پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ | ۰۳:۴۵
نبرد «علی الطاهر»؛ جنگ بدون استراتژی سیاسی رژیم صهیونیستی

نبرد «علی الطاهر»؛ جنگ بدون استراتژی سیاسی رژیم صهیونیستی

توانایی دشمن در معطوف کردن نگاه‌ها به یک نقطه خاص، اغلب از خود واقعیت‌های میدانی فراتر می‌رود. در این مرحله، نبرد برای کنترل تپه‌های «علی الطاهر» به گونه‌ای به نظر می‌رسد که گویی مرکز ثقل استراتژی ارتش اشغالگر است؛ تا حدی که القا می‌کنند سقوط این منطقه، تحولی بزرگ در جبهه لبنان خواهد بود و طبق تبلیغات آمریکایی-اسرائیلی، مقدمه‌ای برای شکست مقاومت و گذار به مرحله خلع سلاح آن در سراسر لبنان به شمار م

به گزارش ایسنا، روزنامه الاخبار در یادداشتی نوشت: پیش از اجرای «آتش‌بس جدی» در ژوئن گذشته، که در نتیجه امضای تفاهم‌نامه‌ای میان ایالات متحده و ایران برای توقف عملیات نظامی در تمامی جبهه‌ها حاصل شد، دشمن نبرد گسترده‌ای را در شرق نبطیه هدایت می‌کرد. نیروهای اشغالگر توانستند در آن منطقه از رود لیطانی عبور کنند (هرچند از نقطه‌ای که فاصله چندانی با مرز فلسطین اشغالی ندارد) و پیش از آنکه به تپه‌های «علی الطاهر» برسند، از دو محور «الطیبه» و «دیر سریان» برای تسلط بر «زوطر شرقی» و «زوطر غربی» پیشروی کردند؛ آن هم پس از اینکه قلعه «شقیف» را به اشغال درآورده بودند.

هنگامی که آمریکایی‌ها اعلام کردند در وادار کردن رژیم صهیونیستی به توقف عملیات نظامی موفق بوده‌اند، بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی، عامدانه در چندین نوبت تأکید کرد که این توافق مانع از آن نمی‌شود که ارتش او هر عملیاتی را که برای پیشبرد پروژه‌اش جهت تضمین امنیت شهرک‌های شمالی لازم می‌داند، انجام دهد. ارتش اشغالگر نیز شماری از عملیات‌های خود در آن منطقه را با این توجیه انجام داد که هدف آن، تسلط بر مواضع و نقاطی است که مقاومت می‌تواند از آن‌ها برای هدف قرار دادن شهرک‌های صهیونیست‌نشین استفاده کند.

درگیری‌ها با یگان «بدر»

بر اساس محاسبات نظامی ارتش اشغالگر، عملیات‌های زمینی آن در مناطقی انجام می‌شد که طبق تقسیم‌بندی جغرافیایی مقاومت، متعلق به دو یگان «عزیز» (بخش غربی) و «نصر» (بخش شرقی) بود. هنگامی که ارتش اشغالگر از رود لیطانی به سمت زوطر عبور کرد، وارد رویارویی با یگان «بدر» (منطقه شمال رودخانه) شد و این یکی از نخستین رویارویی‌های مستقیم با این یگان بود. اشغالگران بر این باورند که «بدر» مرکز فرماندهی اصلی مقاومت در جنوب است که از ارتفاعات کوهستانی امتداد یافته در منطقه واقع در شهرستان النبطیه بهره می‌برد. از همین رو، معتقد است که وارد آوردن ضربات متمرکز به آن، از طریق اشغال تأسیسات یا تخریب و یا از کار انداختن آن‌ها، یکی از نکات اصلی در سطح جدید جنگ علیه لبنان را تشکیل می‌دهد.

پس از آتش‌بس، دشمن معتقد بود که توافق آمریکایی-ایرانی مانع از تحقق هدفش در تپه‌های «علی الطاهر» شده است، اما از برنامه‌های خود برای حمله به این منطقه دست نکشید. بنابراین، در دوره پس از آن، همزمان با عملیات‌های شناسایی که توسط یگان‌های ویژه از تیپ‌های نخبه با ماهیت امنیتی انجام می‌شد، با هدف شناخت دقیق ماهیت زمین و کاشت دستگاه‌های شنود و دوربین‌های نظارتی، به اجرای حملات هوایی و گلوله‌باران توپخانه‌ای ادامه داد. این امر در چارچوب چیزی صورت می‌گیرد که اشغالگر آن را مأموریت کنونی خود می‌داند: محاصره تپه‌هایی که گمان می‌کند شامل تأسیسات ویژه مقاومت است، برای زمینه‌سازی جهت اجرای یک عملیات امنیتی-نظامی که به او اجازه دسترسی به این مواضع و اعلام کنترل بر آن‌ها را می‌دهد، بدون اینکه مجبور باشد وارد یک نبرد گسترده شود که ممکن است پیامدهایی فراتر از عرصه لبنان بر جای بگذارد.

در عمل، برای مقاومت روشن بود که دشمن از تلاش‌های نظامی و امنیتی خود برای تحقق این هدف دست برنخواهد داشت. از این رو، در مقابل، تلاش کرد معادله‌ای موضعی ایجاد کند که بر این اصل استوار است: هرگاه اشغالگر سعی کند به نقاط مشخصی نزدیک شود، مقاومت ضربات دقیقا برنامه‌ریزی‌شده‌ای را وارد می‌کند که بر اساس اطلاعات میدانی دقیق است و اجازه می‌دهد سلاح و زمان مناسب انتخاب شود، چه از طریق بمب‌های کنار جاده‌ای و چه پهپادهای انتحاری. این امر در بیش از یک منطقه تکرار شد، در حالی که دشمن هر از گاهی به وقوع تلفات در میان سربازان خود اعتراف می‌کرد و تنها به گفتن اینکه ناشی از «فعالیت عملیاتی» بوده، بسنده می‌کرد، بدون اینکه جزئیات دقیقی از ماهیت آنچه رخ داده ارائه دهد.

طبق منابعی که پیگیر ارتباطات لبنان-آمریکا هستند، رژیم صهیونیستی «مجبور است هیچ اقدام جنگی را که بتوان آن را در زمره نقض توافق آتش‌بس قرار داد، بر عهده نگیرد.» قاعده‌ای که رژیم صهیونیستی نیز بهای آن را پرداخته است. هنگامی که یک بسته انفجاری در یکی از خانه‌های «مجدل زون» منفجر شد و منجر به کشته و زخمی شدن ۱۱ افسر و سرباز ارتش اشغالگر گردید، رژیم صهیونیستی تلاش کرد این حادثه را نقض توافقی بداند که انجام عملیات‌های گسترده را توجیه کند. اما طرف آمریکایی - نه از سر دلسوزی برای هیچ طرفی - به فرماندهی ارتش اشغالگر ابلاغ کرد که آنچه رخ داده، نقض توافق آتش‌بس نیست، به‌ویژه اینکه رژیم صهیونیستی هیچ مدرکی مبنی بر انجام یک عملیات نظامی صریح توسط مقاومت ارائه نکرد، با توجه به اینکه مقاومت در مقابل، از انتشار هرگونه بیانیه‌ای در مورد فعالیت نظامی خود در منطقه اشغالی خودداری کرده است.

اما آنچه چند روز پیش در «علی الطاهر» رخ داد، با گرفتار شدن یک نیروی مهندسی متعلق به یکی از تیپ‌های نخبه ارتش اشغالگر در کمین مقاومت در منطقه آغاز شد که منجر به جراحت شدید تعدادی از افراد آن شد. اما دشمن این بار به آنچه «پاسخ مشروع» نامید متوسل شد و دو عملیات ترور را علیه کادر مقاومت اجرا کرد، با استفاده از همان روش مبتنی بر وارد آوردن ضربه آتشین سنگین، فارغ از میزان ویرانی یا تعداد تلفاتی که ممکن است از آن ناشی شود. این دو ضربه منجر به شهادت ۱۱ نفر در «انصار» و «دیر الزهرانی» شد.

در این عملیات، دشمن بر این اساس عمل کرد که می‌خواهد این پیام را به مقاومت بفرستد که احساس می‌کند مقاومت در حال اجرای برنامه‌ای از عملیات‌های موضعی علیه نیروهایش در منطقه اشغالی است و اینکه این را نقض توافق آتش‌بس می‌داند و هر بار که این موضوع تکرار شود، به همین شکل پاسخ خواهد داد. اما دور از بحث حرفه‌ای درباره حقیقت آنچه در منطقه «علی الطاهر» می‌گذرد، به نظر می‌رسد اشغالگر به تلاش خود برای کنترل منطقه از طریق یک عملیات امنیتی ادامه خواهد داد، نه از طریق یک حمله نظامی پرهیاهو. و دلیل آن این است که او این باور را دارد که ایران ممکن است هر اقدام نظامی گسترده‌ای را به عنوان نقضی که مستلزم پاسخ است در نظر بگیرد، امری که ممکن است مسیر سیاسی‌ای را که دولت رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، همچنان به آن تمایل دارد (ولو تا مدتی)، تهدید کند.

کدام ارتش می‌جنگد؟

پرونده «علی الطاهر» بحث فزاینده‌ای را در داخل رژیم اشغالگر پیرامون وضعیت ارتش، توانمندی‌ها و سازوکار عمل آن در لبنان برجسته می‌کند؛ به‌ویژه که درگیری‌های پس از ۲ مارس، شکاف بزرگی را در ارزیابی اطلاعاتی رژیم صهیونیستی از نیت‌ها و توانمندی‌های حزب‌الله آشکار کرد. این حس با گذشت زمان و به واسطه ماهیت عملیات‌های اجرا شده توسط حزب‌الله تقویت شد؛ عملیاتی که بازتاب‌دهنده چیزی بود که فرماندهان اسرائیلی بعدها آن را «نتیجه سیاست بهبود و بازیابی» نامیدند که حزب‌الله طی ۱۵ ماه پس از پایان نبرد «أولی البأس» در پیش گرفت. با این وجود، ارتش اشغالگر بر اساس همان ذهنیت حاکم بر رهبری سیاسی، همچنان قدرت آتش را مبنای اصلی فعالیت نظامی خود قرار داد؛ ذهنیتی که می‌گوید غلظت آتش، ابزار اصلی برای بازداشتن مقاومت و جلوگیری از از سرگیری عملیات‌های آن است.

با مرور بحث‌هایی که طی ماه‌های گذشته به بیرون درز کرده، آشکار می‌شود که بحث تندی در داخل ارتش اشغالگر جریان دارد که محور آن «شکاف‌های بزرگ امنیتی، عملیاتی و تاکتیکی است که نیروهای مستقر در زمین هنگام مواجهه با حزب‌الله در جبهه شمالی با آن روبه‌رو شده‌اند.» این بحث از طریق مجموعه‌ای از گزارش‌های منتشر شده در مطبوعات رژیم صهیونیستی به افکار عمومی راه یافت که برجسته‌ترین موارد آن را می‌توان به شرح زیر خلاصه کرد:

اول: سرلشکر رافی میلو، فرمانده منطقه شمالی در ارتش رژیم صهیونیستی در مقابل افسران خود و به صراحت اذعان کرد که نیروهایش در برخی عملیات‌های حساس در بخش شرقی (مانند تلاش برای عبور از رود لیطانی)، بدون آمادگی کافی وارد عمل شده‌اند. وی آنچه را رخ داده بود، خطایی توصیف کرد که شخصاً مسئولیت آن را به عهده گرفت.

دوم: خبرنگاران نظامی به نقل از مقام‌های ارشد در نهاد امنیتی رژیم صهیونیستی اعلام کردند که آن‌ها به دلیل آنچه «از دست دادن حافظه سازمانی» در داخل ارتش خوانند، در حالت «شوک» به سر می‌برند.

سوم: سطح انتقادات متوجه به ارتش به دلیل تاکتیک‌های اتخاذ شده در جنگ زمینی به حدی افزایش یافت که گفته شد صحنه به‌گونه‌ای به نظر می‌رسید که «سربازان و فرماندهان کاملاً فراموش کرده‌اند حزب‌الله چه کارهایی را بلد است انجام دهد.» مدافعان این دیدگاه، علت را «مشغولیت ارتش به جبهه‌های دیگر» و این موضوع می‌دانند که «ترور تعدادی از رهبران تاریخی حزب‌الله منجر به شکل‌گیری برآوردهای اطلاعاتی نادرست درباره توانمندی‌های حزب شد، تا جایی که به‌سادگی سخن از فلج شدن کامل آن به میان آمد.»

چهارم: دورهای نبرد نشان داد که ارتش اشغالگر از نظر فناوری و میدانی برای رویارویی با برخی سلاح‌ها و روش‌هایی که حزب‌الله با آن‌ها غافلگیرشان کرد، آمادگی نداشت؛ در رأس این تسلیحات، پهپادهای انتحاری هدایت‌شونده از طریق فیبر نوری قرار داشتند. در حالی که ارتش اشغالگر به برتری تکنولوژیک خود در مقایسه با بیشتر ارتش‌ها می‌بالید، سامانه‌های رصد سنتی آن از مقابله کارآمد با این نوع پهپادها عاجز ماندند و این امر به کشته و زخمی شدن ده‌ها تن از سربازان و افسران در کمین‌های متمرکز انجامید. از برجسته‌ترین نمونه‌ها، حادثه عبور بود که به دنبال آن «رویداد چند مصدومه» اعلام شد و در پی آن بیش از ۲۰ مجروح و کشته برجای ماند و نیروهای صهیونیستی ناچار به عقب‌نشینی و رها کردن تجهیزات سنگین مهندسی در میدان شدند.

پنجم: گزارش‌های منتشرشده نشان می‌دهد که تعدادی از افسران ارشد ارتش اشغالگر از تصمیم دولت برای ایجاد «کمربند امنیتی جدید» در جنوب لبنان انتقاد کرده و آن را «تله‌ای فرساینده» می‌دانند. به برآورد آن‌ها، این منطقه «اکنون توسط ارتشی فرسوده اداره می‌شود که از کمبود شدید نیروی انسانی رنج می‌برد»، در حالی که تسلط بر آن «نه‌تنها مانع شلیک گلوله‌ها و موشک‌ها نخواهد شد، بلکه نیروهای صهیونیستی را در منطقه‌ای رو باز و عریان مستمر می‌کند؛ امری که ممکن است آن‌ها را به هدفی دائمی تبدیل کرده و به فجایعی بینجامد که بهای انسانی آن روزبه‌روز انباشته می‌شود.» از همین رو، در میان فرماندهان نظامی نشانه‌هایی از آنچه می‌توان آن را «سرخوردگی» از «نبود استراتژی مشخص برای خلع سلاح حزب‌الله در برابر اجرای کورکورانه تصمیمات سیاسی اتخاذ شده توسط دولت نتانیاهویی که از افق سیاسی تهی شده است» نامید، پدیدار گشته است.

توانمندی‌های دشمن و توانمندی‌های مقاومت

در رخدادهای مرتبط با رویارویی کنونی و آنچه دشمن در «علی الطاهر» برای آن برنامه‌ریزی می‌کند، تحولات میدانی نشان می‌دهد که رژیم صهیونیستی به دنبال دستیابی به یک نتیجه است؛ به شرط آن‌که این نتیجه بتواند به دستاوردی بزرگ‌تر از اندازه واقعی نظامی آن تبدیل شود. از همین رو، درزهای رسانه‌ای فشرده، چه از سوی خود دشمن و چه از سوی متحدانش در لبنان و رسانه‌های همسو با او در منطقه، بار دیگر این سازوکار را به صحنه می‌آورد؛ سازوکاری که رژیم مدت‌هاست بر آن تکیه دارد: ساختن روایت از پیش، به‌گونه‌ای که هر موفقیت میدانی به یک پیروزی سیاسی و روانی عظیم تبدیل شود، پیروزی‌ای که پیامدهایش بسیار فراتر از نتایج واقعی میدانی آن باشد. اما واقعیت می‌تواند تصویری متفاوت ارائه کند.

دشمن که بر این اساس عمل می‌کند که کنترل «علی الطاهر» اکنون به یک ضرورت نظامی تبدیل شده، ممکن است از دو زاویه به موضوع نگاه کند.

زاویه نخست، کاملاً نظامی است و عبارت است از انتقال از استقرار دفاعی نیروهایش، -همان‌گونه که در اشغال قلعه شقیف انجام داد-، به استقرار تهاجمی از طریق پیشروی به سوی تپه‌های جدیدی که در صورت تصمیم به گسترش عملیات نظامی در آینده، بتوان از آن‌ها به‌عنوان نقاط آغازین استفاده کرد. این تپه‌های علی الطاهر در غرب، امکان نزدیک‌تر شدن به شهر النبطیه و اطراف آن را به او می‌دهند و در شمال و شرق نیز به‌سوی اقلیم التفاح و جبل الریحان امتداد دارند؛ منطقه‌ای که رژیم صهیونیستی از دهه ۱۹۹۰ در پی تصرف آن بوده است.

زاویه دوم، سیاسی است؛ دشمن ممکن است به کنترل «علی الطاهر» نیاز داشته باشد تا آن را در هر مذاکرات آینده‌ای که در آن ناچار به «امتیازدهی میدانی» شود، به‌عنوان اهرم فشار به کار گیرد. بنابراین، به‌جای آن‌که مجبور شود از تمام زوطر شرقی، کفرتبنیت، قلعه شقیف و وادی دیرسریان — آن‌گونه که لبنان مطرح می‌کند — عقب‌نشینی کند، می‌تواند تلاش کند تپه‌های «علی الطاهر» و مناطق اشغالی همراه با آن را به «منطقه آزمایشی» جدیدی تبدیل کند؛ منطقه‌ای که به او امکان می‌دهد در پرونده خلع سلاح، از لبنان امتیاز بگیرد، بدون آن‌که ناچار باشد از قلعه شقیف، زوطر شرقی و اطراف آن دست بکشد؛ به‌ویژه آن‌که این منطقه امروز برای او یک مرکز دفاعی اساسی به شمار می‌رود.

با همه این‌ها، اصل خود نبرد از ارتش اشغالگر توانمندی‌های بزرگ نظامی و امنیتی می‌طلبد. این ارتش امروز علاوه بر توپخانه مستقر در مناطق پشتی و انواع مختلفی از ادوات نظامی، از جمله تانک‌ها، نفربرهای زرهی و غیره، بیش از هزار افسر و سرباز را همراه با شبکه‌ای گسترده از پشتیبانی آتش ــ که توسط هواپیماهای جنگی و انواع پهپادها تأمین می‌شود ــ به‌کار گرفته است. این یعنی برای رسیدن به هدفی که دشمن ادعا می‌کند حزب‌الله در آن ده‌ها رزمنده را در داخل خود تأسیسات مستقر کرده، نیاز به بسیج نیروی انسانی رزمی و لجستیکی بزرگی دارد؛ در حالی‌که وضعیت نظامی حزب‌الله، به‌گفته دشمن، اجازه نمی‌دهد که در تپه‌ها و دره‌های پیرامون منطقه درگیری، گروه‌های اضافی مستقر کند.

در عمل، لبنان امروز در قلب رویارویی بزرگ جاری از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ قرار دارد. مقاومت در لبنان، پیش از دیگران، می‌داند که جنگ‌های پس از آن در لبنان، سوریه و علیه ایران، از بافت گسترده‌تری جدا نیستند؛ بافتی که ایالات متحده و رژیم صهیونیستی در پی تحمیل واقعیت‌های آن بر جهان عرب هستند. از همین رو، کسی که از حدود سه سال پیش این رویارویی را در دشمن مدیریت می‌کند، همان شخص سابق است و رویدادها نشان می‌دهد که ایده‌ای که نتانیاهو درباره نبرد با اعراب در ذهن دارد ــ ایده‌ای که ریشه‌هایش به پیش از شکل‌گیری خود این رژیم بازمی‌گردد ــ همچنان بر ذهن سیاسی او و بر بسیاری از ابزارهای عملیاتی مورد استفاده‌اش حاکم است.

اما این پروژه با موانع فراوانی روبه‌رو شده است؛ از جمله پایداری ایران، نشکستن مقاومت در لبنان، باقی‌ماندن مردم غزه در سرزمین خود، و ناتوانی در تولید یک منظومه سیاسی باثبات و قابل‌زیست در سراسر منطقه. و تنها امر ثابت در تمام این راهبرد، کشتن است؛ و بیشتر کشتن!

ارتش اشغالگر سناریوی رسانه‌ای سال ۸۲ را تکرار می‌کند… و اعتراف می‌کند: ایران از حزب‌الله نخواست وارد جنگ شود

اسناد حمله سال ۱۹۸۲ فاش می‌کند که دشمن پیش از آغاز جنگ، برای ایجاد یک واحد رسانه‌ای متخصص در «جنگ روانی» اقدام کرده بود. این واحد شامل تیمی از کارشناسان ارتش و دستگاه‌های امنیتی بود و وظیفه آموزش برخی رسانه‌چی‌های لبنانی را بر عهده داشت تا نقش خود را در جنگ روانی، از جمله تبلیغ پیروزی‌های آتی پیش از تحقق واقعی آن‌ها، ایفا کنند. این همان چیزی است که امروز نیز در حال تکرار است.

این روایت‌سازی از زمان توقف نبرد «اولی البأس» آغاز شد و با اوج گرفتن شعله‌های نبرد «العصف المأکول» شکلی جدید به خود گرفت؛ چرا که گفتمان سیاسی و رسانه‌ای دولت دشمن و تریبون‌های آن، و همچنین تریبون‌های متحدانش در لبنان و منطقه، بر این محور متمرکز شد که اقدام حزب‌الله چیزی جز اجرای دستورات ایران نبوده و هدف اصلی آن صرفاً پشتیبانی از ایران است. 

در جریان بحث‌های انتقادی درباره جبهه لبنان، دشمن از ادعای قبلی خود مبنی بر اینکه «همه چیز را درباره حزب‌الله می‌داند و از طرز فکر، شیوه عمل و برنامه‌های آن آگاه است»، عقب‌نشینی کرد. اما نکته قابل توجه این است که خود نتانیاهو، که پیش‌تر گفته بود دریافته است شهید سید حسن نصرالله بر تصمیمات ایران اثر می‌گذارد و نه برعکس، بعدها تغییر موضع داد و گفت که حزب‌الله تمام شده است و آنچه از آن باقی مانده، تنها گروه‌هایی هستند که توسط سپاه پاسداران ایران هدایت می‌شوند. دشمن این نظریه را در چارچوب تحریک دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، برای ورود به جنگ علیه ایران ترویج کرد؛ با این استدلال که سقوط تهران خودبه‌خودی به معنای پایان کار حزب‌الله خواهد بود. نیروهای متحد آمریکا و اسرائیل در لبنان نیز در این کارزار شرکت کردند و کمپین تبلیغاتی گسترده‌ای را برای تقویت این روایت به راه انداختند که مقاومت در لبنان طبق برنامه‌های ایران عمل می‌کند و ورود آن به رویارویی در ۲ مارس، در پاسخ به درخواست ایران بوده است.

اما غافلگیری از داخل خود رژیم اشغالگر و در چندین گزارش مبتنی بر اطلاعات امنیتی رقم خورد. برای نخستین بار، سخن متفاوتی درباره پشت‌پرده وقایع ۲ مارس به میان آمد. یوآو زیتون، روزنامه‌نگار صهیونیستی، در ۷ اوت ۲۰۲۶ (۱۷ مرداد ۱۴۰۵) مقاله‌ای مفصل منتشر کرد و در آن به نقل از فرماندهی نظامی و امنیتی دشمن، فرضیه ورود حزب‌الله به نبرد به درخواست ایران را «نفی» کرد.

وی به نقل از یک «مقام امنیتی بلندپایه» در جریان یک بحث داخلی نوشت: «حزب‌الله خود را برای بازگشت به جنگ آماده کرده بود و به جنگ احتمالی در ایران به عنوان یک فرصت نگریست. تهران دستوری به نعیم قاسم نفرستاد که به کمک آن‌ها نیاز دارند و او باید وارد جنگ با اسرائیل شود. برعکس، آن‌ها درک می‌کردند که وضعیت او پیچیده است.» وی افزود: «حقیقت این است که حزب‌الله به این نتیجه رسید که نمی‌تواند به دریافت ضربات، مشابه آنچه در طول ۱۵ ماه رخ داد، ادامه دهد؛ لذا منتظر فرصت مناسب ماند و با ابتکار عمل خود وارد جنگ شد تا توان بازدارندگی‌اش را بازیابی کند.»

انتهای پیام

# جهان

آخرین اخبار جهان