۱۴۰۵-۰۳-۱۶ | ۱۲:۲۳
وقتی مهران مدیری را ربودند!

وقتی مهران مدیری را ربودند!

مهران مدیری که او را به عنوان کارگردان آثار طنز می‌شناسند و این روزها در تدارک ساخت جدیدترین سریالش است، مانند بسیاری از هنرمندان مطرح کشور، کار هنری‌اش را ابتدا از رادیو شروع کرد. با این همه حضور او در رادیو، شش ـ هفت سال بیشتر طول نکشید.

به گزارش ایسنا، محمدباقر رضایی، نویسنده برخی از برنامه‌های ادبی رادیو که دلنوشته‌هایی آهنگین برای کتابی با عنوان «ماندگاران عصر صدا  ـ یادواره ستاره های رادیو» می‌نویسد، این بار سراغ مهران مدیری رفته است.

او در ابتدا توضیح می‌دهد: «مهران مدیری گرچه قبل از حضور در رادیو، کارهای متفرقه نمایشی انجام می‌داد (در مدرسه و جبهه) اما کار مستقل حرفه‌ای را از رادیو آغاز کرد. حضور او در رادیو، شش ـ هفت سال بیشتر طول نکشید و تهیه‌کننده‌های تلویزیون او را (به قولی) از رادیو ربودند و سرش را با برنامه‌های پُر آب و تاب و دستمزدهای آنچنانی گرم کردند. رادیو به این ترتیب یکی از نیروهای متخصصِ طنز را از دست داد و چه حیف!! ولی اهالی رادیو خاطره‌ی حضور این پدیده هنری را از یاد نبرده اند.»

رضایی تاکید کرده که یادواره مهران مدیری فقط به ماجراهای حضور او در رادیو و حاشیه های این حضور می پردازد و به موارد و جوانب دیگر این شخصیت هنری در کارهای مختلفش اختصاص ندارد.

یادواره محمدباقر رضایی درباره مهران مدیری به طور اختصاصی برای ایسنا به شرح زیر است:

ماجراهای هنرمند مشهوری که کارش را از رادیو آغاز کرد (در ۱۵ پرده)

پیش پرده:

در مدرسه شاگرد درسخوانی نبود.

گوشه گیر و منزوی بود و سرش را با کتاب‌های متفرقه گرم می کرد.

اولین کارِ نمایشی‌اش در مدرسه، بازی در نقش یک لاک پشت بود که فقط گاهی روی صحنه ظاهر می‌شد و آرام و آهسته از این طرف به آن طرف می رفت. همین!!

پرده اول:

آن جوانِ گمنام

آن هنرمندِ جویای نام

آن خسته از بیکاری

آن ذلّه از بی نامی

آن که نامش مهران بود

و بچه‌ی تهران بود.

خوش تیپ بود و رنگ و رو داشت

و اجرا را آرزو داشت.

اهل جستجو و پُرس و جو بود

و هنرجو و ماجراجو بود.

به همه جا سر می زد

و استودیوها را در می زد.

اما اوضاع بد بود

و راهِ جوانها سد بود.

وقتی که مهران مدیری را ربودند!

پرده دوم:

سرِ پُرشوری برای کارهای نمایشی داشت.

تا اسم مصطفی اسکویی و آموزشگاه تئاتر آناهیتا را شنید، زنگ زد و برای تست دادن وقت گرفت.

خودش تعریف می‌کند: ۱۴ سالم بود و در یک روز برفیِ سنگین رفتم سرِ فاطمی، زنگ زدم و گفتم قرار است تست بازیگری بدهم.

خود دکتر اسکویی گفت: بیا تو.

با ترس و لرز رفتم تو.

خانه‌ای دو طبقه و قدیمی بود.

استاد به راهرو اشاره کرد و گفت: برو تو.

خودش همانجا دم راهرو ایستاده بود و نگاهم می کرد.

هنوز چند قدم نرفته بودم که استاد گفت: وایسا!!

داشتم می مُردم.

دکتر مصطفی اسکویی بود! مگه شوخیه!

برگشتم ایستادم.

با تندی گفت: گمشو بیرون!!

اِ... چی شد!؟ چه خطایی کرده بودم!؟

پرسیدم: چرا استاد!؟ مگه...

دوباره گفت: گمشو بیرون!

عین موش از راهرو آمدم تو حیاط.

پشت سرم بود.

دل به دریا زدم باز پرسیدم: استاد، من چه غلطی...

داد زد: زود گمشو بیرون. می ری یک سال دیگه همین موقع میایی!

گفتم: آخه چرا استاد؟

گفت: بازیگرِ بی شعوری که ندونه وقتی می خواد وارد خونه مردم بشه باید اول برفای کفششو بتکونه و بعد بیاد تو، همینطور بازیگرِ بی شعور می مونه!

برو اول آداب معاشرت یاد بگیر، بعد بیا تست بازیگری بِده و به بازیگری فکر کن!

 لال شده بودم.

 به این ترتیب بیرون انداخته شدم.

یعنی پرتم کرد بیرون.

آمدم بیرون و توی آن برف سنگین، گریه کنان برگشتم. پای پیاده از سرِ فاطمی تا خانه ام که خیلی دور بود رفتم و تمام امیدها و آرزوهایم را برباد رفته می دیدم.

این جوری بودن استادای ما!!

یعنی تا می خواستی بازیگر بشی تیکه تیکه می شدی!

پرده سوم:

بالاخره حوصله‌اش سر آمد

و سر از جبهه درآورد.

آنجا خیلی خوش شانس شد،

چون راننده‌ی آمبولانس شد.

رادیوی آمبولانس باز بود

و برای او کارساز بود.

خیلی چیزها از رادیو یاد گرفت

و آنها را در جبهه به کار گرفت.

با هنرش به رزمنده ها حال داد

و به آرزوهایشان بال داد.

رزم و بزم آنجا با هم بود

و فرصت فراهم بود.

پرده چهارم:

وقتی از جبهه برگشت،

مدتی وِل گشت.

نمایش هایش در جبهه گُل کرده کرده بود

و او را از شادی خل کرده بود.

سر از پا نمی شناخت

و اگر می گفتند بیا قلّه‌ی قاف، می شتافت.

شیفته‌ی اجراهای وسیع‌تر بود

و دیالوگ‌های زیادی از بَر بود.

خوره‌ی نمایشنامه‌های جهان شد

و مشتاق نام و نشان شد.

برای درآوردنِ سر -- بین سرها -- به رادیو رجوع کرد

و کارش را از رادیو نمایش شروع کرد.

دغدغه‌ی نان هم داشت

و برای هر کاری توان داشت.

سال، سالِ ۶۸ بود

و چَنته‌ی او مَشت بود.

استعدادش تایید شد.

و حضورش در رادیو تمدید شد.

پرده پنجم:

مهدی شرفی تهیه‌کننده رادیو، به سخت‌گیری معروف بود.

هر کس می خواست وارد رادیو شود، باید از سدِ او رد می شد.

همه از او حساب می‌بردند.

گفته است: مهران مدیری را من در رادیو پذیرفتم.

سال‌ها بازیگر نمایش های من بود.

وقتی از او تست گرفتم صدایش به دلم نشست.

حتی زمان تست برایم آواز خواند و من کمک کردم رشد کند.

پرده ششم:

جوانی باهوش بود

و خوش جوش و خوش گوش بود.

خیلی خوب می‌شنید

و در هر سوراخی می‌چپید.

موقعیت های هنری را می قاپید

و صابونِ سختی‌ها را به تن می مالید.

 بسیار تیز و زبل شده بود

و خیلی هم اهل دل شده بود.

در دلِ رادیویی‌ها جا باز کرد

و دوره‌ای درخشان را آغاز کرد.

برنامه ای به نامِ «جلوه‌های پایداری» را در رادیو راه انداخت

و نام خودش را بر سرِ زبان ها انداخت.

استادِ انتقالِ پیام شد

و هنرمندِ برگزیده عام شد.

کم کم در اغلبِ نمایش های رادیو حضور یافت

و چهارنعله به سوی نام و نان، تاخت!

وقتی که مهران مدیری را ربودند!

پرده هفتم:

عاقبت تا کمی وضعش جور شد،

از رادیو و رادیویی ها دور شد.

پرده هشتم:

بعدها درباره رادیو گفت: دوران رادیو واقعاً برای من دوران خوشِ کاری بود.

پرده نهم:

این را هم درباره مجریان رادیو گفت و بلوایی به پا کرد: کلّه‌ی صبح هنوز خوابت نپریده، پیچ رادیو رو باز می کنی!

انرژی مثبت مثل آبشار می پاشه بِهِت.

مجری می‌گه: باز صبح شد. پنجره ها رو باز کن.

به رنگین کمان سلام کن

اصلاً رنگین کمان کو!؟ چی می گی!؟ ما تا همین تابلوی سوپرمارکت محله مونو ببینیم می‌گیم امروز هوا تمیزه!  

حتی اتفاق افتاده که مجریه گفته: برخیز و به چشم‌های هموطنت خیره شو. دستش را بگیر و با هم به سوی یک صبح دیگر بِدَوید!  

خودمونیم!! آدم اگه این کارو بکنه، نمی‌گن دیوونه‌س!؟ اصلاً چه جوری میشه این کارو کرد!؟

بعد، اون آقا یا خانم مجری میاد کلانتری بگه ما گفتیم دست شما رو بگیره!؟

احتمالاً تو همون خیره شدن به یه هموطن، یه اسپری می‌زنه تو چشمت که رَبّتو یاد کنی!!

پرده دهم:

سعید توکلی مجری رادیو در واکنش به حرف‌های مدیری، با عصبانیت گفت: من معمولاً تلویزیون تماشا نمی کنم. محتواش یه وقتایی منو جذب نمی کنه!

دیروز یه جایی مهمون بودیم.

تلویزیون روشن بود.

یه دوستی هست (آقای مهران مدیریِ عزیز) برنامه ای داره.

هفتصد هشتصد نفر رو جمع می کنه، می گه: سلام علیکم!!

همه کف می زنن!!

می گه: خیلی خوش اومدین، چقدر خوبه که با همیم!!

همه کف می زنن!!

یعنی شما از اولِ برنامه تا پایانِ برنامه، هفتصد هشتصد بار صدای کف زدن می شنوید!!

و این آدم هم مکث می کنه که براش دست بزنن!!

حالا ما کاری نداریم. نقدم نمی کنیم.

به ما هم ارتباطی نداره.

ما یک مخاطبیم. دوست داشته باشیم نگاه می کنیم، دوست نداشته باشیم می شینیم کتاب می خونیم.

اما یه نکته جالب بگم.

نمی دونم چرا باب شده دوستانمون محتوا که کم میارن می رن سراغ رادیو.

من نمی دونم آقای مدیری از آخرین باری که تو رادیو کار می کردن (ایشون آغاز کارشون تو رادیو بود و تو برنامه خانم وکیلی رل می‌گفتن. یکی از نواراشونو من دارم. صدای قوقولی قوقولِ خروس در میارن) حالا نمی دونم از آخرین باری که تو رادیو کار می کردن چقدر رادیو رو گوش می دن که می‌گن: گوینده رادیو اینطور گفت...

گوینده هم نمی گن، می گن: یارو...

یعنی آدم همکارشو با لفظ یارو لقب کنه تو تلویزیون جمهوری اسلامی!

رادیو به هر حال رسانه‌ی گرمیه.

ما رسالت داریم به شنونده‌ها انرژی بدیم.

منِ مجری اگه حالم بد باشه و حتی چِک داشته باشم، نباید با اخم بشینم پشت میکروفن!

ما وظیفه مونه صبحِ اولِ صبح تو رادیو حالِ مردمو خوب کنیم.

من نمی‌دونم چرا این دوستان تا محتوا کم میارن، میان سراغ رادیو.

اگه محتوا ندارین بگین ما نویسنده هامونو معرفی کنیم بیان براتون بنویسن تا یه برنامه خوب برای مردم تولید کنید.

ما پیشنهاد می کنیم شما به کارِ خودتون برسین، ما هم به کار خودمون برسیم. این مردمن که انتخاب می کنن!! *

وقتی که مهران مدیری را ربودند!

پرده یازدهم:

مرحوم احمد آقالو، نمایش کودکانه‌ای را کارگردانی می کرد.

هنرمندان رادیو نمایش را فراخواند و برای هر کدام نقشی تعیین کرد.

به مهران مدیران نقش شتر داد.

یکی دیگر آهو شد.

دیگری گوزن، یکی خرگوش و...!

مهران (که اتفاقاً اولین نمایش رادیویی‌اش بود) از نقش شتر راضی نبود.

به آقالو گفت: احمدجان! منو شتر!؟ من چه صدایی باید در بیارم تو این نقش!؟ واقعا نمی دونم!

آقالو خیلی خونسرد گفت: صدای خودت! اصلاً صداتو تغییر نده! همین صدایی که داری خوبه! برای همین صدات تو رو انتخاب کردم.

پرده دوازدهم:

وقتی از جبهه آمده بود و وارد رادیو شد، دنبال خانه ای برای اجاره می گشت.

رفت چهار راه سیروس و آنجا خانه ای پیدا کرد.

صاحب خانه اش پیرزنی تنها بود.

پیرزن توی راهرو پرده ای کشیده بود و دائم در کارِ مستاجرش فضولی می کرد.

وقت و بی وقت پرده را کنار می زد تا ببیند مستاجر چه کار می کند.

این فضولی انقدر تکرار شد که مهران به تنگ آمد و نقشه ای کشید.

رفت یک نقاب ترسناک از اسباب بازی فروشی خرید و یک روز که صدای آمدنِ صاحبخانه را شنید، نقاب را به چهره زد.

پیرزنِ بیچاره تا پرده را کنار زد، با دیدنِ او بیهوش شد و افتاد.

مهران ناچار شد اورژانس خبر کند!!

پرده سیزدهم:

یکی از تهیه کننده های قدیمی رادیو که نخواست نامش را بنویسم، گفت: من مهران و خیلی دوست داشتم، هنوزم دارم. وقتی اومد رادیو با این که بچه تهرون بود، یک نوع صمیمیتِ روستایی داشت و کمی خجالتی بود. همه دوستش داشتن، من بیشتر از همه دوستش داشتم، ولی بعدها دیگه ما رو فراموش کرد. حالا من از این که تو برنامه ای خوشش می اومد مردم دم به دقیقه براش کف بزنن خیلی شاکی ام!

دلم برای اون تماشاچیا می سوخت که مثل ربات مجبور بودن با هر جمله رفیقِ ما کف بزنن!!

ایشونم منع شون نمی کرد هیچ، خوشش هم میومد.

نمی دونم این کار ینی چی!؟

پرده چهاردهم:

در سال ۲۰۰۹ میلادی مجله نیوزویک در معرفیِ ۲۰ چهره تاثیر گذار ایرانی، به نام مهران مدیری هم اشاره کرد و در توجیه انتخابش نوشت: مهران مدیری با انتخاب های درستش بیست سالِ پُر از موفقیت را پشت سر گذاشت.

آثار طنزش بر امواج رادیویی و تلویزیونی حکومت می کنند.

او آنقدر طرفدار دارد که حاکمیت ایران طنزهایش را تحمل می کند و سیاستمداران اصلاح طلب طرفدارش هستند، اما او با اتخاذ بی طرفیِ سیاسی تلاش می کند در این بیزنس موفق باقی بمانَد!

پرده پانزدهم:

وضعیت اکنونِ این مرد هزار چهره، اینگونه است:

اجرای طنزهایش رندانه است

و در این زمینه یگانه است.

در اجراها، از هیچ، همه چیز می سازد

و خودش را در مقابل انتقادها نمی بازد.

قِلقِ مدیران هنری دستش است

و سرِ کار گذاشتنِ برخی از آنها رسمش است.

زرنگ‌تر از او در میانِ هنرمندان وجود ندارد

و رقمِ دستمزدهایی که می گیرد حدود ندارد.

در واقع نانِ زرنگی و هنرش را می خورَد

و اهمّیتی نمی دهد که به کسی بر بخورَد، یا بر نخورَد.

خدا او را برای علاقه مندانش حفظ کند

و علاقه مندانش را هم برای او حفظ کند.

چنین باد

انتهای پیام

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری

چندرسانه‌ای