چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ | ۰۷:۲۷
امام رضا (ع) را از نو بشناسیم 

رضا اسماعیلی مطرح کرد

امام رضا (ع) را از نو بشناسیم 

رضا اسماعیلی با بیان اینکه بسیاری از آفات و آسیب‌هایی که امروز گریبان‌گیر شعر آیینی است در «بی‌موضعی» شاعران ریشه دارد، می‌گوید: برای برآمدن و اوج گرفتن «شعر رضوی» باید از پیله رخوت و عادت بیرون بزنیم و «طرحی نو» دراندازیم. امروز باید امام رضا را از نو بشناسیم.

رضا اسماعیلی، شاعر و پژوهشگر در یادداشتی به مناسبت ولادت حضرت علی بن موسی الرضا(ع) که برای انتشار در اختیار ایسنا قرار داده، نوشته است: 

«با تأکید بر این نکته که در حوزه شعر رضوی بعد از انقلاب، زایش‌ها و رویش‌های خوبی داشته‌ایم و آثار فاخر و ارجمند در این حوزه قابل تأمل است، اشاره به این نکته نیز ضروری است که گفته شود با وجود گام‌های نسبتا بلندی که در این عرصه برداشته‌ایم، هنوز تا رسیدن به قله و رسیدن به وضعیت مطلوب راه زیادی داریم.

اجازه بدهید بی‌پرده بگویم دقیقه‌ای که در حوزه شعر آیینی و رضوی همچنان مغفول مانده، بی‌توجهی به «سیرت» و «درونه» دین - موضع - و پرداختن افراطی به «صورت» و ظاهر دین - موضوع - است. پرداختن به «تجلیل» که افراط در آن همیشه به «تحریف» می‌انجامد و فاصله گرفتن از «تحلیل»، «تبیین» و «تعریف» که نیاز هنوز و همیشه ماست. به «صورت» پرداختن یعنی خلاصه کردن شعر رضوی در نمادهایی چون صحن و بارگاه و گنبد و گلدسته و کبوتر و پنجره فولاد، و متوقف ماندن در روایت‌هایی چون «ضامن آهو» و غفلت از دیگر کرانه‌های وجودی امام رضا (ع).

«صورتگری» در شعر رضوی در بی‌موضعی شاعر آیینی ریشه دارد، یعنی این‌که شاعر در این مقام «حرفی برای گفتن» ندارد. پس به ناگزیر و برای نباختن قافیه، «چگونه گفتن» را در این عرصه جایگزین «چه گفتن» می‌کند و با مشاطه‌گری کلام، خواننده را مقهور جادوی کلام خویش.

انگشت اشاره شاعری که در شعر موضعی ندارد، به ناگزیر به سمت خودش - من - نشانه می‌رود. یعنی هدف غایی و نهایی شاعر این می‌شود که در آیینه شعرش، خودش را عرضه کند و در چشم مخاطب به تماشا بگذارد. لغزش و خطا نیز در بطن همین «خودبینی» و «خودستایی» شاعرانه نطفه می‌بندد. یعنی تقدم «تعهد ادبی» بر «تعهد دینی»، و فرو افتادن در دامچاله‌های زبان‌بازی، صنعت‌گری و فرمالیسم محض. حال آن که - به قول «اخوان» - شاعری پرتوی از شعور نبوت است و رسالت شاعر اصیل، رسالتی از جنس رسالت پیامبران. از این منظر، منِ شاعر حق ندارم به نیت تفریح و تفنن، وقت شریف کلمات را بگیرم و از شاعری، عصای «ساحری» بسازم و با لالایی شعر، مردم را به خواب عمیق بی‌خبری فرو ببرم! خدا رحمت کند «جلال آل‌احمد» را که سال‌ها پیش این دقیقه را دریافته بود که شاعر نه تاجر، که «مجاهد» است و کارش «جهاد»:

«در این ولایت کار هنر، کار جهاد است. جهاد با بی‌سوادی، با فضل‌فروشی، با فرنگی‌مآبی، با تقلید، با دغلی؛ با نان به نرخ روز خوردن، با بلغمی‌مزاجی... حالا اگر مردی، این گوی و این میدان... در هر بیتی باید مویی از سرت سفید بشود و با هر شعری گوشه‌ای از جانت بسوزد. مبادا شعر تو هم مثل زندگی دیگران فقط از بغل گوشت رَد شده باشد...»

به کجا چنین شØ