هنوز آفتاب کاملاً بر فراز شهر ننشسته است که زنجان حال و هوای دیگری دارد. خیابانها آراماند، اما در پس این آرامش، اندوهی عمیق جریان دارد؛ خبر تشییع رهبر شهید انقلاب دلهای بسیاری را داغدار کرده است. مردی که سالها نامش با ایستادگی، مقاومت، امید و هدایت گره خورده بود، حالا دیگر در میان مردم نیست و همین باور، هنوز برای بسیاری دشوار است. گویی بخشی از حافظه تاریخی یک ملت به سوگ نشسته و مردم برای وداع با کسی آماده میشوند که سالها او را پناه فکری و معنوی خود میدانستند.
شهادت رهبر انقلاب تنها خبر درگذشت یک شخصیت سیاسی نبود؛ رویدادی بود که احساسات میلیونها نفر را درگیر کرد. از خانههای روستایی تا خیابانهای شهرهای بزرگ، از نسلهایی که دوران مبارزه و انقلاب را دیدهاند تا جوانانی که تنها نام و سخنان او را شنیدهاند، همه از فقدانی سخن میگویند که به باورشان، جبران آن آسان نخواهد بود. هر کسی خاطرهای، جملهای یا تصویری از او در ذهن دارد و همین خاطرات، امروز اشک را بر چشمان بسیاری نشانده است.
قرار است امروز تهران میزبان خیل عظیم مردمی باشد که از سراسر کشور برای وداع آمدهاند. من نیز همراه با بسیاری از زنجانیها راهی پایتخت میشوم تا روایتگر این سفر باشم؛ سفری که تنها طی کردن چند صد کیلومتر جاده نیست، بلکه روایت دلدادگی مردمی است که میخواهند آخرین بدرقه را برای رهبر خود رقم بزنند.
از نخستین کیلومترهای خروجی زنجان، نشانههای این سفر متفاوت آشکار است. خودروهای شخصی، اتوبوسها و ونهایی که پرچمهای سیاه و تصاویر رهبر شهید را بر شیشههای خود نصب کردهاند، یکی پس از دیگری در مسیر تهران حرکت میکنند. در طول جاده، موکبها از ساعات اولیه صبح فعالیت خود را آغاز کردهاند. نیروهای پلیس راهور، راهداری، اورژانس، هلال احمر و دیگر دستگاههای خدماترسان نیز در طول مسیر مستقر شدهاند تا این سفر با نظم و امنیت انجام شود. فضای جاده رنگ و بوی دیگری گرفته، پرچمهای عزا، بنرهای تسلیت و نوای قرآن و مرثیه، مسیر را به راهی برای وداع تبدیل کرده است.
اولین همصحبت من در این سفر «علی محمدی» است؛ مردی ۶۴ ساله از زنجان که همراه همسر و دو فرزندش عازم تهران شده است. او میگوید: سالها پیش نیز در مراسم مهم انقلاب حضور داشته و احساس کرده امروز هم باید در کنار مردم باشد. بعضی لحظههای تاریخ را نمیتوان از دور تماشا کرد و باید خود را به متن حادثه رساند.
محمدی میگوید: خبر شهادت رهبر انقلاب را ابتدا باور نکرده است. چندین بار اخبار را دنبال کرده و بعد از اطمینان، سکوت خانهشان را فرا گرفته است. اکنون حضور در مراسم تشییع، ادای احترام به سالها مجاهدت و خدمت است.
پیش از خداحافظی، نگاهی به جاده میاندازد و میگوید، امیدوارم این حضور گسترده، پیام وحدت و همدلی مردم را به همه جهان منتقل کند.
چند کیلومتر جلوتر زهرا احمدی، دانشجوی ۲۳ ساله زنجانی، در یکی از ماشینها نشسته است. او میگوید شاید نسل او دوران مبارزات رهبر انقلاب را از نزدیک ندیده باشد، اما سالها با سخنان و توصیههای او بزرگ شده است.
احمدی معتقد است، امروز بیش از آنکه یک مراسم تشییع باشد، روز قدردانی مردم از شخصیتی است که بخش مهمی از تاریخ معاصر کشور را رقم زده است. او میگوید حضور نسل جوان در این مراسم، نشاندهنده پیوند میان نسلهاست.
او از فضای همدلی در طول این مسیر میگوید، از مردمی که یکدیگر را نمیشناسند اما برای یک مقصد مشترک همسفر شدهاند و هر کدام از خاطره یا برداشتی که از رهبر انقلاب دارند، سخن میگویند.
مسافر بعدی حسین رضایی است؛ رانندهای که با خودروی شخصی، چند نفر از دوستانش را به تهران میبرد. او میگوید از شب گذشته تصمیم گرفته بدون توجه به خستگی راه، خود را به مراسم برساند.
رضایی معتقد است، حضور مردم در چنین روزی، نشاندهنده وفاداری آنان به آرمانهایی است که سالها درباره آن سخن گفته شده است. او میگوید، شاید ساعتها در ترافیک بمانم، اما این انتظار برایم ارزشی کمتر از حضور در مراسم ندارد.
وی در حالی که خودرویش آرام در میان سیل خودروها حرکت میکند، میگوید: امروز جادهها فقط مسیر رسیدن به تهران نیستند هر خودرو بخشی از روایت مردمی است که آمدهاند تا آخرین بدرقه را انجام دهند.
آخرین همصحبت من فاطمه کریمی است؛ بانوی بازنشستهای که همراه دختر و نوهاش عازم تهران شده است. او میگوید، دوست داشتم نوهام نیز این روز را از نزدیک ببیند و بداند که برخی روزها در حافظه یک ملت ماندگار میشوند.
کریمی میگوید: نسلهای مختلف برداشتهای متفاوتی از تاریخ دارند، اما احترام به شخصیتهایی که سالها در رأس تحولات کشور بودهاند، بخشی از حافظه جمعی هر ملت است. او در پایان گفتوگو، یک جمله میگوید: «آمدهام برای خداحافظی.»
هرچه به تهران نزدیکتر میشویم، حجم خودروها بیشتر میشود. در ورودیهای پایتخت، ترافیک سنگین اما روان جریان دارد. اتوبوسها، خودروهای شخصی و کاروانهایی که از استانهای مختلف آمدهاند، آرامآرام به سمت محل برگزاری مراسم حرکت میکنند. پرچمهای سیاه بر فراز خودروها دیده میشود و جمعیت، پیاده یا سواره، خود را به محل وداع میرسانند.
در حاشیه بزرگراهها، نیروهای انتظامی، راهور، امدادی و خدماتی بیوقفه مشغول هدایت جمعیت هستند. صدای بلندگوها، حرکت پیوسته مردم و حضور خانوادههایی که از نقاط مختلف کشور آمدهاند، نشان میدهد تهران امروز میزبان یکی از پرجمعیتترین اجتماعات خود است.
هر چه به محل مراسم نزدیکتر میشویم، فاصلهها کمتر و احساسات بیشتر میشود. چهرههایی که اشک میریزند، کودکانی که بر دوش پدرانشان نشستهاند، سالمندانی که با عصا قدم برمیدارند و جوانانی که پرچم در دست دارند، همه در یک مسیر حرکت میکنند؛ مسیری که مقصد آن وداع است.
در میان این جمعیت، خبرنگار بودن گاهی دشوار میشود. ثبت تصویرها آسان است، اما ثبت احساسات نه. بسیاری از صحنهها را نمیتوان تنها با واژهها توصیف کرد؛ باید در میان جمعیت بود، صدای مردم را شنید و سنگینی سکوت میان اشکها را حس کرد.
این سفر از زنجان آغاز شد، اما روایتش تنها به یک جاده ختم نمیشود. امروز هزاران نفر از مسیرهای مختلف راهی تهران شدهاند؛ هر کدام با خاطرهای، با باوری و با دلی که میخواهد آخرین سلام را به رهبر شهید خود برساند. جادهها پایان مییابند، مراسم به پایان خواهد رسید، اما آنچه در حافظه این روز باقی میماند، تصویر مردمی است که فارغ از فاصله شهرها، در یک مقصد و یک احساس مشترک به هم رسیدند؛ مقصدی به نام وداع و احترامی که تاریخ، روایتگر آن خواهد بود.
در واپسین قدمهای این سفر، هنگامی که از میان انبوه جمعیت عبور میکنم، بیش از هر چیز سکوت مردم به چشم میآید؛ سکوتی که گاه با زمزمه دعا، صلوات یا اشکهای بیاختیار شکسته میشود. امروز تهران تنها پایتخت ایران نیست؛ شهری است که از هر گوشه این سرزمین، دلهایی را در خود جای داده که آمدهاند تا آخرین ادای احترام را به رهبر شهید انقلاب داشته باشند.
خورشید آرامآرام از میانه آسمان عبور میکند، اما سیل جمعیت همچنان ادامه دارد. پیر و جوان، زن و مرد، خانوادههایی که ساعتها در راه بودهاند و نوجوانانی که نخستین تجربه حضور در چنین مراسمی را پشت سر میگذارند، همگی یک مقصد مشترک دارند. شاید سالها بعد، هر کدام از این حاضران روایت امروز را برای فرزندانشان بازگو کنند؛ روزی که میلیونها نفر در کنار یکدیگر ایستادند تا برگ دیگری از تاریخ معاصر ایران را ورق بزنند.
من نیز دفتر یادداشتم را میبندم، اما میدانم روایت این روز با پایان این گزارش تمام نمیشود. این جاده، این چهرهها، این اشکها و این قدمهایی که از زنجان تا تهران همراهشان بودم، در حافظه خبرنگاریام ماندگار خواهد ماند، چراکه برخی روزها تنها یک خبر نیستند، بلکه روایتی زنده از احساسات یک ملتاند؛ روایتی که سالها بعد نیز از خاطر تاریخ و مردم پاک نخواهد شد.
انتهای پیام
