چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵ | ۰۹:۴۸
منبع: نمایندگی آذربایجان شرقی
روایت شهیدی که رمضان، آغاز و پایان قصه‌اش شد

روایت شهیدی که رمضان، آغاز و پایان قصه‌اش شد

آذربایجان شرقی (ایسنا) - سرنوشت امیرحسین، گویی با رمضان گره خورده بود، تولدش در دهم رمضان رقم خورد و در چهاردهم رمضان هم به شهادت رسید و در بیست‌وسوم این ماه به خاک سپرده شد اما میان این سه تاریخ، جای یک روز برای همیشه خالی ماند، روزی که قرار بود او لباس دامادی بر تن کند، مادر دستش را بگیرد و با لبخند بدرقه‌اش کند.

اکنون آن آرزو تنها در میان خاطرات و بغض‌های مادری زنده است که هر بار از پسرش سخن می‌گوید، حسرت ندیدن لباس دامادی او را نیز روایت می‌کند، حسرتی که نه با گذر زمان کمرنگ می‌شود و نه از دل یک مادر رخت برمی‌بندد.

طی روزهای اخیر، روایت خانواده چند شهید دهه هشتادی را نوشته‌ام، جوان‌هایی که هر کدام دنیایی از آرزو، برنامه و زندگی پیش رو داشتند. هر خانه، قصه خودش را داشت، این بار، قرعه روایت به نام امیرحسین سلطانی افتاد.

شاید این روزها درباره نسل دهه هشتادی قضاوت‌های زیادی شنیده شود، اما روایت این خانواده‌ها یادآوری می‌کند که نمی‌توان یک نسل را با یک تصویر واحد شناخت. در میان همین نسل، جوانانی بودند که مسئولیتی را پذیرفتند، لباس خدمت بر تن کردند و در جریان جنگ جان خود را از دست دادند. قصه هر کدام متفاوت است، اما ناتمام ماندن آینده آنها نقطه اشتراک این قصه‌هاست.

آخرین یادگاری شهید: فیلم «خداحافظی»

پیش از آنکه گفت‌وگو را آغاز کنم، خانواده شهید ویدئویی را نشانم می‌دهند، چند ثانیه تصویر با عنوان «خداحافظی». امیرحسین در کنار سه نفر از همرزمانش مقابل دوربین ایستاده است. با آرامش از غسل شهادت می‌گوید و خبر می‌دهد که برای انجام مأموریت راهی می‌شوند. 

فیلم که به پایان می‌رسد، سکوت کوتاهی فضای خانه را فرا می‌گیرد، سکوتی که سنگینی‌اش را می‌توان در نگاه پدر و مادر شهید دید. حالا این چند ثانیه فیلم، آخرین تصویری است که از امیرحسین پیش از آخرین مأموریتش باقی مانده است.

امیرحسین همه دنیای من بود

مادر شهید امیرحسین سلطانی در گفت‌وگو با ایسنا در حالی که گاه اشک‌هایش مجال ادامه سخن را از او می‌گیرد، از رابطه‌ای متفاوت با فرزندش سخن می‌گوید: با اینکه یک فرزند دیگر هم دارم، اما رابطه‌ام با امیرحسین جور دیگری بود. امیرحسین همه چیز من بود، هم پسرم بود، هم خواهر و برادرم. در هر کاری با او مشورت می‌کردم و نظرش برایم اهمیت داشت.

او ادامه می‌دهد: خود امیرحسین هم همین‌گونه بود. روزی نبود که کمتر از ۱۵ بار با هم صحبت نکنیم. با اینکه از ما دور بود، اما لحظه‌به‌لحظه از حال هم باخبر بودیم. هر صبح، بدون معطلی، اولین کاری که می‌کردم این بود که به امیرحسین زنگ می‌زدم.

مادر شهید با یادآوری گفت‌وگوهای روزانه‌اش با پسرش می‌گوید: هر بار که با او صحبت می‌کردم، به او می‌گفتم: امیرحسین پسرم، در انتخاب دوستانت دقت کن. درست است که همه آن‌ها پسرهای خوبی هستند، اما باز هم حواست به دوستانت باشد.

او با اینکه بغض راه گلویش را گرفته لحظه‌ای سکوت می‌کند و سپس با زبان ترکی، جمله‌ای را زمزمه می‌کند:« امیرحسین عملی صالح اوشاغیدی».

از دهم رمضان ۱۳۸۰ تا چهاردهم رمضان ۱۴۰۴

او با اشاره به تقارن تولد و شهادت فرزندش با ماه مبارک رمضان اظهار می‌کند: امیرحسین دهم رمضان به دنیا آمد، چهاردهم رمضان به شهادت رسید و بیست‌وسوم رمضان به خاک سپرده شد.

او دستی به قاب عکس فرزندش می‌کشد و با بغضی سنگین ادامه می‌دهد: هر وقت به عکس‌هایش نگاه می‌کنم، با خودم می‌گویم، پسرم، ببخش که تو را آن‌طور که باید نشناختم، ببخش که آن‌گونه که شایسته بود با تو رفتار نکردم. درست است که ما پدر و مادرش بودیم، اما او برای ما الگو بود. در هر کاری با منطق و آرامش، ما را قانع می‌کرد.

مادر شهید با اشاره به روایت همرزمان و دوستان امیرحسین پس از شهادتش می‌گوید: بعد از شهادتش، دوستانش که به خانه آمده بودند، تعریف می‌کردند امیرحسین در محل خدمت، مسجد را راه‌اندازی کرده بود، آشپزخانه را سامان داده بود و همیشه فقط برای هم‌دوره‌ای‌هایش کار می‌کرد.

او با تأکید بر اینکه شهادت، شایسته فرزندش بود، ادامه می‌دهد: لیاقت امیرحسین شهادت بود. اما هر شب در خلوت خودم با خدا می‌گویم ای کاش به من نشان می‌دادی که با چه انسانی زندگی می‌کنم. برای من تحمل از دست دادن چنین فرزند خوبی بسیار سخت است.

او می‌گوید: وقتی دانشکده افسری قبول شد به او گفتم پسرم، ازدواج می‌کنی تا ما هم آماده شویم؟ گفت: مادر من در ۳۰ سالگی ازدواج می‌کنم، اول باید دوره‌هایم تمام شود، سر کار بروم و بعد ازدواج کنم. می‌گفت نمی‌خواهم کسی را وارد زندگی‌ام کنم که به خاطر سختی‌های دوره‌ها و مأموریت‌ها اذیت شود. نمی‌خواهم کسی که با من ازدواج می‌کند، مجبور باشد در شهرهای دور همراه من باشد، می‌خواهم همسرم زندگی آرامی داشته باشد.

او با لبخندی که خیلی زود جای خود را به اشک می‌دهد، ادامه می‌دهد: هر سال عید، وقتی دور سفره هفت‌سین دعا می‌کردیم، به شوخی می‌گفت: مامان، یک سال دیگر هم گذشت، دیگر کم‌کم به ازدواجم نزدیک می‌شوم. من هم می‌گفتم: من تا ۳۰ سالگی نمی‌توانم صبر کنم.

وقتی مادر شهید با بغض از لباس دامادی پسرش می‌گوید، ناخودآگاه نوای آشنای نوحه «تازه دامادم، شاخ شمشادم...» در ذهنم زنده می‌شود، نوایی که انگار روایت دل همه مادرانی است که به جای دیدن لبخند دامادی فرزندشان، قامت رشید او را در قاب عکس و پرچم سه‌رنگ وطن به یاد می‌آورند.

حسرت لباس دامادی

مادر شهید با بغضی سنگین می‌گوید: حالا با خودم می‌گویم ای کاش به حرف امیرحسین گوش نمی‌دادم و او را در لباس دامادی می‌دیدم لااقل یادگاری و نشانه‌ای از او برایم می‌ماند.

او با اشاره به یکی از تلخ‌ترین لحظات زندگی‌اش ادامه می‌دهد: بعد از شهادتش، انگشترش را برایم آوردند. آن را در دستم انداختم و گفتم: پسرم، در آن لحظه چطور این انگشتر را از دستت درآوردند؟.

مادر شهید سپس آخرین تماس‌های تلفنی با فرزندش را روایت می‌کند: روزی که جنگ شروع شد، امیرحسین با من تماس گرفت، اما چیزی از شرایط نگفت. پدرش آن روز در خانه بود و دوباره با او تماس گرفت. به پدرش گفته بود: بابا، نتوانستم به مامان بگویم، اما تهران را زده‌اند، مواظب خودتان باشید.

او ادامه می‌دهد: همان لحظه با او تماس گرفتم. آن زمان در اصفهان بودند. گفت چون دستور تخلیه داده‌اند، می‌روم خانه یکی از دوستانم.

او می‌افزاید: وقتی خبر شهادت رهبرمان را شنیدم، دوباره با امیرحسین تماس گرفتم. با گریه گفت: مامان، وضعیت کشور دست خداست، از این به بعد معلوم نیست چه می‌شود. با دوستانم هماهنگ کرده‌ایم که به آبدانان برگردیم، چون محل خدمتمان آنجاست که امن است.

مادر شهید با مرور آخرین ساعات پیش از شهادت فرزندش می‌گوید: وقتی به آبدانان رسیدند، روز دوشنبه برایشان مأموریت نوشتند که به خرم‌آباد بروند. نمی‌دانم درست است که می‌گویند دل مادر خبردار می‌شود یا نه، اما روز سه‌شنبه مدام با او تماس می‌گرفتم و جویای حالش بودم. شب که با او صحبت کردم، گفت: مامان، چرا آرام و قرار نداری و امروز این همه زنگ زدی؟.

او ادامه می‌دهد: نیمه‌های شب دوباره تماس گرفتم. گفت: مادر، می‌روم بخوابم. صبح دوباره زنگ زدم. گفت: داریم می‌رویم صبحانه بخوریم. در حالی که برای مأموریت اعزام می‌شدند، اما این موضوع را به من نگفت.

او با چشمانی اشکبار آخرین لحظات را این‌گونه روایت می‌کند: دو ساعت بعد دوباره تماس گرفتم، اما گوشی‌اش در دسترس نبود. بی‌قرار شده بودم. همان موقع تلفن همسرم زنگ خورد و گفتند پسرتان زخمی شده، در مسیر رفتن به محل خدمت پسرم بودیم که خبر دادند امیرحسین به شهادت رسیده است.

رضا سلطانی، پدر شهید امیرحسین سلطانی از فرزندی می‌گوید که به باور او، از همان سال‌های کودکی نشانه‌های ایمان، تعهد و مسئولیت‌پذیری در وجودش آشکار بود.

او با صدایی که گاه از بغض می‌لرزد، اظهار می‌کند: امیرحسین بچه‌ای تودار، باحیا و مقید بود. همیشه اهل ادب و احترام بود و کمتر از خودش حرف می‌زد.

او ادامه می‌دهد: قبلاً هر وقت خانواده‌های شهدا از فرزندانشان تعریف می‌کردند، با خودمان می‌گفتیم شاید چون فرزندشان شهید شده، این‌گونه از او یاد می‌کنند، اما حالا که خودمان این مسیر را تجربه کرده‌ایم، به یقین می‌گویم که واقعاً همین‌گونه هستند. شهدا انسان‌هایی مؤمن، متعهد و مسئولیت‌پذیرند.

سلطانی با مرور سال‌های کودکی و نوجوانی فرزندش می‌گوید: امیرحسین از دوران دبستان در انجمن‌ها و تشکل‌های مختلف فعالیت داشت و بعدها نیز مسئولیت بسیج را بر عهده گرفت. از همان سنین پایین روحیه خدمت و فعالیت اجتماعی در وجودش شکل گرفته بود.

خدا صلاح دید امیرحسین را با شهادت از ما بگیرد

او لحظه‌ای سکوت می‌کند، اشک‌هایش را از پشت عینک پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: خدا این‌گونه صلاح دید که امیرحسین را با شهادت از ما بگیرد. این خواست و تقدیر الهی بود.

پدر شهید با اشاره به دوران انتخاب مسیر تحصیلی فرزندش اظهار می‌کند: آن روزها هم‌زمان با شیوع کرونا بود. چون خودم فرهنگی هستم، اصرار داشتم که مسیر دبیری را انتخاب کند، اما علاقه خودش چیز دیگری بود. انتخاب اولش دانشگاه امام صادق(ع) و بعد هم وزارتخانه‌ها بود. رشته ریاضی فیزیک می‌خواند و اهداف مشخصی برای آینده‌اش داشت.

او ادامه می‌دهد: بعد از اینکه در آزمون ارتش پذیرفته شد، خودمان هم تشویقش کردیم تا در مراحل مصاحبه شرکت کند.  در نهایت اعلام کردند که قبول شده است.

«پدر، مرد باید سختی بکشد»

سلطانی با لبخندی آمیخته به اندوه، خاطره‌ای از دوران آموزش نظامی فرزندش را روایت می‌کند و می‌گوید: وقتی دوره آموزشی را می‌گذراند، با او تماس گرفتم و پرسیدم شرایط چگونه است. گفت سخت است. به او گفتم اگر پشیمان شده‌ای، برگرد. اما در جوابم گفت: «پدر، مرد باید سختی بکشد». من این راه را دوست دارم و می‌مانم. بسیاری از دوستانش نتوانستند ادامه دهند، اما او با تمام سختی‌ها ادامه داد.

او با افتخار از پشتکار فرزندش یاد می‌کند و می‌افزاید: دوره کارشناسی دانشکده افسری چهار ساله بود، اما امیرحسین آن را در سه سال تمام کرد و خیلی زود برای انجام خدمت در محل مأموریتش حاضر شد، مسیری که سرانجام به شهادت ختم شد.

به گزارش ایسنا، شهید امیرحسین سلطانی متولد پنجم آذرماه سال ۱۳۸۰، در ۱۳ اسفندماه سال ۱۴۰۴ در جنگ رمضان به فیض رفیع شهادت نائل آمد.

انتهای پیام

آخرین اخبار استان ها