شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ | ۱۰:۰۴
گزارش یک شاهد عینی از مرگ دسته جمعی حجاج در عربستان

۹ ماه پس از از فاجعه منا

گزارش یک شاهد عینی از مرگ دسته جمعی حجاج در عربستان

(محمد رحیم) آقايي‌پور نزديكِ من روي عده‌اي افتاده بود، خواستم حركت كنم و سرم را جلو ببرم، ديدم گردنم خشك شده و نمي‌توانم حركت كنم. روي پيشاني ايشان عرق نشسته بود و پره‌ بيني‌اش باز و بسته مي‌شد و داشت نفس مي‌كشيد و يك طرف ديگر هم مرحوم (غضنفر) ركن‌آبادي روي عده‌اي افتاده بود...

۹ ماه از فاجعه‌ی منا گذشته و هنوز شنیدن جزییاتی از واقعه‌ عید قربان ۱۳۴۶ قمری، سنگین و البته قابل تأمل است. مخصوصا آن‌که پرونده‌ی منا همچنان باز است و عربستان زیر بار مرگ هزاران زائر بی‌گناه که قربانی تصمیم نابخردانه‌ پلیس سوءمدیریت این کشور در حج شدند، نمی‌رود.

به گزارش ایسنا، محمدحسن شجاعي‌فرد - استاد تمام دانشكده مكانيك و رييس دانشكده و پژوهشكده مهندسي خودرو دانشگاه علم و صنعت ايران - یکی از شاهدان عینی فاجعه منا است که تا پای مرگ پیش رفت و حتی خبر جان‌باختن‌اش به تهران و به گوش خانواده‌اش هم رسیده بود. او که در روز واقعه همراه مرحوم ركن‌آبادي و آقايي‌پور ـ دو دیپلمات ایرانی ـ بود، روایتی را از جزییات و حواشی آن روز نقل می‌کند که در ادامه می‌خوانید:

«روز قبل از حادثه منا، با برخي از دوستان وعده كرديم كه مانند سال‌هاي قبل، صبح زود از منا براي رمي جمرات برويم، قرباني و تقصير كنيم و به هتل در مكه برگرديم.

با آقايان ركن‌آبادي و آقايي‌پور به سوي جمرات راه افتاديم و تعدادي از دوستان هم با ما آمدند. هنگام حركت، ديديم زيرگذري كه همه از آن عبور مي‌كنند، از قبل بسته شده و پليس ما را به خيابان ۲۰۴ كه خلوت هم بود، هدايت كرد. البته زائران معمولاً از همين خيابان يا خيابان‌هاي موازي حركت مي‌كنند. حدود ۲۰ دقيقه مسير را بدون مشكل و روان طي كرديم، اما بعد احساس كرديم از سرعت كاسته مي‌شود.

از ساعت ۸:۱۰ حركت كُند و كُندتر شد و سرانجام ۸:۲۰ جمعيت ايستاد و ديگر نمي‌شد حركت كرد. همه به هم چسبيده بودند. به همديگر فشار می‌آوردند و به صورت موج، عقب و جلو مي‌شدند. از ۸:۳۰ ديگر فشار بيشتر و سخت‌تر شد، آن هم در حرارت و گرماي ۵۰ درجه! سه بطري آب كوچك همراه‌مان بود كه در اوايل حركت خورده بوديم. مرحوم ركن‌آبادي يك بطري آب اضافه آورده بود. گفتيم اين را نگه داريم ممكن است لازم شود. چون در مسير هم تهيه آب آسان نبود.

تشنگي زياد و زيادتر مي‌شد. از بطري كه نگه داشته بوديم، كم كم آب مي‌خورديم. آقاي ركن آبادي مي‌گفت: «مثل لبناني‌ها آب بخوريد، البته فقط يك قورت نه بيشتر»! به هر حال، آن بطري هم در مدت ۱۰ دقيقه تمام شد.

ما بوديم و هواي ۵۰ درجه و ازدحام و فشار جمعيت! برخي از آفريقايي‌ها كه در لابلاي جمعيت بودند و بدن‌هاي بزرگ و قوي داشتند، فشار را بيشتر مي‌كردند و بدن‌ها بي‌رمق مي‌شد و برخي بي‌هوش مي‌افتادند. دمپايي از پاي من رفت و نتوانستم آن را پيدا كنم.

تقريباً در صف اول بحران بوديم. جلوتر از ما هم كاروان جانبازان بودند كه با ويلچر بودند. از استان‌هاي مختلفی مانند خراسان رضوي، خراسان شمالي، فارس، گلستان. در كاروان گنبد، خانم‌ها نيز همراه بودند، چون از اهل تسنن بودند. پشت سرِ ما، به فاصله حدود ۵۰۰ متر وضعيت بدتر بود. آقاي آقايي‌پور گفت: برگرديم، خيلي شلوغ است. گفتم: هر چه شما بگوييد. آقاي ركن‌آبادي راغب نبود و گفت: اين‌همه راه آمده‌ايم، حيف است برگرديم. ۲۰ دقيقه‌اي صبر كنيم تا شاید ساعت ۹ راه باز شود. ما هم پيشنهاد او را پذيرفتيم.

بالاخره ساعت ۹ شد، اما راه همچنان بسته بود! مقابل ما كوچه۲۲۳  بود و پايين ما كوچه ۲۲۱ تا ۲۱۷ كه اوج بحران بود، اما تعدادي از شُرطه‌ها که با یک ماشین به صحنه حادثه آمدند، به جاي آن‌كه راه را باز كنند، با بلندگو گفتند؛ «حاجي! ارجع، ارجع» يعني برگرديد. آن‌ها به جاي اين‌كه ورودي‌های منتهی به۲۰۴  را ببندند تا مسير خلوت شود، مسير كوچه ۲۲۳ را هم كه ۵۰ متر جلوتر از ما بود باز كردند تا آفريقايي‌ها هم وارد كوچه ۲۰۴ شوند و از آنجا به سوي جمرات بروند. با اين كار، نه تنها راه جمرات به كلي بسته شد، بلكه پليس به كساني كه به سوي جمرات مي‌رفتند هم دستور داد برگردند! آفريقايي‌ها كه از پليس هم حساب مي‌بردند، برگشتند. كاروان جانبازان كه جلوتر از ما بود، روي هم ريختند! و اين اتفاق سرِ كوچه ۲۲۳ رخ داد. بقيه‌ی مردم هم از شدت گرما و خستگي و فشار، رمق از دست دادند و وقتي مي‌نشستند، ناي برخاستن نداشتند.

من هم از خستگي نشستم، ليكن هواي پايين به حدي سنگين بود كه نمي‌توانستم نفس بكشم! تصميم گرفتم برخيزم كه ديدم خانمي آفريقايي كه سنگين هم بود، از كمربند احرام من گرفته بود تا با من بلند شود. به انگليسي گفتم؛ من خودم هم نمي‌توانم بلند شوم تو را چگونه كمك كنم!؟ دو سه بار اين اتفاق افتاد، اما سرانجام با «ارجع، ارجع» پليس مردم به سر و كله هم ريختند. هيچ راه مفرّي براي گريز و نجات از اين وضعيت نبود.

مسيرهاي موازي به سمت جمرات، پوشیده از چادر است و براي آن كه داخل چادر‌ها ديده نشود، امسال (حج ۹۴) روي نرده‌ی آهني چادر‌ها تخته كوبيده بودند. اين خيمه‌ها غالبا مربوط به عرب‌هاي آفريقايي، از جمله مصر، الجزاير، مغرب و حتي لبناني‌هاست. متأسفانه مصري‌ها و الجزايري‌ها درِ خيمه‌ها را باز نكردند. حتي با زنجير بسته بودند!

اگر درِ آن خيمه‌ها باز بود، مردم مي‌توانستند از آنجا به مسيرهاي مجاور كه خلوت بود بروند و راه را از آن مسيرها ادامه بدهند.

آقاي مصداقي نيا، مدير سابق پخش شبكه يك سيما به چادر الجزايري‌ها پناه برد، اما در را باز نکردند تا اين‌كه يك نفر از الجزايري‌ها كه مي‌خواست برود داخل چادر او به همراه دو نفر ديگر به زور داخل چادری شدند و نجات پيدا کردند.

افرادي كه تنومند بودند، به خصوص آفريقايي‌ها خود را به پشت بام خيمه‌ها رساندند. آن‌ها روي هم راه مي‌رفتند و نرده‌ها را می‌گرفتند و خود را به بالاي چادرها مي‌رساندند. تعدادي از آن‌ها حوله‌هاي احرام را از دست داده و تقريباً لخت مادر زاد ‌شده بودند!

در روايت است كه «از پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) پرسيدند: چگونه مي‌شود روز قيامت همه لخت باشند. حضرت فرمودند: در آن صحنه همه گرفتارند، كسي به ديگران كاري ندارد!» و ما اين حقيقت را در آن لحظات درك و لمس كرديم!.

هر سه‌ی ما بي‌رمق و بي‌جان شده بوديم. دوستان گفتند؛ خودمان را به بالاي خيمه‌ها برسانيم». گفتم: «من اصلا توان و ناي حركت ندارم! شما جوانيد، برويد». ركن‌آبادي گفت: «پاي من درد مي‌كند و نمي‌توانم از نرده‌ها رد شوم» و سه نفري زير دست و پاي جمعيت مانديم.

من ساعت 9:30 بي‌هوش شدم و ساعت ۱۰ چشمم را باز كردم و لحظه‌اي فكر كردم كه خواب بودم و حالا بيدار شده‌ام. ازدحام جمعيت، گرماي وحشتناك و بدن‌ها روي هم...

سياهان آفريقايي نرده‌ها را مي‌كندند. وقتي فاصله‌اي ۴۰ سانتي ايجاد مي‌شد، جمعيت هجوم مي‌بردند و بسياري اين‌گونه تلف مي‌شدند. بعضي سنگين بودند و پا روي قفسه سينه مردم مي‌گذاشتند و قفسه سينه‌ها مي‌شكست! بعضي از آفريقايي‌ها كه بچه‌هاي خود را به كمرشان بسته بودند، از پشت مي‌افتادند و تلف مي‌شدند.

آقايي‌پور نزديك من روي عده‌اي افتاده بود، خواستم حركت كنم و سرم را جلو ببرم، ديدم گردنم خشك شده و نمي‌توانم حركت كنم. روي پيشاني ايشان عرق نشسته بود و پره‌ی بيني‌اش باز و بسته مي‌شد و داشت نفس مي‌كشيد و يك طرف ديگر هم مرحوم ركن آبادي روي عده‌اي افتاده بود. سرش را نمي‌ديدم، چون يك خانم بين من و سر ايشان افتاده و به شخص ديگري تكيه كرده بود. در آن لحظه فكر مي‌كردم خودم از خواب بيدار شدم و آن‌ها همچنان خواب‌اند، بنابراین براي‌شان بهتر است، چون كمتر انرژي مصرف مي‌كنند و متوجه نبودم كه بيهوش‌اند!

ساعت 10:10 را به يادم دارم، ولي بعدش ديگر متوجه نشدم چه شد! چون بار ديگر بيهوش شدم. در اين لحظه يك روحانيِ ايراني بالاي سرِ ما بود. آقاي سيد مهدي اعتصامي، اهل اصفهان، ساكن قم كه از اعضاي بعثه بود. او مي‌گفت؛ من ديدم بدن‌هاي شما افتاده و جمعيت تا سينه‌ی شما را گرفته بود. ايشان ديده بود كه من مُرده‌ام و آقاي ركن‌آبادي وضعيت بهتري داشته است. ايشان می‌گفت؛ خواستم دست آقاي ركن آبادي را بگيرم، ولي نتوانستم. البته دست همديگر را لمس كرديم، اما نه او قدرت داشت دست مرا بگيرد و نه من مي‌توانستم به او كمك كنم، بعد از آن به جاي خلوتي رفته و شهادتينم را گفتم و آماده مُردن شدم. ناگهان دستم به يك بطري سفت خورد، متوجه شدم كه آب دارد. بطري را باز كردم و كمي از آب خوردم تا جان گرفتم و چشمانم باز شد. به چن