۱۴۰۵-۰۴-۰۲ | ۱۰:۱۹
ما را به سخت‌جانی خود واقعا این گمان نبود!

ما را به سخت‌جانی خود واقعا این گمان نبود!

باید وسط معرکه بود تا فهمید «یک سال» چطور می‌تواند طعم عمر چند نسل را عوض کند؛ از مزۀ گسِ بلاتکلیفی و تعلیق، تا تلخ‌کامی از بین رفتن آنچه با خونِ‌ دل ساخته بودیم و شوریِ خونِ از دست دادن جان‌های عزیزی که یا در قطعه ۴۲ بهشت زهرا آرام گرفته‌اند، یا تصویر گورهای دسته‌جمعی‌شان جایزه‌های بین‌المللی می‌گیرد، یا در هر نقطه‌ای از این سرزمین که برای ذره‌ذره خاک آن جنگیده‌ایم، به آغوش خاک بازگشته‌اند.

به گزارش ایسنا، بیست‌وسوم خردادماه سال گذشته، وقتی برای اولین‌بار آسمان شب با صدای پدافندها شکافت و شیشه‌های خانه‌ها لرزید، چیزی بیشتر از چند دیوار و خانه تکان خورد؛ آن شب، مرز میان تصورِ دور بودنِ تهدید و واقعیتِ عریانِ مواجهه با آن، برای همیشه در ذهن ما فروریخت. برای ما که نسلی از ما با جنگ هشت‌ساله زیسته بود، و نسل‌های بعدی جنگ را در قابِ سینما و تلویزیون یا از دریچه کتاب‌ها دیده بود، همه‌چیز از خردادماه پارسال فرق کرد.

یک‌ سالِ متفاوت

بعد از آن، ما هنوز داشتیم تکه‌های روانِ جریحه‌دارشده‌مان را از آن ۱۲ روزِ فشرده و پر از دلهره جمع می‌کردیم که نهم اسفند، ما را پرتاب کرد وسط یک برزخ چهل‌روزۀ دیگر. برای جامعه‌ای که سال‌ها امنیت را مثل هوای قابل تنفس، بدیهی و مجانی می‌دانست، این یک سال شبیه به یک کلاس درسِ اجباری و سخت بود؛ کلاسی که برای آن آمادگی نداشتیم، اما در خلالِ سختی‌هایش، گام به گام بزرگ شدیم.

اگر در تمام این ماه‌ها به جای تماشای قاب تلویزیون، در صف‌ نانوایی، در تاکسی و اتوبوس و مترو و میان چشم‌های نگران مردم چرخیده باشی، می‌بینی که بزرگ‌ترین تصویر این یک سال، نه ویرانی بود و نه تسلیم، بلکه یک لجبازی صبورانه برای زندگی بود. این لجبازی را می‌شد در خطوط چهره مردمی دید که اخبار موشک‌ها را دنبال می‌کردند، اما هم‌زمان برای فردا برنامه‌ریزی می‌کردند؛ در صدای خنده‌های کوتاهی که میان مهمانی رد و بدل می‌شد و در اصرار غریبِ شهر برای حفظ ریتم عادی خود، حتی در آلوده‌ترین شب‌ها به بوی باروت و دود و آسمانی که ابرهایش نفت بر سرمان می‌بارید.

کرکره زندگی پایین نیامد

نویسندگان مقاله‌ها و کتاب‌های علوم سیاسی و جامعه‌شناسی می‌نویسند جنگ، جامعه را به حالت تعلیق می‌برد و کرکره حیات جمعی را پایین می‌کشد، اما در خیابان‌های ما اتفاق دیگری افتاد؛ چون هرچه باشد، در نهایت، زورِ زندگی بیشتر از هر چیز دیگری است. مردم با همان دلهره‌ای که ته چشم‌هایشان دو دو می‌زد، صبح‌ها مغازه‌ها را باز کردند، شب‌ها چراغ خانه‌ها را روشن نگه داشتند و نگذاشتند جریان عادی زندگی متوقف شود. این زنده ماندنِ تعمدی که اصلا از بی‌خیالی و سرخوشی نمی‌آمد، یک ضدحمله ملموس از سوی جامعه‌ای بود که تصمیم گرفت با سایه تهدید همزیستی کند، اما زمین بازی را به ترس واگذار نکند. 

ریسمانی که همه به آن چنگ زدیم

وقتی سقف یک خانه ترک می‌خورد، آدم‌های داخل خانه دیگر یادشان می‌رود که تا دیروز سر چه چیزهایی با هم بحث می‌کردند. جنگ ۱۲ روزه گسل‌های اجتماعی و سیاسی جامعه را موقتا کنار زد. در مواجهه با خطرات، نوعی ملی‌گرایی بی‌سروصدا از کف خیابان جوشید که اصلا شبیه شعارهای رسمی نبود. ما این همبستگی بدون روتوش را در سکوت‌های سنگین و همدلانه آدم‌های غریبه در خیابان، در دست‌های لرزانی که در شب‌های بحران به هم امید می‌دادند و در تلاشِ خودجوشِ نسل جوان برای آرام کردن فضای روانی مجازی دیدیم. جامعه، خسته، مغموم و نگران اما امیدوار بود، و در لایه‌های پنهانش فهمید که در نهایت، همه در یک کشتی نشسته‌اند و همین ریسمان نامرئی، آن‌ها را حول نامِ «ایران» منسجم کرد. 

هرچند به یک سال نرسیده، وقایع دی‌ماه مجددا محک سنگینی برای این فضا بود و به شکاف‌های اجتماعی دامن زد، اما با شروع جنگ چهل‌روزه در اسفندماه باز هم عِرق به وطن، همه را کنار یکدیگر نگه داشت؛ چرا که جامعه آموخت تفاوت‌ها هرچقدر هم عمیق باشند، در زمینِ سوخته مجالی برای طرح نخواهند داشت.

بیشتر بخوانید: 

پس از ۱۲ روز جنگ؛ قدرش را بدانید تا از دست نرفته!

چسبِ زخمِ ملی‌گرایی 

مدیران و سیاست‌گذاران فرهنگی هم از این موضوع و نیاز جامعه بی‌خبر نماندند. آن‌ها بعد از جنگ ۱۲ روزه به صرافت افتادند که برای درمان جراحت‌ها باید از تاریخِ و تمدنِ وطن کمک گرفت. نمونه ظریف و عیانِ این رویکرد، ساخت تندیس زانو زدن والرین در برابر شاپور اول ساسانی بود. 

اما برخی نقدها این است که این رویکرد، فرزندی بود که پدریِ آن را دیرهنگام پذیرفتند. وقتی در روزهای آرامش و صلح، جامعه از این نشانه‌های هویت‌بخشِ فراگیر خالی باشد، توسل شتاب‌زده به آن‌ها در روزهای پس از تروما، بیشتر جنبه‌ای واکنشی و کاربردی به خود می‌گیرد. ملی‌گرایی و توجه به تاریخ و تمدنِ وطن زره و کلاه‌خود عاریه‌ای نیست که برای روزهای جنگ آن را اجاره کنیم و هروقت نیازمان برآورده شد، دوباره آن را به انباری‌ها بفرستیم؛ ملی‌گرایی فضایی است که جامعه باید مدام در آن نفس بکشد تا هضم بحران‌ها ممکن شود.

بیشتر بخوانید: 

چرا دیر یاد ملی‌گرایی افتادیم؟!

ما مردمِ پیش از خرداد ۱۴۰۴ نمی‌شویم

امروز، یک سال از آغاز آن روزهای پرالتهاب و آتش‌بسِ شکننده پس از آن که از سوم تیرماه برقرار شد، می‌گذرد. حالا ما با جامعه‌ای روبه‌رو هستیم که زخم، خون‌مردگی و جراحتش، با لایه‌هایی از واقع‌بینی، هوشیاری و البته پختگی پوشیده شده است. ایرانِ امروز دیگر به نقطه پیش از خرداد گذشته برنمی‌گردد. روح ما در این یک سالِ پر از بیم و امید، ترک‌های عمیقی خورد، دلهره‌های جانکاهی را پشت سر گذاشت، اما از هم نپاشید؛ بلکه در کوره بحران پخته‌تر شد.

نگاه به این یک سالِ پرفراز و نشیب به ما یادآوری می‌کند که فرهنگ عمومی در ایران، لایه‌های بسیار جان‌سخت‌تر و عمیق‌تری از تصورات معمول دارد. قصه این ۳۶۵ روز، روایتِ انسان‌هایی است که یاد گرفتند چگونه آرزوهایشان را در دست بگیرند، از میانه میدانِ مین بگذرند و در عین حال، داراییِ مشترکی به نام «وطن» را بالای سرشان زنده نگه دارند. یک سال پس از آن ۱۲ شبِ پرآتش و آن ۴۰ روزِ سخت، بزرگ‌ترین دستاورد، همین جامعۀ صبوری است که امروز روی زمینِ خودش ایستاده، به آسمانِ آرام نگاه می‌کند و یاد گرفته که چطور از پسِ طوفان‌های بعدی برآید.

پریسا سیدیان - ایسنا

انتهای پیام

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری