۱۴۰۵-۰۴-۱۷ | ۰۹:۳۴
منبع: نمایندگی خوزستان
قرعه خوشبختی و دیدار با یار...

/گزارش/

قرعه خوشبختی و دیدار با یار...

خوزستان (ایسنا) - همه چیز از آن دی‌ماه آشنا در سال ۱۴۰۲ آغاز شد؛ زمانی که قلم‌ها و دوربین‌های خبرنگاران و عکاسان خوزستانی، در پی شکار حقیقت، به سوی بیت رهبری حرکت کردند. در آن روزها، آنچه در پیش چشم بود، ثبت یک واقعه و روایت دیدار با یار بود؛ دیداری شیرین...

اما با گذشت فصل‌ها و گذشت زمان، این روایت از لایه‌های خبری و رسانه‌ای فراتر رفت؛ از آن دی‌ماه پر از نگاه‌های جست‌وجوگر خبرنگاران و عکاسان، تا این لحظه‌ مبهوت و سرشار از سوگ که مسیر طولانی و پر از معنا شده است.

خبرنگار ایسنا برای روایت آنچه بر خبرنگاران خوزستانی در دیدار با رهبری در آن دی‌ماه به یادماندنی گذشت تا شنیدن خبر شهادت ایشان و آخرین دیدار با آقای شهید ایران، پای صحبت چند خبرنگار و عکاس خوزستانی نشست؛ روایت‌هایی متفاوت و پر از شور و هیچان و البته آمیخته با غمِ سوگ...

روایت اول؛ از نخستین دیدار در ۷ سالگی تا دومین دیدار پس از ۲۵ سال

سمیه همت پور خبرنگار تسنیم:

"کلاس اولی بودم و هنوز الفبای کودکانه در جانم تازه بود که آقا به اهواز آمدند. نمی شناختم‌شان فقط می‌دیدم که خبر سفرشان همه را سر شوق آورده و شوری در رگ‌های شهر جاری کرده است. از بابا پرسیدم: «بابا! این «آقا» کیست؟» بابا لبخندی زد و با گفتن یک جمله ساده کوشید به کنجکاوی کودکانه ام پایان بدهد: «آقای خامنه‌ای  رهبر کشور و پدر همه‌ ما ایرانی‌هاست.»

همان‌جا هزار سؤال بی‌پاسخ دیگر در ذهنم ردیف شد: «یعنی او پدر من هم هست؟ پس چرا تا امروز ندیده‌ بودم‌شان؟»

دست بابا را گرفتم و خودم را به سیل مشتاقانِ «آقا» سپردم. جمعیت شانه به شانه خیابان را تا افق پوشانده بود و هر قدم ما را بیشتر به سمت او می‌برد. قلبم مثل لکوموتیو زغال سنگی تالاپ و تلوپ می‌کرد. قدم‌ها را دوتا یکی می‌کردم و همه تن چشم شده بودم خیره به دنبالش تا این که بالاخره در قاب نگاهم قرار گرفت؛ با یک عمامه سیاهِ بزرگ! 

چیزی در او دیدم که شبیه به هیچ‌چیز دیگری نبود. به به عیسی می‌ماند که دم مسیحایی‌اش، روح تشنه‌ام را به ضیافت زندگی می‌خواند! نوری بود که از دل سادگی می‌آمد. یقینی که بی نیاز از تحلیل بود. لبخندی بر لب داشت که آن دخترک خردسال را به منزلگاه امن لبخندهای پدر می‌رساند. همان آرامشی که همیشه همه ناراحتی‌ها را در خودش ذوب می‌کرد.

حلاوت این ملاقات چنان بر جانم سنگینی می‌کرد که راهی برای کتمان‌اش نداشتم. همین شد که تا مدت‌ها نقل هر محفل دوستانه و خانوادگی‌مان شرح خاطره من از آن روز به یاد ماندنی بود.

و اما ۲۵ سال از آن روز گذشت؛  سال ۱۴۰۲ بود. پاییز آخرین نفس‌هایش را می‌کشید و زمستان چشم به راه وصال بود که تلفن زنگ خورد! انگار زمان برای لحظه‌ای از حرکت باز ایستاد: «فردا صبح، حرکت به سمت خانه‌ی پدری!» درست چند ساعت مانده به شبِ چله! مبهوت شده بودم وزبانم قفل شده بود حتی به این فکر نکردم که تکلیف بچه‌ها چه می‌شود، اصلا با این شرایط سفر برایم مهیا می شود یا نه؟ به هیچ کدام لحظه‌ای نیاندیشیدم و بی مهابا لبیک گفتم. شنیده‌ای که می‌گویند "از تو به یک اشاره از من به سر دویدن …" حکایت ما بود در آن روز عجیب. 

خط بلند اتوبوس‌های اهواز به تهران جاده را پرکرد و نفس‌ها برای پر کردن سینه از عطر خانه محبوب بی‌قرار بود.

همه می‌پرسیدند کِی می‌رسیم؟ و تابلوها نشان می‌داد که رسیده‌ایم به کوچه‌ای که آقا در آن چشم به راه ما بود. مایی که هزار کیلومتر را به شوق نشستن پای صحبت‌هایشان در سرمای استخوان‌سوز دی، ترک خانه و کاشانه کرده‌ بودیم  و از این لذت به قول حضرت حافظ، شرب مُدام، سرخوش بودیم.

زائران کوچه عشق از خوزستان و کرمان کنار هم مثل دانه‌های انار چیده شده‌ بودند. کارت‌های دعوت بین انگشت‌های یخ‌زده‌شان بود و برای گرفتن اذن دخول چشم به راه بودند. صدای حاج صادق آهنگران روضه شده بود و حسینیه را با خودش تکان می‌داد.

بالاخره «آقا» آمدند! با همان عمامه سیاه که چون تکه‌ای از شب قدر، بر پیشانی آسمان نشسته بود. با همان لبخند دل انگیز، با همان نوری که از دل سادگی‌ می‌آمد و من درست مثل همان روزهای کودکی واله و شیدا شده بودم و ‌سر از پا نمی‌شناختم. بعدا فهمیدم حال همه حاضرین همین بوده است؛ همه به سمت  محبوب می دویدند؛ درست مثل تیری که از چله کمان رها شده باشد!

«آقا» سنگ تمام گذاشتند برای گرم کردن دل‌های بی‌قرار. لبخند صورت‌ها را پر کرده بود و چشم‌های کرمانی‌ها و خوزستانی‌ها می‌درخشیدند. همه با کوله‌باری از خاطرات خوش و نجوای متین و موزون رهبری دل هایمان را در گوشه‌ای از حسینیه جاگذاشتیم و برگشتیم سر خانه و زندگی مان."

قرعه خوشبختی و دیدار با یار...

روایت دوم؛ قرعه خوشبختی و دیدار با یار

علی نواصر مدیر خبرگزاری مهر در استان خوزستان: 

"مردم خوزستان از سال‌ها قبل همیشه این مطالبه جدی را داشتند که چرا همانند مردم سایر استان‌ها و شهرهای کشور مثل تبریز، قم و ... روزی خاص ندارند که به دیدار رهبر انقلاب اسلامی شرفیاب شوند.

خود من هم جزو کسانی بودم که برای این مطالبه کار رسانه‌ای انجام دادم ولی هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم روزی که این خواسته مردم خوزستان محقق شود و آنها بعد از سال‌ها تمنای دیدار ولایت به حضور رهبر مسلمین جهان مشرف شوند، قرعه خوشبختی به نام من به عنوان یکی از اعضای اعزامی برای دیدار با رهبر انقلاب اسلامی بیفتد.

وقتی به من اعلام شد که قرار است در میان افراد اعزامی باشم سر از پا نمی‌شناختم و شکرگذار خداوند بودم که این سعادت نصیب من شده‌ است. 

وقتی روز یکم دی ماه سوار اتوبوس‌ها شدیم همه افراد حاضر شور و نشاط عجیبی داشتند و وقتی شب به تهران رسیدیم تقریبا از میان افراد اعزامی با وجود خستگی فراوان کسی نتوانست بخوابد. برای همین تا نماز صبح را خواندیم به سمت خیابان کشور دوست رفتیم و در صف مشتاقان برای ورود به بیت حضرت آقا ایستادیم. وقتی آن زمان بامداد به سمت مسجد رفتیم، فکر می‌کردیم ما جزو اولین نفرات بودیم ولی افراد مشتاق فراوانی بودند که نماز را همان جا اقامه کرده بودند و گوی سبقت را از ما ربوده بودند.

وقتی وارد شدیم و در حسینیه مستقر شدیم، همه جمعیت غرق در شور و نشاطی وصف ناپذیر بودند اما این شور و عشق وقتی به نقطه اوج رسید که دیدیم حضرت آقا با آن هیبت مثال زدنی خود وارد سالن شدند و از نزدیک می‌دیدم که چشم‌های حاضران تاب مقاومت در برابر سیل اشک را از دست داده بودند.

جمعیت به گونه‌ای برخواست و به سمت محل سخنرانی رفت که شاید همانند تیری بود که از چله رها شده بود. حضرت آقا که همزمان پذیرای مردم کرمان و خوزستان به مناسبت شهادت سردار شهید قاسم سلیمانی بودند آنقدر زیبا مقاومت مردم خوزستان را توصیف کردند که واقعا دیگر کسی در دنیا اینگونه موشکافانه به مسائل مردم شناختی نگاه نخواهد کرد.

قرار شد خوزستانی‌ها هر سال به دیدار رهبر معظم انقلاب اسلامی شرفیاب شوند، ولی دیگر شرایط اجازه نداد تا آن دیدار تاریخی تکرار شود و سایر مردم خوزستان نیز از آن چشمه زلال حکمت و عرفان سیراب شوند."

قرعه خوشبختی و دیدار با یار...

روایت سوم؛ آرامش خاص رهبری و اشک شوق حاضران

میثم خالدی عکاس و خبرنگار رهیاب:

در آخرین روزهای پاییز ۱۴۰۲ چند روزی بود که زمزمه می‌شنیدم درباره اینکه می‌خواهند برای اعزام و دیدار با رهبری از بین مردم خوزستان و هنرمندان قرعه‌کشی کنند. راستش من هم خیلی دوست داشتم به دیدار یار بروم و دغدغه‌ام بود.

به یاد دارم برای عکاسی از بازی فوتبال در ورزشگاه بودم که بین دو نیمه تلفن من زنگ خورد و یکی از رفقا گفت "شماره ملی‌ات را بده" جویای علت شدم که گفت "برای دیدار آقا اسم تو در قرعه کشی درآمده است"؛ آن لحظه باورم نشد و کارم را انجام دادم ولی دو روز بعد تماس گرفتند و یکسری توضیحات دادند و گفتند که فلان ساعت کجا باشید برای رفتن به دیدار آقا... 

تا اینجای کار که کد ملی و تماس گرفته بودند برای هماهنگی شاید باورتان نشود، هنوز باورم نمی‌شد که اسم من جزو نفرات اعزامی است و آنجایی به این باور رسیدم که تلفنم دائما زنگ می‌خورد و از پشت تلفن به من می‌گفتند "خوش به حالت که اسمت درآمده برای دیدار"

روز حرکت فرار رسید و حرکت کردیم و تو مسیر دل در دل‌مان نبود که کی برسیم و برویم برای دیدار. از شبی که از اهواز حرکت کردیم تا شبی که به تهران رسیدیم تا صبح روز بعد از آن، خواب‌مان نبرد؛ اول صبح بعد از نماز صبح کارت ملاقات با رهبری را به ما دادند و من هم بلافاصله رفتم تو صف ولی دیدم خیلی‌ها قبل از من درب بیت حضرت آقا حاضر شده بودند. از همه آحاد مردم منتخب خوزستان و کرمان حضور داشتند. 

وقتی وارد حسینه شدیم، حال و هوای خاصی داشت؛ شور و شوق خاصی داشتم و سردی هوا احساس نمی‌شد. یک چشم اشک و یک چشم شوق دیدار و شروع کردیم به شعار دادن. در همان جا حسرتی به دلم نشست که ای کاش خیلی از دوستانی که مشتاق دیدار آقا بودند هم می‌توانستند این جا باشند و این صحنه‌ها را ببینند و حس کنند 

حسرت دوم اینکه چرا نتوانستم آنجا شات بزنم و از دلبر و از آقای عزیزمان عکس بگیرم؛ چهره خاص رهبر شهید واقعا حس و حال عجیبی داشت. دیدن ایشان از نزدیک واقعا وصف نشدنی است و من محو دیدار ایشان شدم. ایشان آرامش خاصی به انسان می‌دادند و چهره پر از نور و صدای آرامش دهنده ایشان و صحبت‌هایشان و نیز توصیه‌های ایشان و این که چقدر بر تمامی امور مسلط بودند، واقعا تعجب‌آور بود.

نکته قابل توجه این بود که حضرت آقا با آن همه مشغله، از ریز مشکلات، معضلات و ظرفیت‌های خوزستان اطلاع داشتند. دلم نمی‌خواست این دیدار به پایان برسد و دقیقه‌های پایانی فرمایشات ایشان بر من خیلی سخت گذاشت. خیلی دوست داشتم هدیه‌ای از ایشان بگیرم که قسمت نشد و دیدار با یار به پایان رسید.

هر چی از حسینه دورتر می‌شدیم بیشتر دلم می‌گرفت ولی علی‌رغم میل باطنی‌مان مجبور بودیم برگردیم. تا همین الان نیز صدای پر از مهر و محبت و مهربان‌ ایشان در گوش من هست.

و اما لحظه تلخ شنیدن خبر شهادت آقایمان؛ زمانی که رژیم آمریکایی صهیونی به ایران عزیزمان حمله کرد، من در دفتر کارم بودم. شایعه شده بود بیت آقا را زده‌اند اما باورمان نمی‌شد. با توجه به شغل خبرنگاری‌ام همه سوال می‌کردند که آیا خبر درسته و من که هرگز نمی‌خواستم درست بدون آن را باور کنم، می‌گفتم خیر اینجوری نیست. ولی واقعا بیقرار بودم تا این که سحر دهم ماه مبارک رمضان، رسانه ملی اعلام کرد که ایشان شهید شدند. واقعا ببر همه مردم ایران سخت گذشت و همچنان سخت است 

ولی بغضی که از قدیم از آمریکا و اسرائیل داشتیم با این حرکت نیز چندین برابر شد و شک ندارم به عنوان عکاس، نابودی این دو کشور منحوس را عکاسی خواهم کرد.

حضرت امام خامنه‌ای وجودشان مایه اقتدار ملت ایران بود و بعد از شهادت ایشان متوجه شدیم که چه بزرگ مردی را از دست داده‌ایم."

قرعه خوشبختی و دیدار با یار...

روایت آخر؛ تهران و قم، آخرین میعادگاه دیدار با آقای شهید ایران

سمیه همت‌پور: 

برای آخرین بار به میعادگاه دیدارش فراخوانده شدم. چشم بسته لبیک گفتم. وظیفه‌ام بود! باید می‌آمدم. این بار بچه‌ها را هم آورده بودم زیارتش. می‌خواستم زبان به التماس بگشایم که «آقا جان! برای این امانت‌های الهی، دعایی کنید»

نمی‌دیدم‌شان … چشم‌هایم تار شده بود و یاری نمی‌کرد. خودم را در جمعیت رها کردم. دل به امواج خروشان عاشقانش سپردم تا شاید در این بی‌خویشتنی به او برسم. طنین «الله اکبر» بلند شده بود و من، بی‌قرار نام او را صدا می‌کردم «آقا … آقا …» 

ناگهان، آن عمامه سیاه در افق دیده‌ام درخشید و خنجری از حزن، در قلبم فرو رفت. آن عمامه سیاه مقدس روی تابوت، داغ بر دل نشسته‌ای بود به وسعت یک تاریخ، سنگین‌تر از آنکه بتوان آن را به تنهایی بر شانه‌های خسته کشید. 

ولی ما تنها نبودیم! همه فرزندان ایران آمده بودند. گویی تمام ایران به تماشای کوچ کهکشان عشق آمده بود تا این غم عزیز را میان خود قسمت کنند و در جان تک‌تک آیندگان به ودیعه بگذارند.

حالا دیگر آب از سر ما گذشته است دیگر بالاتر از سیاهی برای ما رنگی نیست، ما دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. حالا دیگر همه ما باورمان شده است که سردار دل ها این روزها را دیده بود که گفته بود ما ملت امام حسین هستیم. ما واقعا ملت شهادتیم و ما مرد میدان انتقام خون پدرمان خواهیم بود."

به گزارش ایسنا، تاریخ، لحظاتی را ثبت می‌کند که فراتر از کلمات و تصاویر هستند. آخرین روزهای پاییز سال ۱۴۰۲ تا اولین روزهای دی همان سال، از آن لحظاتِ تعیین‌کننده بودند؛ لحظاتی که حلاوت آن تا سال‌ها برای راویان آن باقی خواهد ماند. روایت‌هایی که هرگز رنگ نمی‌بازند. این گزارش، تنها روایتی از یک دیدار نبود؛ بلکه تبیین یک مسیر است؛ مسیر روایت از "ثبت یک رویداد" به "تجربه‌ یک عشق".

انتهای پیام

آخرین اخبار استان ها