«حمیرا امبرین» تحلیلگر موسسه مطالعات منطقهای (IRS) در یادداشتی اختصاصی برای ایسنا نوشت: برای چندین دهه، راهبرد منطقهای اسرائیل بر این فرض استوار بوده است که برتری قاطع نظامی میتواند ثبات بلندمدت را در خاورمیانه تضمین کند. اسرائیل با برخورداری از حمایت گسترده سیاسی، مالی و نظامی آمریکا، یکی از پیشرفتهترین ساختارهای نظامی جهان را ایجاد کرده و به قدرت برتر نظامی منطقه تبدیل شده است. با این حال، اتکای صرف به قدرت نظامی نتوانسته به ثبات سیاسی منجر شود. در عوض، منطقه شاهد چرخههای مداوم اشغال، مداخلات فرامرزی، جنگهای نامتقارن، محاصره، تجزیه سیاسی کشورها و افزایش نظامیگری بوده است. این درگیریهای مکرر نه تنها ناامنی را کاهش نداده، بلکه در بسیاری موارد آن را تشدید کرده است.
این وضعیت، منطق ژئوپلیتیکی پروژهای را نشان میدهد که منتقدان از آن با عنوان «اسرائیل بزرگ» یاد میکنند. این مفهوم لزوماً به یک نقشه جغرافیایی مشخص اشاره ندارد، بلکه بیانگر راهبردی گستردهتر برای تضمین برتری بلامنازع نظامی و سیاسی اسرائیل در سراسر منطقه است. این راهبرد علاوه بر بازدارندگی، شامل جنگهای پیشگیرانه، عملیات نظامی فرامرزی، گسترش شهرکسازیها، فعالیتهای اطلاعاتی و تلاشهای سازمانیافته برای تضعیف قدرتهای منطقهای رقیب بوده است.
این وضعیت نمونهای از تلاش سنتی برای کسب هژمونی منطقهای است. برخی از اندیشههای راهبردی اسرائیل که ریشه در دیدگاههای افرادی مانند دیوید بن گورین دارد، بر اهمیت عمق راهبردی، برتری نظامی و جلوگیری از شکلگیری ائتلافهای منطقهای مخالف تأکید میکرد. به مرور زمان، این تفکر به منطقی ژئوپلیتیکی تبدیل شد که تجزیه و تضعیف کشورهای همسایه را به نفع منافع راهبردی اسرائیل میدانست، زیرا احتمال شکلگیری مقاومت هماهنگ منطقهای را کاهش میداد.
جنگ داخلی طولانی سوریه توازن قدرت منطقهای را به شکلی تغییر داد که تا حد زیادی به سود منافع راهبردی اسرائیل بود. همچنین شکافهای داخلی لبنان احتمال شکلگیری یک چالش نظامی یکپارچه علیه اسرائیل را کاهش داد. چه این تحولات عامدانه دنبال شده باشند و چه صرفاً پیامدهای ساختاری بحرانها باشند، نتیجه آن تضعیف ظرفیت کشورهای همسایه برای ایجاد موازنه در برابر قدرت اسرائیل بوده است.
در این میان، ایران به مهمترین رقیب منطقهای اسرائیل تبدیل شده است؛ نه فقط به دلیل اختلافات ایدئولوژیک، بلکه به این دلیل که توانایی حمایت از شبکههایی را دارد که قدرت منطقهای اسرائیل را محدود میکنند. برخلاف بسیاری از کشورهای منطقه که با بحرانهای داخلی مواجه شدهاند، ایران همچنان کشوری بزرگ، متمرکز و دارای توان نظامی قابل توجه است که میتواند شبکههای مقاومت را در چندین جبهه هماهنگ کند.
ظهور حزبالله و حماس نیز باید در چارچوب اشغالگری، مداخلات نظامی، توسعه سرزمینی و نبود راهحل سیاسی پایدار مورد بررسی قرار گیرد. حزبالله پس از اشغال جنوب لبنان توسط اسرائیل شکل گرفت و حماس نیز در شرایط فروپاشی روند سیاسی فلسطین، تداوم اشغال، گسترش شهرکسازیها و خشونتهای مکرر در غزه و کرانه باختری رشد کرد. این دو گروه به مرور زمان به بازیگران مهم ژئوپلیتیکی در رویارویی گسترده میان اسرائیل، ایران و قدرتهای خارجی مانند آمریکا تبدیل شدند.

در چنین چارچوبی، مقابله با ایران به یکی از ارکان اصلی سیاست منطقهای اسرائیل بدل شد. ایران نه تنها بهعنوان یک دولت مخالف، بلکه بهعنوان مهمترین مانع در برابر نفوذ بلامنازع اسرائیل و آمریکا در خاورمیانه تلقی شد.
محاسبه نادرست در مقابله با ایران
به اعتقاد «جان مرشایمر» استاد برجسته روابط بینالملل، آمریکا و اسرائیل در راهبرد خود برای مقابله با ایران دچار محاسبهای نادرست شدند. آنها تصور میکردند که تحریمها، عملیات مخفی، برتری فناوری و فشارهای نظامی میتواند ایران را به اندازهای تضعیف کند که نظام سیاسی آن فرو بپاشد یا تسلیم شود.
از نگاه میرشایمر، اهداف این سیاست بسیار بلندپروازانه بود؛ از جمله تغییر نظام سیاسی ایران، توقف برنامه غنیسازی هستهای، پایان حمایت از حزبالله، حماس و انصارالله یمن و نابودی زیرساختهای موشکی ایران. اما به باور نویسنده، هیچیک از این اهداف به طور کامل محقق نشده است. نظام سیاسی ایران همچنان پابرجاست، شبکههای منطقهای آن فعال هستند، حزبالله با وجود فشارهای نظامی همچنان در لبنان حضور دارد، حماس نیز علیرغم تلفات و خسارات فراوان از بین نرفته و توان موشکی ایران همچنان یکی از عناصر مهم بازدارندگی در منطقه محسوب میشود. حتی برخی از چهرههای برجسته سیاست خارجی آمریکا نیز اکنون به ناکامی این راهبرد اذعان میکنند. این مسئله نشان میدهد که برتری نظامی به تنهایی قادر نیست واقعیتهای سیاسی خاورمیانه را دگرگون کند.
این وضعیت یک مشکل ساختاری عمیقتر را در رویکردهای راهبردی آمریکا و اسرائیل آشکار میسازد. سالها تصور میشد که فناوری پیشرفته و قدرت نظامی میتواند جایگزین حل مسائل سیاسی شود، اما تجربه نشان داده است که حتی قدرتمندترین ارتشها نیز نمیتوانند نارضایتیهای سیاسی، جنبشهای ایدئولوژیک، توازنهای منطقهای و شبکههای ریشهدار مقاومت را از میان ببرند.
آمریکا پیشتر این واقعیت را در عراق و افغانستان تجربه کرده بود و اکنون اسرائیل نیز با وضعیتی مشابه روبهرو است. بسیاری از گروههایی که امروز تهدیدی امنیتی تلقی میشوند، در محیطهایی شکل گرفتهاند که تحت تأثیر اشغال، آوارگی، محاصره، عملیات نظامی مکرر و مداخلات منطقهای بودهاند. همچنین نفوذ منطقهای ایران پس از حمله آمریکا به عراق به طور قابل توجهی افزایش یافت، زیرا این جنگ توازن قدرت منطقه را برهم زد و مهمترین رقیب منطقهای تهران را از میان برداشت.
از این رو، خصومت منطقهای نسبت به اسرائیل در خلأ سیاسی شکل نگرفته است، بلکه محصول شرایطی شامل اشغالگری، نابرابری نظامی، اختلافات ارضی حلنشده، نقض مکرر حاکمیت کشورها و رقابت بر سر نظم منطقهای است.
تداوم اشغال، گسترش شهرکسازیها، حملات فرامرزی، مجازاتهای جمعی و نقض حاکمیت کشورها، نگرانیهای فزایندهای را درباره تضعیف نظم حقوقی پس از جنگ جهانی دوم ایجاد کرده است؛ نظمی که بر اصول حاکمیت ملی، حمایت از غیرنظامیان و حق تعیین سرنوشت ملتها استوار است.
این روندها به افزایش خطرات راهبردی کنونی منجر شدهاند. تلاش برای دستیابی به ثبات از طریق برتری مطلق نظامی، اغلب شکلهای جدیدی از مقاومت را پدید آورده است. هر دور از تشدید تنشها، ساختارهای بازدارندگی میان دشمنان اسرائیل را تقویت کرده و عملیات نظامیای که با هدف حذف تهدیدها انجام شدهاند، در بسیاری موارد زمینهساز بیثباتیهای جدید شدهاند.
معمای امنیت
این چرخه، نمونهای از «معمای امنیت» در نظریه واقعگرایی روابط بینالملل است؛ وضعیتی که در آن اقدامات یک کشور برای افزایش امنیت خود، واکنشهایی را برمیانگیزد که در نهایت امنیت همه بازیگران را کاهش میدهد. نتیجه این روند، شکلگیری وضعیت «بسیج دائمی» به جای بازدارندگی پایدار بوده است.
نویسنده تأکید میکند که مسئله اصلی توانایی اسرائیل در حفظ برتری نظامی نیست، زیرا این کشور همچنان از اکثر بازیگران منطقهای قدرتمندتر است. پرسش اساسی این است که آیا برتری مبتنی بر اجبار نظامی میتواند در شرایط اشغال، تجزیه منطقهای و اختلافات حلنشده حاکمیتی، به نتایج سیاسی پایدار منجر شود؟
شواهد موجود پاسخ منفی میدهند. با وجود دههها برتری نظامی، اسرائیل همچنان درگیر رویاروییهای مکرر در چندین جبهه است. حزبالله در لبنان همچنان قدرت قابل توجهی دارد، گروههای مقاومت فلسطینی به فعالیت خود ادامه میدهند و نفوذ منطقهای ایران نیز پابرجاست. در همین حال، پیامدهای انسانی و سیاسی جنگهای طولانی همچنان به بیثباتی منطقه دامن میزند.
اسرائیل در موقعیتی ویژه قرار گرفته است؛ از یک سو خود را کشوری آسیبپذیر و در معرض تهدیدهای وجودی معرفی میکند و از سوی دیگر، قدرتمندترین نیروی نظامی منطقه به شمار میرود. منتقدان معتقدند که اسرائیل اغلب عملیات نظامی خود را بهعنوان اقدامات دفاعی توجیه میکند، حتی زمانی که این اقدامات شامل مداخلات فرامرزی، اشغال طولانی، شهرکسازی، محاصره و نقض حاکمیت کشورها باشد.
در عین حال، نظامیسازی دائمی هزینههای داخلی قابل توجهی نیز بر اسرائیل تحمیل کرده است. بسیج مستمر نیروها فشار زیادی بر اقتصاد وارد میکند، نیروهای ذخیره بارها به خدمت فراخوانده میشوند و بخشهایی مانند گردشگری، سرمایهگذاری و انسجام اجتماعی تحت تأثیر بحرانهای امنیتی قرار میگیرند. به گفته مرشایمر، اسرائیل در وضعیتی گرفتار شده که «سال به سال در حال جنگیدن است» و این امر پیامدهای اقتصادی و اجتماعی سنگینی برای این کشور به همراه دارد.

همزمان، محیط منطقهای نیز در حال تغییر است. ایران همکاریهای خود را با روسیه و چین گسترش داده و حضور طولانی آمریکا در خاورمیانه بیش از پیش با رقابت قدرتهای بزرگ جهانی گره خورده است. از نگاه مرشایمر، این روند بخشی از حرکت تدریجی جهان به سوی نظم چندقطبی است.
در نهایت، نویسنده نتیجه میگیرد که مسئله اصلی فراتر از قدرت نظامی یا حمایت دیپلماتیک است و به منطق ژئوپلیتیکی جستجوی امنیت مطلق از طریق برتری دائمی نظامی بازمیگردد. تجربه تاریخی نشان میدهد که تلاش برای هژمونی مطلق منطقهای معمولاً به ایجاد موازنه، مقاومت و بیثباتی منجر میشود. هرچه یک قدرت با شدت بیشتری در پی سلطه باشد، بازیگران پیرامونی نیز بیشتر برای مقابله با آن سازگار میشوند.
بحران بیش از آنکه نظامی باشد، ژئوپلیتیکی است
از این منظر، اگرچه قدرت نظامی برای بقا و بازدارندگی ضروری است، اما به تنهایی قادر به حل مسائل بنیادینی مانند اشغال سرزمینها، وضعیت فلسطینیان، اختلافات ارضی، رقابتهای منطقهای و منازعات هویتی نیست. بنابراین، بحران کنونی بیش از آنکه صرفاً نظامی باشد، ماهیتی ژئوپلیتیکی دارد. آنچه روزی بهعنوان دکترین بقا آغاز شد، به تدریج به شاکلهای از نظامیسازی دائمی منطقهای تبدیل شده است که چشمانداز سیاسی روشنی برای پایان آن وجود ندارد.
در نتیجه، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا اسرائیل میتواند برتری نظامی خود را حفظ کند یا نه؛ بلکه این است که آیا راهبردی مبتنی بر سلطه نظامی دائمی، اشغال، تجزیه منطقهای و اعمال قدرت از طریق اجبار، میتواند روزی به ثبات پایدار سیاسی منجر شود یا اینکه خودِ تلاش برای دستیابی به امنیت مطلق، به عامل تداوم جنگهای بیپایان تبدیل شده است.
انتهای پیام
