پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۶ | ۰۲:۳۰
منبع: نمایندگی مازندران
رفته‌اند اما قلبشان همچنان می‌تپد

رفته‌اند اما قلبشان همچنان می‌تپد

مازندران (ایسنا) - هنوز نگاه تب دارش بر روی قاب عکس خیره مانده و نجوای غمگین و عاشقانه اش غباری از غم بر صفحه نازک دلت می‌نشاند اما گویا راضی است از قسمتی که روزگار برایش مقدر ساخته است.

به گزارش ایسنا، وقتی خطبه عقد بین او و راضیه خوانده شد خود را خوشبخت ترین مرد روی روی زمین می دانست، با هم قرار گذاشته بودند که هیچ وقت همدیگر را تنها نگذارند اما انگار در دفتر هستی مسیر دیگری برایشان رقم خورده بود. گویی همه لحظه های شیرین زندگی با دیدن قاب عکسی که با یک روبان مشکی تزیین شده بود به یکباره در ذهنش تداعی می‌شد.

"علی دبیری" مردی که تمام هستی خود را در قمار زندگی از دست داده هنوز لبخند رضایت بر صورت خیسش خودنمایی می کند اما می گوید: همسرم بیماری خفیف از نوع صرع داشت. ماه رمضان سال گذشته پزشک روزه گرفتن را برایش ممنوع کرده بود ولی وی بدون توجه به ممنوع بودن چند روزی را روزه گرفت. همسایه ها به من اطلاع دادند حال همسرم در منزل نامساعد است، دیگر اختیار خود را از دست داده بودم نمی دانستم خود را چگونه به منزل رساندم، زمانی که وارد خانه شدم راضیه بی حال و کبود بود.

به اینجا که می رسد بغض خفته در گلویش شکسته می شود و چقدر سخت است گریه مرد را دیدن. مردی که به یک باره مرگ مهمان ناخوانده زندگی اش می شود.

با صدایی گرفته می گوید: زمانی که همسرم را به بیمارستان بردیم به دلیل نبود کادر مجرب حالش بدتر شد اما به کمک کارفرمایم وی را به تهران منتقل کردم. در بیمارستان تهران چندین آزمایش از همسرم گرفته شد. فضای بیمارستان گیج‌کننده بود و پزشکان در گوشی با هم مشورت می کردند بلاخره در آزمایشات اولیه مشخص شد راضیه مرگ مغزی شده است و هر روز نیز ضریب هوشیاری وی کاهش پیدا می‌کرد.

دبیری می گوید: مرگ حق است اما باورش سخت بود که دیگر راضیه کسی که عشق را به زندگی من آورده و با تمام وجود قول داده بود که تنهایم نگذارد امروز رفته و دیگر بازنخواهد گشت. پس از چند روز از مرگ مغزی راضیه کارفرمایم پیشنهادی داد که ابتدا شوکه شدم؛ از یک سو قرار بود کالبد عزیزترینم را به دست جراحان بسپارم و از یک سو نجات جان چندین نفر شاید بهترین راه برای آرامش روح راضیه بود، برای جبران تمامی سختی هایی که در زندگی و کنار من متحمل شده بود نمی خواستم به عقب نگاه کنم، شاید اندکی تامل باعث می  ‎شد پشیمان شوم و آنقدر پریشان و شوکه بودم که امکان هر تصمیم گیری نادرستی وجود داشت، باید این تصمیم بزرگ را عملی می کردم. با مشورت هایی که صورت گرفت تصمیم بر آن شد که  اعضای بدن راضیه را برای رضای خدا اهدا شود.

باز به عکس زن جوان درون قاب خیره می شود. گویا هنوز باور ندارد که راضیه از زندگیش پرکشیده باشد. از روز تصمیم گیری بزرگش پرسیدم. حالا انگار قدری آرام گرفته بود. دیگر بیقرار نبود لبخند رضایت برلبانش حاکی از قبولی در آزمون سخت زندگی داشت.

من راضی بودم ولی نمی توانستم این موضوع را با مادر راضیه او که ثمره زندگیش را از دست داده بود مطرح کنم، خود را جای او گذاشتم سخت بود اما هرچقدر زمان می گذشت فرصت اهدا از بین می رفت بلاخره با کمک برادر راضیه توانستیم مادرش را برای این اقدام خیر قانع کنیم.

علی  می گوید: پس از اینکه در بیمارستان تهران متوجه شدند من قصد اهدای عضو بدن همسرم را دارم چندین نفر به من مراجعه کرده و پیشنهاد یک میلیارد تومان پول برای خرید اعضای بدن را به من دادند. من هیچ کدام از این پیشنهاد ها را قبول نکردم و 15 عضو بدن راضیه را به صورت رایگان اهدا کردم تا به افرادی که مستحق هستند کمک شود.

وی می افزاید: هرچند راضیه زود تنهایم گذاشت اما امروز یادگار او برایم با ارزش ترین گنج زندگی است، هرچند من و دختر 7ساله ام وضع مالی خوبی نداریم ولی راضی نشدم بدن راضیه را بفروشم تا پول بدست آورم من خوشحالم که درست ترین و بهترین تصمیم را در آن لحظه حساس گرفته ام. از صمیم قلب می گویم از حکمت و تقدیر الهی راضی هستم و تا به این