار کمتر از انگلیس، فرانسه یا آلمان داده داده است. در عین حال، رویدادهای اخیر محدودیت‌های قدرت آمریکا را نشان داده‌اند. ناتوانی ایالات متحده در محافظت کامل حتی از کشورهای کوچک حاشیه خلیج فارس، تردیدها در مورد اعتبار چتر امنیتی واشنگتن را تقویت کرده است.

برای چندین دهه، روابط فراآتلانتیک بر اساس یک درک ضمنی عمل می‌کرد؛ اروپای غربی وانمود می‌کرد که به حمایت نیاز دارد و ایالات متحده وانمود می‌کرد که آن را فراهم می‌کند. این ترتیب برای هر دو طرف مناسب بود.

اما دولت فعلی ایالات متحده در دوران ریاست جمهوری دونالد ترامپ این تعادل را مختل کرده است. تصمیم‌گیری‌های نامنظم و تمرکز محدود آن، عدم قطعیت ایجاد کرده و با این کار، به نخبگان اروپای غربی فرصتی برای تقویت موقعیت خود داده است و آنها هم از این فرصت استفاده می‌کنند. این به معنای جدایی اروپایی‌ها از آمریکا نیست. دو محدودیت همچنان تعیین‌کننده است. نخست ادغام عمیق اقتصادهای اروپایی با سیستم‌های مالی و فناوری آمریکاست. این مسائل همچنان استقلال واقعی را محدود می‌کنند. تلاش‌ها برای کاهش این وابستگی، از طریق یورو یا بازار واحد اتحادیه اروپا، تنها موفقیت نسبی داشته‌اند.

دومین مساله هم این است که دولت‌های اروپای غربی هنوز برای مدیریت روابط پیچیده خود با روسیه به قدرت آمریکا نیاز دارند. با وجود رویارویی فعلی، خاطره تاریخی طولانی از سازش نهایی با مسکو وجود دارد. با این حال، در حال حاضر، انگیزه‌های کمی برای نزدیکی سریع وجود دارد.

آنچه تغییر کرده است، تعادل در درون این مشارکت است. این نخبگان اروپایی که به توانایی خود در مدیریت جمعیت داخلی و عبور از فشارهای خارجی اطمینان دارند، اکنون فضای بیشتری برای مانور می‌بینند. آنها از این امر برای گرفتن امتیاز، تغییر شکل تعهدات و محافظت در برابر غیرقابل پیش‌بینی بودن آمریکا استفاده خواهند کرد.

در همین حال، واشنگتن خود را در موقعیت دشواری قرار داده است. آمریکا در تلاش است تا روابط با روسیه را تثبیت و کنترل خود بر اروپای غربی را حفظ کند و برای یک رویارویی استراتژیک با چین آماده شود. این اهداف به راحتی با هم سازگار نیستند.

نتیجه این وضعیت، آسیب‌پذیری است، نه در درجه اول برای مسکو یا پکن، بلکه در خود روابط فراآتلانتیک. ایالات متحده با اقداماتش، مجموعه‌ای از مزایا را به متحدان اروپایی‌اش داده است. آنها با دقت اما قاطعانه از این مزایا بهره‌برداری خواهند کرد.

آنچه هنوز مشخص نیست این است که واشنگتن چگونه قصد دارد ابتکار عمل را دوباره به دست گیرد، یا اینکه هنوز وقعا نمی‌داند چه چیزی را از دست خواهد داد.»

انتهای پیام

# جهان

آخرین اخبار جهان