دوباره به جایی آمدم که آرامشش همیشه حال دل آدم را عوض میکند.جایی ساده، تمیز و پر از حس خوب، از همان لحظهی ورود، برق تمیزی و نظم فضا چشم را میگیرد، و بعد دوچرخههای رنگارنگ بچهها و شهربازی کوچکشان، لبخند روی صورت میآورد.
بارها اینجا آمدهام، اما امروز برایم رنگ دیگری دارد، امروز قرار است کنار بچهها باشم، با خندههایشان بخندم و چند ساعت، دنیا را از نگاه ساده و قشنگ آنها تماشا کنم.
اینجا رسم مهمان نوازی فرق میکند
رسم اصیل میهماننوازی در اینجا با طنین صدای دلنشین سویل از اشعار شهریار شروع میشود.
«سن یاریمین قاصدی سن، ایلن سنه چای دئمیشم
خیالینی گوندریب دیر، بسکی من آخ ، وای دئمیشم
آخ گئجه لَر یاتمامیشام، من سنه لای ، لای دئمیشم
سن یاتالی ، من گوزومه، اولدوزلاری سای دئمیشم
هر کس سنه اولدوز دییه، اوزوم سنه آی دئمیشم»
به تکتک اتاقها سر میزنم و چند دقیقهای کنار بچهها مینشینم، بازی میکنیم، حرف میزنیم و برای لحظاتی کوتاه، دنیایشان را از نزدیک لمس میکنم.
از حبابهای هلیا تا خندههای کودکانه
وارد یکی از اتاقها که میشوم، دختری با چشمهای درشت و زیبا روی تخت نشسته و میان اسباببازیهایش غرق بازی است. با دستگاه حبابساز کوچکش مدام حبابها را در هوا رها میکند و با هر حباب، از ته دل میخندد، خندهای زلال و کودکانه که تمام اتاق را پر میکند.
با ذوق نگاهم میکند و میگوید: خاله، دو بار من حباب درست کنم، دو بار هم تو.
اسمش را که میپرسم، همانطور که لبخند روی صورتش نشسته، آرام و شیرین میگوید: من اسمم هلیاست.
و حقیقتاً هلیا، درست به زیبایی معنای اسمش، میدرخشید، با لبخندی روشن، چشمانی پر از زندگی و شادی که بیهیچ تلاشی به دل آدم مینشست.
سراغ آقاپسری میروم که خندههای بلندش تمام خانه را پر کرده آنقدر از ته دل میخندد که مربی با مهربانی میگوید: مامان… آرومتر بخند، مهمون داریم اما او مگر میتواند شادیاش را پنهان کند؟
با همان اسباببازیهای کوچک و سادهاش، دنیایی برای خودش ساخته، دنیایی که در آن هر بازی، بهانهای برای خندیدن است. روی تختها بالا و پایین میپرد، میخندد، بازی میکند و زندگی را همانطور که هست دوست دارد.




به طبقه بالا که فضایی ساکت و دلنشین است میروم. در اینجا، نوزادانی پنج-شش ماهه آرام در گهوارههایشان خوابیدهاند. کودکانی که اگرچه هنوز تازه با این دنیا آشنا هستند، اما در امنیت این خانه، خیالی ندارند جز خواب شیرین.
تماشای صورتهای گندمگون و دستهای کوچک و بیاختیارشان، حس آرامش عمیقی به انسان میدهد. انگار زمان در این اتاق ایستاده و تنها صدای نفسهای منظم و آرام این فرشتههای کوچک، فضا را پر کرده است. اینجا، هر کدام از آنها داستانی تازه از زندگی را در دنیاییِ پر از محبت آغاز کردهاند.
یکی از تلخترین روایتهای این خانه، قصهی کودکیست که هنوز چشم به دنیا نگشوده بود که مادرش هنگام زایمان از دنیا رفت. او را به آغوش مادربزرگ سپردند تا شاید گرمای محبت او، اندوه این آغاز سخت را آرام کند، اما تنها چند روز بعد، مادربزرگ نیز از دنیا رفت.
امروز او در این خانه رشد میکند، جایی که مربیان دلسوزش با تمام عشق و مهر، برایش نقش مادر را ایفا میکنند. کودک، در میان آغوشهای مهربان و نگاههای پرمحبت آنان، قد میکشد و بزرگ میشود.
به سمت پسربچهای میروم که پستونکش را با شیطنت در دهان نگه داشته بود. شروع به صحبت که کردم ناگهان با صدایی بلند و از ته دل خندید، خندهای شیرین که در تمام فضا پیچید و نگاه همه را به سمت او کشاند. آن خنده، انگار برای چند لحظه تمام غمهای دنیا را از یاد برده بود.
همان لحظه بود که دلم میخواست زمان متوقف شود، ساعتها کنارشان بنشینم، بازی کنم و فقط بخندندشاید زیباترین و خوشترین بخش حضورم در آن مرکز، همین چند لحظهی ناب بود، لحظههایی که شادی سادهی کودکان، عمیقتر از هر چیزی به دل مینشست.



اینجا همهچیز برای لبخند کودکان مهیاست، از اسباببازیهای رنگارنگی که گوشهگوشهی اتاقها را پر کردهاند، تا دوچرخههایی که با شوق کودکانه در حیاط میچرخند و شهربازی کوچکی که صدای خنده را در تمام این مرکز جاری میکند.
شاید خیلی از این بچهها، در آغاز زندگی سهمی از آرامش نداشتهاند، اما در این خانه تلاش شده تا هیچچیز کم نباشد، نه از مهر، نه از محبت و نه از رویاهای کوچک کودکانه.
روایت امین .....
فاطمه صفیزاده پزشک شیرخوارگاه نوراحسان تبریز در گفتوگو با ایسنا با اشاره به یکی از تلخترین و در عین حال شیرینترین خاطرات دوران فعالیت خود میگوید: ساعت ۸:۳۰ صبح و زمان تحویل شیفت بود که برای ویزیت کودکان به مجموعه آمده بودم. در کنار مجموعه، پارکی قرار دارد که خبر دادند نوزادی تازه متولد شده داخل یک کیسه مشکی رها شده است. نوزاد هیچ پتو یا پوششی نداشت و بهتازگی به دنیا آمده بود.
او میافزاید: مربی شیفت شب که پس از تحویل شیفت در حال رفتن به خانه بود، در مسیر متوجه تکان خوردن کیسهای در پارک میشود و همان لحظه کودک را به شیرخوارگاه منتقل میکند. اگر او متوجه این موضوع نمیشد، شاید نوزاد ساعتها در همان وضعیت باقی میماند.
صفیزاده ادامه داد: خوشبختانه صبح بود و همه اعضای کادر از جمله پرستاران حضور داشتند. بلافاصله عملیات احیا را آغاز کردیم و پس از اینکه حالش بهتر شد و نام او را «امین» گذاشتیم.
او خاطرنشان میکند: این نوزاد پس از بهبود شرایط جسمانی، بستری شد و در نهایت به فرزندخواندگی سپرده شد.
قصهی بغضهای نیمهشب کودکانی که هنوز خانوادهشان را فراموش نکردهاند
مهرو حسینزاده کادر اداری شیرخوارگاه نیز در گفتوگو با ایسنا با اشاره به یکی از تجربههای احساسی خود در همراهی با کودکان شیرخوارگاه میگوید: یکبار همراه بچهها به مشهد رفتیم. لحظات بسیار خوبی بود اما در عین حال غم خاصی هم داشت، چرا که شب را در کنار کودکان گذراندیم.
او میافزاید: در این مرکز به ازای هر شش یا هفت کودک، یک مربی حضور دارد اما در سفر، هر کودک یک مربی اختصاصی داشت. همین موضوع باعث خوشحالی کودکان شده بود، که احساس میکردند یک نفر فقط متعلق به آنهاست.
حسینزاده ادامه میدهد: کودکان مربیان را مادر صدا میزدند و تا صبح در کنار همان مربی یا مادر میخوابیدند. حتی برخی از کودکان نیمهشب از خواب بیدار میشدند تا مطمئن شوند آن مادر هنوز کنارشان حضور دارد یا نه.
او خاطرنشان میکند: یکی از اعضای کادر تعریف میکرد کودکی انگشتان دستش را یکییکی میبوسیده، چون او را تا صبح در آغوش گرفته و خوابانده بود با این کارش از او تشکر میکرد.
این عضو کادر اداری شیرخوارگاه، با بیان اینکه کودکان در ماههای نخست همچنان دلتنگ خانواده خود هستند، میگوید: کودکان در یک ماه اول مدام پدر و مادرشان را میخواهند و حتی شبها آنها را در خواب میبینند.
او درباره شرایط ملاقات خانوادهها با کودکان نیز توضیح میدهد: در این مرکز امکان ملاقات وجود ندارد، چراکه به کودک آسیب روحی وارد میکند. بسیاری از مادران دچار اعتیاد هستند یا توان نگهداری و رسیدگی به فرزند خود را ندارند و حتی در برخی موارد نگرانیهایی درباره فروش کودکان وجود دارد به همین دلیل برخی از این نوزادان از بدو تولد به این مرکز منتقل میشوند.
انتهای پیام

