شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵ | ۰۸:۳۵
منبع: نمایندگی آذربایجان شرقی
او لبخند خدا را در چشمان مادران می‌بیند

او لبخند خدا را در چشمان مادران می‌بیند

آذربایجان شرقی (ایسنا) - آنجا که جاده‌ها به بن‌بست برف می‌رسند و صدای نفس‌های مضطرب یک مادر در هیاهوی کولاک گم می‌شود، دستی مهربان، معجزه‌ی حیات را رقم می‌زند، مامایی که لبخند پروردگار را در رضایت مردمان نجیب روستاهای محروم چاراویماق و برق شوق چشمان پدری نگران یافته است.

سختی راه‌های خاکی و دوری از خانه و خانواده را به جان می‌خرد تا فرشته‌ی نگهبان تپش‌هایی باشد که در دورافتاده‌ترین و محرومترین نقاط استان، آهنگ حیات می‌نوازند.

ساعت ۵ صبح بود که راهی شهرستان چاراویماق شدم. طبیعت سرسبز و دشت‌های وسیع این شهرستان زیر نم‌نم باران و مهی که همه جا را گرفته بود، منظره‌ای تماشایی داشت. در هوای پاک و بدون آلودگی اینجا، طراوت بهار را می‌شد با تمام وجود حس کرد، شهرستانی که با همین طبیعت بکر و باصفایش شناخته می‌شود.

پس از پشت سر گذاشتن مسیر، به «قره‌آغاج» مرکز شهرستان چاراویماق رسیدم و از آنجا پس از حدود چهل دقیقه، راهی مرکز سلامت «ذاکرکندی» شدم. از همان بدو ورود، پاکیزگی و نظم این مرکز توجه را به خود جلب می‌کرد.

نکته‌ جالب توجه، موافقت رئیس اورژانس کشور با ساخت یک پایگاه اورژانس در مجاورت این مرکز است که به‌زودی عملیات اجرایی آن آغاز خواهد شد. تماشای چنین امکانات گسترده بهداشتی، درمانی و ساختمانی نوساز در یک روستا، نشان از آن دارد که سلامتی و بهداشت در اولویت هرکاری است، مرکزی مجهز که شاید مشابه آن در برخی مناطق شهری نیز به‌سختی یافت شود.

در این مرکز، نبض خدمت به‌خوبی جریان دارد، حضور فعال پزشک، دندان‌پزشک، ماما، بهورز، مربی و کادر اجرایی که هر یک با دلسوزی و علاقه مشغول پاسخگویی به مراجعان بودند.

در دل جاده‌های پرپیچ‌وخم و روستاهای دورافتاده شهرستان چاراویماق، جایی که گاه حتی آنتن تلفن همراه نیز یاری نمی‌کند، روایتگر تلاش دختری هستیم که فاصله میان مرگ و زندگی را با فداکاری پر کرده است. «رقیه گنجه‌ای»، مامای فداکار اهل تبریز، نمونه‌ای از ایثارگرانی است که خدمت در مناطق محروم را بر آسایش شهر ترجیح داده‌ است.

او لبخند خدا را در چشمان مادران می‌بیند

نجات از مرگ در لحظات طلایی

رقیه گنجه‌ای در گفت‌وگو با ایسنا با احساس رضایت با اشاره به یکی از ماندگارترین خاطرات خود در خدمت به مناطق محروم می‌گوید: ۱۵ روز از زایمان مادری می‌گذشت که همسرش او را در وضعیتی بحرانی به خانه بهداشت رساند. خودرو و وضعیت ظاهری آن‌ها نشان از وخامت اوضاع داشت و مادر بر اثر خونریزی شدید کاملاً از حال رفته و قادر به تکلم نبود. با توجه به دوری مسیر و تاخیر احتمالی آمبولانس، متوجه شدم که نباید زمان طلایی را از دست بدهم، لباس‌های او را با قیچی از تنش جدا کردم و لباس‌های شخصی خودم را بر او پوشاندم. پس از انجام اقدامات اولیه، خوشبختانه علائم حیاتی بازگشت و توانست چند کلمه‌ای حرف بزند، آن لحظه بهترین لحظات زندگیم بود که اشک شوق را بر چشمان همسر و فرزندانش دیدم.

او می‌افزاید: بعد از رسیدن اورژانس، بیمار با مراقبت‌های لازم به بیمارستان منتقل شد و جان دوباره گرفت. هیچ حسی زیباتر از آن زمان نبود که بچه‌هایش به خانه بهداشت آمدند، مرا در آغوش گرفتند و بابت نجات جان مادرشان تشکر کردند.