محسن جبارنژاد در این یادداشت نوشته است: برای ما که هنوز رفتنت باورمان نشده، چگونه به خاک سپردن تن نازنینت را باور کنیم؟ چه دیده بودی که پرواز آزادی را بر بال نیستی، میدیدی؟
و چه میدیدی که عمری رنج و مظلومیت را موهبتی میدانستی و در مقام رضا چنین می سرودی: «در لگدکوب حوادث جان دیگر یافتم/چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم».
قربان دل مجروح و دردمندت ای طبیب جان! ای آینه صدق، ای تجسم شجاعت، ای کوه صلابت، ای لوح سینهات آراسته به مهر مردمان، ای به سر برنده عهد در روزگارِ قحط وفا، ای چشمِ بیدار، ای زبان برّان به هنگامه زبان درازی خصم، ای گوش جان از برای غریوِ مشتاقان، ای پناه خلق، ای تیمار کننده غریبان و یتیمان، ای امامِ شهید، ای جانِ ایران، چگونه عاشقانت در فراقت صبر کنند؟
خوشا بهحال خاک طوس که یکبار از امام رئوف شرف یافت و دیگر بار از تو شرف می یابد. زین پس زمین طوس دگرباره سزاوار تکریم است که زمانی تو را در آغوش خویش پرورد و اینک بهشتی پیکر بیجانت را دیگر بار به آغوش می کشد:«آری، زمین ستایش و تکریم را سزاست/از اوست هر چه هست درین پهن بارگاه/پروردگان دامن و گهواره وی اند/سهراب پهلوان و سلیمانِ پادشاه»
آقای ایران! داغت در دل های ما شعله ایست سرکش که تا زندهایم زبانه میکشد و تا نفسی می آید، به خاموشی نمیگراید.
قسم به خون پاکت، راهت را ادامه خواهیم داد و از قاتلانت قصاص خواهیم گرفت، چرا که «ستم بود آن خون فرو ریختن/سزای ستمکاره، آویختن».
باری، قصاص سیلی ما ناچیز و خون بهای تو را اندازه نیست. کدامین پتیاره از پتیارگان و دشمنانت را به قصاص بگیریم که بهای خونش، از غبار نعلین تو، افزون باشد؟
رهبرا! تو میروی آرام و راحت، و مگر خود نمیگفتی که شهادت، اولِ راحتِ آدمی است و این، ماییم که میمانیم بی صبر و آرام...
سلام و درود خدا و ابرار و فرشتگان بر تو باد که نه با اهرمن نفس ساختی و نه با اهریمنان بداندیش و بدگهر و چنین شد که جاودانه شدی و پهلوان دهر. و خوشا به حال ما که در این عصر و دهر، با تو بودیم و تو را برگزیدیم.
اینک من، بعد از تو، چون «دودی بی سر و سامان ام که برق بلا به خرمنش زده و آشیانه اش سوخته است» بعد از تو، زندگی سخت و جانکاه است.
بدرود ای شهید عشق...
بدرود ای امام مظلوم...»
انتهای پیام
