• دوشنبه / ۳۱ فروردین ۱۴۰۵ / ۰۹:۳۲
  • دسته‌بندی: همدان
  • کد مطلب: 1405013116518

زنگ اول، روان‌خوانی

زنگ اول، روان‌خوانی

ایسنا/همدان «صبح پاشد و مثل همیشه کیفش رو قبل از اینکه صبحانه بخوره بست، هوا این فصل عالیه اینجا، پنجره رو باز کرد و گفت: «مامان چه هواییه؟» بعد با یه لبخند ملیح که قاطیش خواهش بود گفت: «بعد مدرسه بریم پارک سرسره بازی کنیم؟»»

محمد قاسمی، نویسنده و کارگردان و از هنرمندان شهرستان ملایر، داستان کوتاهی با عنوان «زنگ اول، روان‌خوانی» را به یاد دانش‌آموزان جان‌باخته‌ی حادثه‌ی مدرسه‌ی میناب نوشته است؛ روایتی تأثیرگذار از نگاه مادری که عشق و ترسش در هم گره خورده و تصویری انسانی از دردِ جنگ و از دست‌دادن را پیش روی خواننده می‌گذارد.

کتری جوش نیومده بود که چایی دم کنم اما نمی دونم چی شده بود که دلم زودتر از کتری می‌جوشید، مثل مادری که بچه ش گریه می‌کنه اما پیشش نیست! دل مادر جوش بچه ش رو میزنه! یادم افتاد ۱۵ سال چه خون جگری خوردیم تا ساحل به دنیا بیاد، تو این فکرا بودم که صدام زد: مامان کتاب روان خوانی رو برام گذاشتی، زنگ اول روان خوانی داریم.

ساحل عاشق دوست پیدا کردن بود، بهش می‌گفتیم دکتر میشی، زودی می‌گفت: نه، من معلم میشم، می‌خوام برای همه تعریف کنم همه خاطره‌های کوچیکیمو.

سفره صبحانه رو آماده کردم، ساحل نشست و کتاب روان خوانیش رو گذاشت روی پاهاش، روز قبل حرف «ج» رو یاد گرفته بودن، همونطور که لقمه نون پنیر تو دهنش بود می‌خوند: روان خوانی نشانه «ج»..جارو... جوراب... جوجه... جمعه... جنگ»

کلمه جنگ رو که گفت لیوان چایی از دستم افتاد، یاد جنگ ایران و عراق افتادم، من اون موقع کلاس اول بودم ... یه مدت بود می‌گفتن می‌خواد جنگ بشه، می‌گفتم حالا؟... حالا که بعد از ۱۵ سال بچه‌دار شدیم؟ حالا که می‌تونم همه لحظه‌های زندگیم رو گره بزنم به روزهایی که ساحل زندگی می‌کنه؟ شبیه سازی کنم خودمو تو وجود دختر بچه‌ای که انگار خود منه تو یه زمان دیگه. 

بعد گفتم: ساحل میشه امروز نری، بمونی خونه؟ ساحل با یه بهت و حیرت بچگانه گفت: مامان چی میگی؟ امروز روان خوانی داریم با ورزش، خیلی خوش میگذره! حالا تو میگی نررررم؟ بعدم گوشه چشماش رو نازک کرد و مثل همیشه دلبری کرد که دلمو آب کنه.

اینا رو که گفت صدای بوق آقای غلامی راننده سرویس اومد که جلوی در خونه ترمز زد، ساحل اولین نفر سوار می‌شد و زودتر از همه باید آماده می‌شد، یه روز که از مدرسه می‌اومد گفت: مامان با بچه‌ها آقای غلامی رو اذیت می‌کنیم، میگیم اگه میتونی فرمون ماشین و ول کن و رانندگی کن...! اینا رو می‌گفت و تو اون حال بچگیش غش غش می‌خندید، اون می‌خندید و من از خنده‌های شیرینش قند تو دلم آب می‌شد.

وای امروز چرا اینجوریه، چرا صبحش فرق داره، هواش تنگه، نسیمش خفه کننده ست، چرا اینقدر دقیقه‌ها کش میان تو سرم، انگار دوباره از بیهوشی بعد زایمان چشم باز کردم، زمانی که از بابای ساحل پرسیدم: خوشگله؟ 

بابای ساحل هم با دسته گلی که تو دستش بود خنده‌ای شیرین زد و گفت: از دو تامون خوشگل‌تره.

مانتو مدرسه و مقنعه سفید رنگش این بچه رو مثل فرشته‌ها می‌کرد، هر روز براش اسپند دود می‌کردم و صدقه می‌دادم، اون روز هم باز صدقه دادم، شاید این بار به خاطر ترس خودم.

از دم در که رفت سوار ماشین سرویس بشه ده بار برگشت و نگاهم کرد، ده بار دستای کوچولوش رو روی لباش گذاشت و بوس فرستاد، ده بار و هر بار یه مدلی نگاه می کرد که تا الان نکرده بود، تا موقعی که سرویس شون دور شد نگاش کردم، اون هی دور می‌شد و کوچیکتر، من هی ترسیده و دل آشوب‌تر.

مادر موجود عجیبیه... بند جیگرش خبر می شه وقتی یه چیزی می‌خواد بشه، دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید، تا ساعت ۹ صبح صبر کردم بعد یه دفعه شال و کلاه کردم برم در مدرسه.

کی اون دکمه لعنتی پرتاب رو فشار داد؟! مدرسه نرسیده بودم که صدای مرگ توی همه شهر پیچید، کی می‌تونه داد بزنه اون موقع؟ کی می‌تونه گریه کنه؟ هر کی می‌گه ندیده! من مات و مبهوت می‌دویدم، می‌خوردم زمین پا می‌شدم می دویدم، نفس می‌زدم جوری که زخم شده بود گلوم باز می‌دویدم...

می‌دونید الان آرزوم چیه...؟ این که بدونم ساحل روان خوانی حرف «ج» رو خوند یا نه؟ گفت: «جنگ» یا نگفت و موشک اومد توی مدرسه‌شون؟ آب خورد و شهید شد یا تشنه بود؟ وقتی ترسید جیغ کشید یا آروم و معصوم چشمای قشنگش رو بست؟ 

می‌دونید الان که فکر می‌کنم چی تو ذهنم میاد؟ کی دلش اومد اون دکمه لعنتی پرتاب رو فشارش بده؟! می‌دونید به چی فکر می‌کنم؟ اونی که زد بچه داشت یا نه؟

انتهای پیام