به گزارش ایسنا، مرکز اسناد انقلاب اسلامی نوشت:
سال ۱۳۴۸یکی از مسئولان ارشد سازمان ملل پس از سخنرانی شاه در این مجمع به وی گفت میگوید شما یکی از برجستهترین نخبگان و دانشمندان فیزیک جهان را در آمریکا دارید، چرا از وجود او استفاده نمیکنید؟ شاه پس از بازگشت به ایران نام آن فرد را از ساواک پرسید و به نام «مصطفی چمران» رسید، او برای بازگرداندن چمران به دکتر مجتهدی، بنیانگزار دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) ماموریت داد؛ ولی چمران آزادی بازرگان و طالقانی را شرط بازگشت کرد که با مخالفت روبهرو شد و کار به جایی نرسید.
مصطفی چمران در ظاهر یک فرمانده سختگیر و نظامی به نظر میرسید، اما کسانی که از نزدیک با او زندگی کردهاند، چهرهای متفاوت را به یاد میآورند؛ مردی که صورت نیروهایش را میبوسید، برای گلهای شقایق ارزش قائل بود و حتی لوطیها و کلاهمخملیهای تهران را نیز با جاذبه اخلاقی خود به رزمندگانی فداکار تبدیل کرد.
چمران از لحاظ علمی و نظامی در سطوحی رفیع قرار داشت با این وجود عارفانه زیست میکرد و شخصیتی پیچیده داشت؛ از این رو به مناسب سالروز شهادت وی با مجید نجفپور، نویسنده کتاب «پرستو دهلاویه» و عضو ستاد جنگهای نامنظم به گفتوگو نشستیم که در ادامه از نظر میگذرد.
چه مدت با شهید چمران بودید؟
من این افتخار را داشتم که حدود یک ماه و چند روز جزو نیروهای ایشان باشم و از نزدیک زیارتشان کنم. به دلیل نگرانیهای شدیدی که خانوادهام داشتند، حدود چهار پنج روز پیش از شهادت ایشان، از اهواز به خانه برگشتم؛ چراکه در آن زمان نوجوانی پانزده شانزده ساله بودم که برای اولین بار به جبهه قدم میگذاشتم و از دبیرستان به آنجا رفتم.
چگونه از محیط مدرسه به ستاد جنگهای نامنظم پیوستید؟ با وجود حال و هوای انقلاب و جنگ در آن ایام، چه فضایی در مدارس حاکم بود؟
فضای نخستین روزهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹، یک فضای پرالتهاب برای نسل جوان ما بود. به خاطر دارم که مقابل دانشگاه تهران هر روز بساطی از محافل و تجمعات گروههای مختلف برپا بود؛ چریکهای فدایی خلق، مجاهدین خلق، حزب توده، گروههای مارکسیستی و اسلامی همگی حضور داشتند؛ این فضای سیاسی هم در دانشگاه و هم در مدارس و به خصوص در مقطع دبیرستان به شدت جریان داشت.
من در سال ۱۳۵۸ وارد دبیرستان شدم و سال ۱۳۵۹ سال دوم دبیرستانم بود. در آن دوره، تشکلهای سیاسی، کانون جذب جوانان بودند و شورِ بینظیری در میان نسل جوان جریان داشت. نام مدرسه ما در ابتدا «دبیرستان محمدعلی فروغی» بود که بعدها به «دبیرستان مقداد» تغییر یافت.
راهروی طبقه اول دبیرستان ما، یک راهروی کاملاً سیاسی بود؛ طبقه اول دبیرستان به دفاتر جذب سازمانها و احزاب سیاسی اختصاص یافته بود؛ مثلاً دفتر سازمان مجاهدین خلق برپا بود و در آن عکسهای مسعود رجوی، موسی خیابانی، محمد حنیفنژاد، علیاصغر بدیعزادگان و محسن مشکینفام نصب شده بود. آنها شور و هیجانی رزمی داشتند و برای آموزش کار با اسلحه ثبتنام میکردند. حتی در دفترشان یک قبضه اسلحه کلاشینکف و آرم سازمان نصب شده بود و در راهروها نیز فعالیت تبلیغاتی داشتند.
کلاس بعدی متعلق به دفتر چریکهای فدایی خلق بود؛ حزب توده نیز فعال بود.
جبهه ملی نیز با نصب تصاویر دکتر محمد مصدق و شعارها، روزنامهدیواریهای مختلفی را در راهروها چاپ و نصب میکردند. تقریباً تمام دانشآموزان به نوعی جذب این جریانها شده بودند.
در این میان، دفتر انجمن اسلامی دانشآموزان نیز فعال بود و با نصب تصاویر جنایات آمریکا در ویتنام، به روشنگری میپرداخت. خود من در انجمن اسلامی مسئولیت تهیه روزنامهدیواری را بر عهده داشتم و به بچهها میگفتم که چه مقالاتی را برای فردا آماده کنند.
فضای مدارس در سال ۱۳۶۰ به گونهای نبود که دانشآموزان تنها به فکر کنکور و درس باشند؛ بلکه دغدغه اصلی ما پاسخ دادن به شبهات مارکسیستها و مجاهدین خلق بود. آنها کتابهای «تبیین جهان» از مسعود رجوی، آثار «مائو»، ارنستو «چهگوارا» و کتابهای مربوط به انقلاب الجزایر و «احمد بنبلا» را روی میزهای خود تبلیغ میکردند.
در مقابل، ما در انجمن اسلامی آثار استاد مرتضی مطهری، دکتر علی شریعتی، آیتالله مکارم شیرازی و کتابهای مذهبی و اخلاقی را برای مطالعه قرار میدادیم.
جریانهای چپ و مجاهدین خلق آموزش نظامی و کار با اسلحه را خیلی زودتر از انجمن اسلامی آغاز کرده بودند. مراسم صبحگاه مدرسه نیز بسیار جالب بود؛ دانشآموزان در دو طرف حیاط میایستادند و چریکهای فدایی خلق سرود صبحگاهی خود را میخواندند. پایشان را محکم به زمین میکوبیدند و میخواندند: «ناقوسِ مرگِ ظالمان، هر لحظه میدهد نوید، مرگ ظالمان ...».
در مقابل، مجاهدین خلق سرود دیگری میخواندند: «سرِ کوچهِ کمینِ، مجاهدِ پرکینه، آمریکایی بیرون رو، خونت روی زمینه، که چریکِ راه حق، راه و رسمشِ چُنینه...» پایشان را به زمین میکوبیدند و فریاد میزدند: «تا هنگام پیروزی، تا هنگام بهروزی».
ما هم در انجمن اسلامی جمع میشدیم و سرود «خمینی اِی امام» را میخواندیم و پایمان را به زمین میکوبیدیم. بدین ترتیب، صبحگاه مدرسه گاهی یک تا یک ساعت و نیم به طول میانجامید. مدیر مدرسه همیشه شاکی بود و بسیار برخورد تندی میکرد و میگفت: «آقا! این بساط را جمع کنید؛ درس و تحصیل شما چه میشود؟» مدام سخنرانی میکرد و هشدار میداد که اجازه برگزاری این مراسم را نخواهد داد، اما فردا صبح دوباره «روز از نو، روزی از نو».
حتی در کلاسهای درس نیز بحثهای سیاسی داغ بود. معلمی داشتیم که متمایل به حزب توده بود و در جاسوییچیاش نشان داس و چکش و ستاره سرخ داشت؛ او سر کلاس از آرمانهای حزب توده میگفت و بچههای انجمن اسلامی علیهاش موضع میگرفتند. معلم دیگری داشتیم که متمایل به مجاهدین خلق بود و از شکنجههای اعضای سازمان در زمان شاه و لزوم پایداری سخن میگفت.
پس حال و هوای کنکور و تستزدن وجود نداشت؟
در آن زمان، اصلاً اینگونه نبود که دانشآموزان دغدغه کنکور، کلاسهای تستزنی، موسسههای آموزشی و کتابهای کنکوری را داشته باشند؛ چنین جوی ابداً حاکم نبود. ما در انجمن اسلامی تصمیم گرفتیم آموزش نظامی ببینیم. یکی از دوستانم که در کمیته انقلاب اسلامی ثبتنام کرده بود، هماهنگیهای لازم را انجام داد و ما را برای طی دوره آموزش نظامی به «پادگان امام علی» واقع در نزدیکی کاخ سعدآباد معرفی کردند. این پادگان پیش از انقلاب متعلق به گارد شاهنشاهی (محافظان شاه) بود و پس از پیروزی انقلاب، به مرکز آموزش نیروهای سپاه و بسیج تبدیل شده بود.
من پانزده تا بیست روز آموزشهای بسیار سختی را سپری کردم و کارت پایان دورهام را دریافت کردم که روی آن عنوان «چریک» درج شده بود. در دوران دبیرستان بسیار به این کارت افتخار میکردم. مربی ما یکی از نیروهای کلاهسبز ارتش بود و آموزشهای بسیار دشوار تکاوری را به ما ارائه میداد.
یک روز صبح زود، ما را سوار بر کامیونهای نظامی (ایفا) [IFA]کردند و به ورزشگاه آزادی بردند. مربی دستور داد دو دور کامل دور زمین چمن بدویم. سپس گفت وسط چمن به پشت دراز بکشید و شکمهایتان را منقبض کنید و از روی شکمهای ما عبور کرد. برای یک نوجوان شانزدهساله، این آموزشها بسیار سنگین بود.
روز دیگر به دانشکده افسری ارتش در «باغشاه» رفتیم. در آن هوای سرد اسفندماه، باید از نردبانهای بلند بالا میرفتیم، طنابها را میگرفتیم و به صورت تعلیق (راپل) از روی استخر بزرگ آب عبور میکردیم؛ من در میانه راه از شدت ترس طناب را رها کردم و درون آب یخزده استخر سقوط کردم و تا مرز سرماخوردگی شدید پیش رفتم.
ستاد جنگهای نامنظم برای جذب نیرو به مدارس میآمد یا خودتان اقدام کردید؟
خیر؛ ما خودمان اقدام کردیم و از طریق کمیته انقلاب اسلامی به آن مجموعه وصل شدیم. پادگان امام علی صرفاً یک مرکز آموزشی بود و ربطی به ستاد نداشت؛ اما وقتی کارت آموزش را گرفتیم، متوجه شدیم مراکزی مانند ستاد جنگهای نامنظم و «فداییان اسلام» اقدام به اعزام نیروهای مردمی به جبههها میکنند.
در آن برهه، هنوز بسیج به شکل منسجم امروزی سازماندهی نشده بود و سپاه پاسداران نیز اعزام مردمی نداشت و تنها کادرهای رسمی خود را به مناطقی، چون کردستان اعزام میکرد؛ بنابراین، تنها راه اعزام نیروهای مردمی، ستاد جنگهای نامنظم یا فداییان اسلام بود.
اسفندماه سال ۱۳۵۹ آموزشهای ما تمام شد. با فرارسیدن سال نو و در فروردینماه سال ۱۳۶۰، تصمیم گرفتیم به جبهه برویم. رضایت مادرم به سختی حاصل شد و پس از تلاشهای فراوان و واسطه قرار دادن اقوام، سرانجام پذیرفت. دو نفر از دوستان صمیمی و همکلاسیهایم به نامهای شهید حقانی و شهید قربانعلیپور نیز با من همراه شدند.
از کجا اعزام شدید؟
به ما گفتند مأموریت اعزام نیروهای مردمی در سفارت سابق آمریکا (لانه جاسوسی) انجام میشود. به آنجا رفتیم؛ مسئول ثبتنام وقتی کارت آموزشی من را دید و متوجه شد متولد سال ۱۳۴۴ هستم، مخالفت کرد و گفت سن شما کم است و اجازه اعزام ندارد. گفتم من دوره آموزش چریکی را گذراندهام و کارتم را نشان دادم. مسئول اعزام که دید اصرار دارم، گفت: «تو را به بخش پشتیبانی میفرستم؛ تعهدت چیست که برنگردی؟» گفتم: «من به مردانگیام تعهد میدهم که تا آخر بایستم».
در آن زمان ما اصلاً نمیدانستیم اهواز کجاست و جنگ و جبهه چه معنایی دارد. برگههای امریه را گرفتیم و به میدان عشرتآباد رفتیم و سوار بر اتوبوس راهی اهواز شدیم. غروب حرکت کردیم و غروب روز بعد به اهواز رسیدیم. شهر به دلیل شرایط جنگی کاملاً تاریک و خاموش بود و تنها شعلههای پالایشگاه نفت اهواز از دور نمایان بود. سکوت و خلوتی شهر در بدو ورود، دلهره عجیبی در دل ما ایجاد کرد. ما را به مسجدی بردند که نامش با عنوان «حضرت زینب» همراه بود. در آنجا پس از صرف شام (کنسرو ماهی)، ما را به پایگاه «گلف» منتقل کردند؛ این پایگاه پیش از انقلاب محل استقرار و سکونت مستشاران نظامی آمریکا در اهواز بود.
چرا به منطقه دوکوهه نرفتید؟
من در پنجم اردیبهشتماه سال ۱۳۶۰ اعزام شدم، در آن زمان پادگان دوکوهه هنوز شکل نگرفته بود و سازماندهی نیروها در آنجا متعلق به ماههای بعد و عملیات «الی بیتالمقدس» در سال ۱۳۶۱ بود. پایگاه گلف در آن مقطع، مقر اصلی سازماندهی نیروهای مردمی، سپاه و کمیته بود.
ما شب را در نمازخانه پایگاه گلف خوابیدیم و صبح روز بعد کار سازماندهی نیروها آغاز شد. فرمانده ما شخصی به نام آقای «زبرجدی» بود؛ ایشان به دلیل سن پایینی که داشتیم، مانع رفتن ما به خط مقدم شد. در آن زمان، نیروهای ارتش بعث عراق تا چهلکیلومتری اهواز پیشروی کرده و جاده خرمشهر-اهواز و جاده سوسنگرد را تصرف کرده بودند و شهر را هدف حملات توپخانهای قرار میدادند؛ هواپیماهای جنگی عراق نیز مدام در آسمان شهر گشتزنی میکردند.
ستاد جنگهای نامنظم در واقع مأموریتهای پدافندی و دفاع ایستایی نداشت؛ بلکه نیروهایش به صورت چریکی و تهاجمی (آفندی) به مواضع دشمن حمله میکردند، خمپاره شلیک میکردند و پس از ضربه زدن به دشمن، سریع به مواضع خود برمیگشتند.
آقای چمران برای جلوگیری از پیشروی تانکهای ارتش عراق، کانالی به عرض صد متر و طول بیست کیلومتر در امتداد کارخانه «نَوَرد» اهواز احداث کرده بود و با نصب پمپهای قوی، آب رودخانه کارون را به درون دشت سرازیر کرده بود. از آنجا که خاک خوزستان از جنس رُس است و آب به سختی در آن نفوذ میکند، سرازیر شدن آب باعث ایجاد باتلاقهای بزرگی شد که تانکهای عراقی در گلولای آن به دام افتادند و پیشرویشان متوقف شد. این خلاقیت بینظیر دکتر چمران مانع سقوط اهواز شد.
ستاد جنگهای نامنظم در ابتدا و در سال ۱۳۵۹، دانشگاه جندیشاپور اهواز را به عنوان مقر اصلی خود انتخاب کرده بود؛ اما به دلیل اینکه ساختمان دانشگاه مستقیماً زیر آتش توپخانه عراق قرار داشت، در اواخر اسفندماه سال ۱۳۵۹ مقر خود را به پایگاه گلف (که در غرب اهواز و جاده اهواز-ماهشهر قرار داشت و از خط مقدم دورتر بود) منتقل کردند.
به نظر شما چه ویژگیها و شاخصههایی باعث میشد که شخصیت شهید چمران از سایر فرماندهان متمایز و برجسته باشد؟
هرکسی که تصاویر شهید چمران را میبیند، در نگاه اول گمان میکند با یک فرمانده نظامی بسیار خشن، مقرراتی و جدی روبهرو است که به هیچ وجه انعطافی ندارد؛ اما ایشان در برخورد نزدیک، بینهایت مهربان، خوشبرخورد و صمیمی بودند و امکان نداشت در مواجهه با نیروها (از نوجوانان کمسنوسال تا نیروهای قدیمی) با مهربانی احوالپرسی نکند.
من خاطرهای ناب از ایشان دارد که نشاندهنده جاذبه بینظیر و منش تربیتیشان است. حدود پنج روز از حضور ما در پایگاه گلف میگذشت که دیدیم گروهی از کلاهمخملیها و «داشمشتیهای» معروف تهران با اتوبوس وارد پایگاه شدند؛ افرادی با سبیلهای پرپشت و تیپهای خاص که از محلههای خانیآباد، انبار گندم، شهر ری و جوادیه آمده بودند و موتورسیکلتهای تریل خود را بارِ دو کامیون (خاور) کرده و آورده بودند. در میان آنها چهرههایی با نامهای مستعار عجیب مانند «حسن خِرخِر» (که صدایی دورگه داشت)، «مجید سوزوکی» (به دلیل داشتن موتورسیکلت سوزوکی)، «تیمور لنگ» (که پایش آسیب دیده بود) و «کاظم دزده» حضور داشتند. آنها موتورسیکلتهایشان را پیاده کردند و سراغ «آقا مصطفی» را میگرفتند و با ادبیات خاص خودشان میگفتند «مصطفی کچل» کجاست؟ ما آمدهایم به کمکش که عراقیها را لتوپار کنیم.
این افراد اهل معنویت، نماز و دعاهای معمول جبهه نبودند؛ بعدازظهرها در کنار درختان اکالیپتوس پایگاه جمع میشدند، قابلمه را به عنوان تنبک مینواختند و آوازها و ترانههای قدیمی لالهزاری و تهران قدیم را همخوانی میکردند. من در آن زمان مکبر نمازخانه پایگاه بودم و ظهرها و غروبها اذان میگفتم.
یکی از همان روزها، فردی که به پایگاه آمده بود، با عصبانیت نزد دکتر چمران رفت و شکایت کرد: «آقای چمران، اینها پایگاه را به مطربخانه تبدیل کردهاند؛ اینها را به تهران بفرستید. اینها نماز نمیخوانند، قرآن بلد نیستند و در جلسات دعا شرکت نمیکنند؛ اینها چه کسانی هستند که به اینجا آوردهاید؟».
چمران وقتی عصبانی میشد، همیشه مخاطب خودش را بسیار مؤدبانه «عزیزم» خطاب میکرد. شهید چمران به فرد معترض گفت: «عزیزم» بعد از نماز به سنگر من بیا! بعد از مراجعه آن فرد، به او گفت: وسایلت را جمع کن و به شهرت برگرد.
وقتی علت را جویا شد، چمران گفت: «عزیزم! صاحب نماز، قرآن و دعا خداوند است و او خودش میداند با بندگانش چگونه رفتار کند. اینها جوانانی هستند که از خانه، خانواده و آسایش خود گذشتهاند و به اینجا آمدهاند تا با دشمن بجنگند؛ من میروم و دست و صورت تکتک این بچهها را میبوسم.» و واقعاً هم رفت و صورت تکتک آنها را بوسید و به آنها احترام گذاشت.
مأموریت این گروه این بود که شبهای تاریک که مهتاب در آسمان نبود، دو نفر سوار بر موتورسیکلتهای تریل، با چراغ خاموش در جادههای ناهموار و بمبارانشده، مسیر ۶۰ کیلومتری اهواز تا سوسنگرد را طی میکردند تا خود را به جنگلهای گَمبوعه (گمبویه) (در حاشیه رودخانه کرخه) برسانند. آنها در نزدیکی مواضع دشمن موتورها را خاموش میکردند و با دست هُل میدادند و بین درختان مخفی میشدند. بعد با یک قبضه خمپارهانداز ۶۰ میلیمتری، شش گلوله به سمت نیروهای عراقی شلیک میکردند و به سرعت با موتور متواری میشدند و مأموریت خود را با موفقیت انجام میدادند. در طول مأموریتها، هفت نفر از این گروه هفده، هجده نفره به شهادت رسیدند. یکی از آنها به نام «جلال موتورساز» که از ناحیه دست راست دچار معلولیت شد، زنده است و در خیابان شاپور تهران، موتورسازی دارد.
دکتر چمران با این جاذبه بینظیر، این جوانان را جذب کرد و آنها را متحول ساخت؛ بسیاری از آنها مرید واقعی آقای چمران شدند. مسعود دهنمکی بعدها در فیلم «اخراجیها»، این حقیقت تاریخی را با کمی تخیل فیلمسازی در قالب شخصیتهای فیلمش به تصویر کشید.
چمران یک شخصیت برجسته عرفانی در یک جایگاه نظامی بود؛ در واقع، یک فرد عارفمسلک در یک منصب نظامی خشن. در مرام نظامی، قاعده بر کشتن دشمن برای زنده ماندن است و ترحم جایگاهی ندارد؛ اما شما اوج لطافت و عرفان را در رفتار چمران میدیدید.
من در همان زمان داستانی واقعی از ایشان شنیدم؛ میگفتند روزی آقای چمران نیروهایش را به صورت پیاده به سمت سوسنگرد حرکت میداده است. در میانه راه، به دشت وسیعی از گلهای شقایق وحشی برمیخورند؛ چمران برای اینکه گلهای شقایق لگدمال و نابود نشوند، دستور میدهد کل نیروها دشت را دور بزنند و مسیر را طولانیتر کنند. یکی از نیروها پس از بازگشت به تهران، نزد امام خمینی رفت و گِله کرد که چمران ما را در بیابان سرگردان کرد و مسیر یکساعته را چندین ساعت طولانیتر کرد؛ وقتی امام موضوع را از چمران جویا میشوند و ایشان توضیح میدهد که برای حفظ گلهای شقایق دشت را دور زده است، امام فرمود اگر کسی غیر از چمران این ادعا را کرده بود باور نمیکردم.
ایشان چنین روحیه لطیف و منش والایی داشتند. دست نوازش بر سر جوانان و نوجوانان میکشیدند و پیشانیشان را میبوسیدند. من به واسطه همین مشاهدات و ارادت عمیقی که پیدا کردم، تصمیم گرفتم کتابی درباره ایشان به نگارش درآورم که نامش را «پرستوی دهلاویه» گذاشتم؛ چراکه ایشان مانند یک پرستو، بسیار چابک، تیزهوش و فرز بود و با سرعت از چنگال دشمن میگریخت.
شرط چمران برای بازگشت به ایران در زمان شاه
در کتاب خاطرات دکتر مجتهدی (رئیس وقت دبیرستان البرز و بنیانگذار دانشگاه صنعتی آریامهر یا همان دانشگاه صنعتی شریف فعلی) درباره چمران مطلب جالب خواندم. ایشان نوشته بودند در سال ۱۳۴۸ که محمدرضا پهلوی برای سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل به آمریکا رفته بود، یکی از مسئولان ارشد سازمان ملل به شاه میگوید شما یکی از برجستهترین نخبگان و دانشمندان فیزیک جهان را در آمریکا دارید، چرا از وجود او در کشور خودتان استفاده نمیکنید؟ شاه پس از بازگشت به ایران، از ساواک گزارش میخواهد که این شخص کیست؟ ساواک از «مصطفی چمران» نام میبرد.
شاه تصمیم میگیرد که او را به ایران بازگرداند و به دکتر مجتهدی (که چمران شاگردش در دبیرستان البرز بود) ماموریت میدهد به آمریکا برود و او را متقاعد به بازگشت کند. دکتر مجتهدی به آمریکا میرود و در خاطراتش مینویسد که چمران و همسر آمریکاییاش استقبال بسیار گرمی از او میکنند و چمران غذای ایرانی بسیار لذیذی برای استادش آماده میکند. دکتر مجتهدی پیام شاه را ابلاغ میکند و میگوید شاه متعهد شده در صورت بازگشت، شما را به عنوان نخستین رئیس دانشگاه صنعتی آریامهر منصوب کند؛ اما چمران نمیپذیرد.
وقتی دکتر مجتهدی اصرار میکند و میخواهد روی استادش را زمین نیندازد، چمران میگوید: «من تنها یک شرط دارم؛ به شاه بگو دو تن از معلمان من به نامهای آیتالله طالقانی و مهندس مهدی بازرگان در زندانهای تو هستند، هر زمان آنها را آزاد کردی، من به ایران بازمیگردم.» دکتر مجتهدی میگوید من از این شرط ساده خوشحال شدم و به ایران بازگشتم و موضوع را با شاه مطرح کردم، اما متاسفانه شاه با این موضوع مخالفت کرد و حسرت حضور چمران در ایران تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی باقی ماند.
خط قرمز شهید چمران در عرصه مدیریت چه در حوزه نظامی و چه در سایر حوزهها چه بود؟ خاطرهای از پافشاری ایشان روی خطوط قرمز شخصیاش دارید؟
خط قرمز اصلی ایشان، مواضع و تدابیر امام خمینی (ره) بود. همانطور که میدانید، بخش نظامی جنبش امل لبنان توسط شهید چمران پایهگذاری شد و اساس شکلگیری حزبالله لبنان نیز از درون همین تشکل پدید آمد. چمران جایگاه عقیدتی ویژهای برای امام موسی صدر و در ادامه برای امام خمینی (ره) قائل بود و خود را مرید واقعی امام میدانست.
پس از ماجرای تسخیر سفارت آمریکا (لانه جاسوسی) در سیزدهم آبانماه سال ۱۳۵۸ توسط دانشجویان پیرو خط امام، بازرگان از تمامی وزرای خود خواست کار را رها کنند و استعفا دهند، اعضای دولت موقت به ریاست مهندس بازرگان استعفا دادند.
در آن زمان چمران وزیر دفاع دولت موقت بود؛ چمران تنها وزیری بود که از استعفا خودداری کرد و به معاون خود گفت: «من امام را در این شرایط حساس تنها نمیگذارم»؛ او با بینش عمیق خود میدانست که خط مقدم مبارزه با استکبار جهانی و آمریکا، تدابیر امام خمینی (ره) است.
چرا پس از شهادت شهید چمران، ستاد جنگهای نامنظم با وجود کارنامهای بسیار درخشان و دستاوردهای چشمگیر، منحل شد؟
ستاد منحل نشد، بلکه در بدنه سپاه پاسداران ادغام شد و نیروها و تجهیزات آن به سپاه منتقل شدند. در ابتدای جنگ هیچگونه سازماندهی منسجمی در جبههها وجود نداشت و شرایط بسیار نامنظم بود؛ به گونهای که گاهی نیروهای خودی به اشتباه به سمت هم شلیک میکردند و خط مقدم مشخص نبود. این وضعیت آشفته تا زمان ورود شهید حسن باقری و تاسیس واحد اطلاعات عملیات ادامه داشت؛ ایشان بودند که خطوط مقدم و مواضع دقیق دشمن را شناسایی و سازماندهی کردند.
در ابتدای جنگ، نیروهای مردمی توسط ستاد جنگهای نامنظم به جبههها اعزام میشدند؛ اما برخی از مسئولان وقت سپاه (مانند ابوشریف که فرمانده وقت سپاه بود) این ستاد را قبول نداشتند و آن را موازیکاری و دخالت در وظایف خود میدانستند. به همین دلیل، چمران روابط بسیار گرمی با ارتش داشت و لشکر ۹۲ زرهی اهواز همکاری صمیمانهای با ستاد داشت و حتی آشپزخانه لشکر، تدارکات و غذای نیروهای ستاد جنگهای نامنظم را تامین میکرد.
پس از شهادت دکتر چمران، ستاد مغز متفکر و طراح عملیاتی خود را از دست داد و آن خلاقیت و نبوغ جنگی دیگر وجود نداشت؛ بنابراین نیروهای ستاد به تدریج جذب واحدهای دیگر شدند.
ستاد جنگهای نامنظم و آشوبهای خیابانی دهه ۶۰
در سال ۱۳۶۰ ما با بحرانهای داخلی سختی نیز روبهرو بودیم؛ فاجعه هفتم تیر و شهادت مظلومانه آیتالله بهشتی و هفتاد و دو تن از یاران انقلاب، و سپس شهادت رئیسجمهور رجایی و نخستوزیر باهنر در هشتم شهریورماه سال ۱۳۶۰، شرایط سختی را پدید آورده بود. مجاهدین خلق (منافقین) در خردادماه سال ۱۳۶۰ اعلام فاز مسلحانه کردند و با ایجاد خانههای تیمی مسلح در تهران، به ترور مردم حزباللهی و ایجاد ناامنی پرداختند. آنها شعارهای مذهبی را به نفع مقاصد خود تغییر میدادند و علیه نهضت امام فعالیت میکردند.
ستاد جنگهای نامنظم به هیچ وجه در درگیریهای شهری و داخلی وارد نشد و تمرکز صددرصدی خود را بر روی خط مقدم و نبرد با ارتش بعث عراق گذاشت؛ اما مجاهدین خلق در روزنامههای خود به شدت به چمران توهین میکردند. آنها پوسترهایی منتشر میکردند که در عینک آقای چمران تصویر تانک کشیده شده بود و او را یک دیکتاتور نظامی معرفی میکردند؛ در حالی که چمران ابداً در درگیریهای شهری دخالتی نداشت. مردم حزباللهی نیز در راهپیماییها شعار میدادند: «منافق اگر مردی برو جبهه، ببین مرد خدا چطوری میجنگد».
رابطه شهید چمران با سایر فرماندهان سپاه چگونه بود؟
فرماندهان سپاه برای شخصیت آقای چمران احترام زیادی قائل بودند؛ هرچند تفاوت دیدگاههایی وجود داشت؛ برای نمونه، استاندار وقت خوزستان با ستاد همکاری نمیکرد و حتی دستور داده بود به خودروهای ستاد جنگهای نامنظم بنزین ندهند؛ بنابراین نیروها ناچار بودند خودروها را به مقر لشکر ۹۲ زرهی ارتش ببرند و در آنجا سوختگیری کنند. ستاد در یک مظلومیت خاص قرار داشت.
نحوه شهادت ایشان چطور بود؟
در جریان نبرد دهلاویه، فرمانده خط مقدم این شهر (دهلاویه) به شهادت رسید و دکتر چمران شخصاً برای معرفی فرمانده جدید عازم خط مقدم شد. طبق روایات موجود و گفتههای مهندس مهدی چمران و دیگر شاهدان عینی، موقعیت چمران توسط عوامل نفوذی به ارتش عراق گزارش داده شد بود - با گرای دقیق - یک گلوله خمپاره مستقیماً به سنگر اصابت کرد که ترکشهای آن به ناحیه سر و مخچه آقای چمران برخورد کرد و ایشان به شهادت رسیدند.
انتهای پیام
