به گزارش ایسنا، کاریگان در یادداشتی منتشر شده در سایت ادبی «بوکسلرز» از تجربه دگرگونه دیدن سخن گفته است.
او میگوید: انتشار کتابهایم به روش دیکته کردن به رایانه مزایای غیرمنتظرهای به همراه داشته و تاثیر خوبی بر مخاطب گذاشته است. مانند اولین رمانم که بسیار شادیآور است؛ من معلولیتی به نام فلج مغزی دارم و تماموقت از ویلچر استفاده میکنم. در طول داستان، ما «سم» را که مانند من فلج مغزی است و همسالانش را در تلاش فردیشان برای رسیدن به شادی همراهی میکند، دنبال میکنیم. اما شادی برای هر کسی متفاوت به نظر میرسد و نوشتن نیز همینطور!
این نویسنده ادامه میدهد: بخش عمدهای از این کتاب با استفاده از ویژگی دیکته کردن به چندین نرمافزار پردازش متن نوشته شده است و میخواهم برخی از مشاهداتم را در مورد نوشتن از طریق دیکته کردن شفاهی و پردازش متنی توسط نرمافزارهای رایانهای و اینکه چگونه این روش فرآیند نوشتن را برای من قابل دسترستر کرده است، با شما به اشتراک بگذارم.
۱. دیگر ترسی از صفحه خالی ندارم
سطح فلج مغزی من کوادریپلژی است، به این معنی که اندامهای من به خوبی اکثر مردم کار نمیکنند. اگرچه میتوانم تایپ کنم اما به دلیل نحوه عملکرد اسپاسم در بدنم، فقط میتوانم با یک انگشت این کار را انجام دهم؛ یعنی هر بار یک حرف! و با اینکه در طول سالها در این کار سریع شدهام، دیکته کردن خیلی سریعتر است. میتوانم افکارم را برای یک فصل سریع روی صفحه بیاورم؛ به این معنی که میتوانم انگیزه و اشتیاق برای ایده اولیه را خیلی بیشتر از زمانی که فقط به توانایی تایپ کردنم تکیه میکردم، حفظ کنم.
یک عارضه جانبی ناخواسته اما خوشایند این است که وقتی در حال صحبت کردن در مورد یک فصل هستم، با یک ایده تقریبی از جایی که میخواهم بروم اما نمیدانم چگونه به آنجا برسم، با دانستن اینکه میتوانم راه خودم را از طریق آن پیدا کنم، احساس راحتی میکنم. صفحه خالی که به نظر میرسد خیلیها از آن میترسند، واقعا منبع ترس من نیست. میدانم که بعدا باید برگردم و کارم را اصلاح کنم، اما در ابتدا به غرایزم اعتماد میکنم و میبینم که آنها مرا به کجا میبرند.
۲. همیشه دو پیشنویس مینویسم
نکته جالب در مورد دیکته کردن، به طور کلی، این است که فقط مقدار کمی از آنچه میگویم، پردازش متنی میشود؛ به اندازهای که برای اولین بار در یک فصل با عدم تطابق گفتار با متن مواجه میشوم و ناچار هستم، صبح روز بعد بهصورت دستی سعی کنم منظورم از مطلب دیروز را رمزگشایی کنم.
ویراستار من - ریچل لیشون - همیشه میگوید که من در برگرداندن ویرایشها به او فوقالعاده سریع هستم و فکر میکنم دلیلش این است که اساسا دو پیشنویس مینویسم. پیشنویسی که کامپیوتر فکر میکند من گفتهام و پیشنویسی که در واقع آن را مانند جملات میخوانم. بنابراین، ویرایشهای من ظاهرا کاملا بینقص هستند. گاهی اوقات توجه به نقصها میتواند، مفید باشد.
۳. دیالوگها به هیچوجه صحنهسازی شده نیستند
اگرچه اغلب مجبورم کلمات عجیبوغریب را در بیشتر جملات تغییر دهم، دیکته روش بسیار خوبی برای شکل دادن به لحن دیالوگ بود. شاید به نظر برسد که من خوره تئاتر موزیکال هستم اما احساس میکردم وقتی شروع به صحبت میکنم، ناخودآگاه برای هر شخصیت، ویژگیهای صوتی و تیکهای آوایی منحصربهفردی ایجاد میکنم. در طول هر دوره نویسندگی خلاق که گذراندم، نکتهای که مرتبا به من گفته میشد این بود که متن گفتوگوهای من واقعی بهنظر میرسید؛ فکر میکنم بلند گفتن آن دیالوگ نقش بزرگی در آن دارد. وقتی مینویسم، لزوما به سراغ نقطه بعدی داستان نمیروم. واقعا علاقهمندم مکالمه را دنبال کنم و ببینم به کجا میرسد.
۴. گامی به سوی داستان
به دلایلی که در نکته اول ذکر کردم، من در مدرسه یک کمکنویسنده داشتم که بهنوعی میتوان گفت، سالها آموزش دیکتهگویی در زندگی واقعی قبل از کامپیوتر را داشتم. در آن زمان این موضوع عالی بهنظر میرسید. با این حال، یک پیامد پیشبینی نشده تا بعدها، زمانی که تحصیلاتم را تمام کردم، روی من تاثیری نداشت؛ آن این بود که مجبور نبودم یاد بگیرم چگونه چیزهایی مانند دستور زبان، علائم نگارشی یا قالببندی پاراگرافها را عملا به کار ببرم.
بسیاری از مردم میگویند، نوشتن میتواند منزویکننده باشد که من تا حدودی با آن موافقم. اما دیکته، کار من را به نقطهای رساند که توانستم با افرادی در طرحهای در حال انجام ملاقات کنم که هر دو در مراحل مختلف نسخه خطی ناتمام من را پذیرفتند و به من کمک کردند. از طریق این مکالمات، یاد گرفتم که تکنیک را میتوان در طول زمان به کار گرفت، اما در یک داستان خوب، نحوه روایت آن سرانجام غالب خواهد شد.
در پایان، حداقل برای من، دیکته کردن دنیای نویسندگی را قابل دسترس میکند. اما همانطور که در آغاز به آن اشاره شد، دسترسیپذیری مانند شادی برای افراد مختلف معانی متفاوتی دارد. متاسفانه، در بسیاری از موقعیتها، موانع دسترسیپذیری هنوز وجود دارند و اگرچه شخصیتهای رمان با چالشهای عاطفی و جسمی متفاوتی نسبت به شخصیت خود من روبرو هستند، یک حقیقت داستان و واقعیت را به هم پیوند میدهد: برای شنیده شدن، اولین قدم استفاده از صدایمان به هر شکلی است که ممکن است به خود بگیرد.
انتهای پیام

