به گزارش ایسنا، مجله «گواه» در جدیدترین شماره خود گزیدهای از خاطرات منتشرنشده شهید آیتالله سیدعلی خامنهای را از زبان ایشان منتشر کرده است؛ خاطراتی که بخشی از زندگی رهبری شهید را از سالهای طلبگی و تحصیل در حوزههای علمیه تا دوران مبارزه با رژیم پهلوی، بازداشت، زندان و تبعید روایت میکند.
بخش نخست از گزیده این خاطرات روز گذشته منتشر شد، در ادامه بخش پایانی این خاطرات را میخوانید:
چرا کتاب صلح امام حسن (ع) را ترجمه کردم؟
کتابی به نام «صلح امام حسن» را ترجمه کردم. این کتاب ترجمه اثر ارزشمند «صلح الحسن» مرحوم «شیخ راضی آل یاسین» است. علت تصمیم من برای ترجمه این کتاب شرحی جالب دارد. در مطالعاتم درباره صلح امام حسن (ع) یک ایدهای پیدا کردم و در طول زمان آن را پرورش دادم؛ بعد هم تصمیم گرفتم آن را روی کاغذ بیاورم. یادداشتهایی جمع کردم و آماده بودم که بنویسم، در میان منابع کتاب رسیدم به این کتاب، کتاب صلح امام حسن آن را مطالعه کردم دیدم همه حرفهای من در این کتاب است. دیدم که اگر من کتاب خودم را بنویسم و مطالب این کتاب را در آن نیاورم خیلی کتاب ناقص و بیخودی خواهد بود، اگر مطالب این کتاب را بخواهم بیاورم دیگر لزومی به نوشتن کتاب از سوی من احساس نمیشود. به همین دلیل تصمیم به ترجمه آن گرفتم. در ابتدا تصمیم داشتم مطالبی را در کتاب بگنجانم بعد که ترجمه کردم دیدم این کتاب یک دریایی است و به فرض هم حالا دو تا نکته من اضافه بفهمم چیز مهمی نیست که به این کتاب اضافه کنم. سرانجام همان کتاب را بهطور کامل ترجمه کردم و ارائه دادم. کتاب خوبی هم شده و تا حالا بارها این کتاب تجدید چاپ شده است.
کتاب دیگری که ترجمه کردم کتابی بود به نام «ادعانامهای علیه تمدن غرب» که در ترجمه این کتاب برادرم آسید هادی هم به من کمک کرد و بخشی را ایشان مستقیماً ترجمه کرده و در بخشهای دیگری هم که من ترجمه کردم، ایشان در کار تصحیح و تنقیح و چاپ و اینها به من کمک کرده، بنابراین آن کتاب تألیف و ترجمه هردوی ماست.
جزوهای هم در باب «صبر» نوشتم تا آن زمان در این زمینه چیزی نوشته نشده بود، بعدها خیلی مطالب نوشته شده خوشبختانه اما این مستقلاً نوشتهای در باب صبر بود.
مورد دیگر کتابی است به نام «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» که به نظرم رسید آن شکل کلی تفکر اسلامی را ببینیم در قرآن چگونه ترسیم شده و همین کار را هم کردم. آن کتاب بیشتر آیات قرآنی است در ابواب مختلفی که به نظر ما مجموعه تفکر اسلامی در قرآن را تشکیل میدهد. البته این بخش اول بود که بخشهای دوم و سوم آن دیگر امکان تدوین پیدا نکرد. جزوهای نیز در باب زندگی امام صادق (ع) نوشتم.
از تأسفهای بزرگ زندگی من!
من در کودکی خیلی اهل عبادت بودم. اهل نماز مستحبی، اهل دعا، اهل گریه، اهل اعمال ام داود، دعای عرفه و... بودیم. از بچگی به این موارد علاقه داشتیم... با مادرم، روز عرفه که میشد از قبل تصمیم گرفته بودیم، معلوم کرده بودیم که باهم شروع کنیم. بعد از نماز ظهر مشغول عبادت میشدیم تا نزدیک غروب... از اعمالی که خیلی مقید بودیم اعمال لیلة الرغائب بود. من دعاهای ماه رجب را از بچگی حفظ بودم. با پدرم هر شب حرم مشرف میشدیم. پدرم میرفت حرم، من هم هرشب میرفتم. آنوقت حرم که میرفتیم، پدرم هرشب زیارت امینالله را میخواند. زیارت جامعه کبیره را میخواند و مکرر میخواند. زمان حضور در حرم طول میکشید. من هم جامعه را از روی مفاتیح میخواندم؛ آنقدر خواندم که حفظ شدم. یک شب که از حرم بیرون میآمدیم به پدرم گفتم آقا من امشب جامعه را حفظ شدم. خیلی پدرم خوشحال شد و من را نوازش کرد.
در کودکی کم آیات قرآن را حفظ کردم. بعدها در بزرگی مقداری حفظ کردم، جزء سیام را حفظ کردم، مقداری هم از جزء بیستوهفتم را حفظ کردم... بعضی از سورهها را حفظ هستم ولیکن نه! نمیتوانستم خودم را حافظ بخشی از قرآن بدانم. این امر یکی از تأسفهای بزرگ من در زندگی است.
ماجرای حمله به فیضیه
یکی از نخستین نقاط عطف فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی من به فروردین ۱۳۴۲ بازمیگردد. روز دوم فروردین ۱۳۴۲ من در مدرسه حجتیه بودم. البته میدانید صبح آن روز در منزل امام و همچنین در شبستان مدرسه حجتیه روضه بود. در شبستان از طرف آقای شریعتمداری و در هردو جا این کماندوها که عصری در مدرسه فیضیه شلوغ کردند، رفته بودند و خواسته بودند شلوغ کنند که در هر جایی یک گردنکلفتی مانع شده بود. در منزل امام،آقای خلخالی رفت پشت بلندگو و داد و بیداد کرد...
دفاع از منزل امام در قم
...آمدیم رسیدیم به منزل امام خمینی؛ نزدیک منزل ایشان که رسیدیم دیدیم یکی دو نفر از این طلبههایی که معروف بودند به ورزشکاری و گردنکلفتی، یکی از آنان، آقا میرزاعلیاصغر کنی بود؛ او و یکی دو نفر دیگر آنجا بودند. نزدیک غروب شده و هوا، یواشیواش تاریک شده بود. دیدیم اینها دم در و آماده دفاع از منزل امام خمینی در مقابل حملات احتمالی هستند. من آمدم جلوی در منزل؛ در حیاط اندرونی که بسته بود طبق معمول، در حیاط بیرونی کوچک باز بود. رفتیم داخل دیدیم یکی دو تا از این کسانی که آنجا آن دور و برها میپلکیدند، طلبه و غیرطلبه را چایی میدادند آنجا هستند. گفتیم: آقا کجا هستند؟ گفتند آقا داخل هستند و مردم هم داخل هستند. من رفتم دیدم بله ایشان ایستادهاند برای نماز مغرب... آمدم دم در همان بیرونی با آن چند نفری که بودند بنا کردیم صحبت کردن که چگونه اینجا را ببندیم یا سنگربندی کنیم یا تدابیری فکر کنیم برای اینکه اگر چنانچه حمله کردند امکان مقابله وجود داشته باشد.
من گفتم اول کاری که میکنیم این است که در را ببندیم. گفتند نمیشود، چون آقا گفته نباید در را ببندید. عصری یکبار در را بستند و ایشان بلند شده آمده گفته اگر در را ببندید من از خانه میآیم بیرون و برای اینکه ایشان از خانه بیرون نیایند که چیز خطرناکی است در را باز کردند. طاقباز هم این در باز بود و هم آن دری که حیاط کوچک اندرونی را به حیاط بزرگ بیرونی متصل میکرد...
تاثیر سخنرانی امام در روحیه من
...وقتی صحبت امام تمام شد، من احساس کردم آنچنان نیرومند و مقاوم هستم که الان اگر تمام آن جمعیت و یک فوج لشکر به این خانه حمله کنند، من یکتنه حاضرم مقاومت کنم؛ والله به قدری تأثیر کرد این صحبت امام که من آن را فراموش نمیکنم؛ علت این هم که این صحبت [را] من اینطور دقیق یادم است، آن اثر شگرف و عجیب را در من داشت، من که تا لحظهای پیش از لحاظ مرعوب بودن آنچنان بودم که نمیتوانستم بایستم و با آرامش نماز بخوانم، بعد از این صحبت که نیمساعت فاصله شده بود احساس میکردم از هیچچیزی نمیترسم و آماده هستم یکتنه دفاع کنم و باخودم گفتم امشب من اینجا میمانم. چون ممکن بود شب حمله کنند به منزل امام، میمانم و دفاع میکنم. از قبیل من افراد زیادی پیدا شدند که بنا شد و حاضر شدند شب آنجا بمانند و آماده شدیم. در بیرونی و اینها پخش و پلا بودیم که شب بمانیم. با خودم فکر میکردم مثلاً من میروم دم در فرض کنید میمانم، آنیکی میرود فرض کنید سر کوچه. همینطور پیش خودمان کارهایی که ممکن بود برایمان پیش بیاید را فکر میکردیم و تقسیم میکردیم که از طرف امام خبر آوردند که همه باید بروید. گفتیم نمیرویم. گفتند امام گفتند راضی نیستم امشب کسی اینجا بماند. لذا همه بلند شدیم آمدیم بیرون و کسی نماند آنجا.
سخنرانی در بیرجند
مبارزات به تدریج در سال ۴۱ شروع شد. خب با آن سابقه ذهنی طبعاً ما جزو اولین افرادی بودیم که به این خیل مبارزان پیوستیم. سال ۴۲ بعد از جریان مدرسه فیضیه بود، امام به کلیه شهرهای ایران، به علمای معروف و موجه این شهرها پیغام داده بودند که محرم را بهصورت یک فصلی برای شورش عمومی مردم علیه نظام حکومتی تبدیل کنند...
...امام، من را به مشهد فرستادند، یعنی شاید خودم داشتم میرفتم به من این مأموریت را دادند - حالا دقیقاً یادم نیست که بهخصوص برای این فرستادند یا اینکه من داشتم میرفتم به من گفتند این کار را بکن - به هر حال حامل رسالتی شدم از طرف امام برای مرحوم آیتالله میلانی و بقیه علمای مشهد که این کار باید انجام بگیرد. این پیام یک نکته داشت؛ یکی همین مسئله بود که باید منبریها در روز هفتم محرم، بحثهای مربوط به سیاست را پیش بکشند و روی منبرها مطرح کنند. مطلب دوم یک نوع هشداری بود در مقابل هجوم اقتصادی و سیاسی اسرائیل به ما، امام اصرار داشتند که اسرائیل دارد بر همه شئون ما تسلّط بیدا میکند و شاه و دستگاه حکومت تحت تأثیر اسرائیل هستند. این نکته، مسئلهای بود که کمتر مورد توجه بود و به بسیاری که این نکته را گوشزد میکردیم توجهی به آن نمیکردند. بعدها برای ما روشن شد که واقعاً چگونه اسرائیل بر همه شئون ما در آن روزها تسلّط داشته است. نکته سوم هم این بود که اگر همه آقایان علما و مردم باهمدیگر همدست باشند دستگاه نمیتواند در مقابل آنها اقدامی انجام دهد و شکست خواهد خورد و مجبور به عقبنشینی خواهد شد.
اولین بازداشت
من مشهد رفتم این رسالت را ادا کردم؛ به مرحوم آیتالله میلانی گفتم - حالا تفصیلاتی دارد که چگونه گفتم و ایشان چگونه جواب فرمودند و آقایان دیگر چه گفتند و چگونه عمل شد - لکن به هر حال من پیام را رساندم و خودم برای سخنرانی به بیرجند رفتم... آنجا هم با مرحوم آیتالله تهامی که از علمای بزرگ زمان خودش بود و در حد مراجع تقلید بود ارتباط برقرار کردم و از تصمیم خود به او گفتم. او باور نمیکرد که این اتفاق در شهری مثل بیرجند امکان وقوع داشته باشد و یکقدری هم واهمه داشت که مبادا در حوزه زندگی ایشان مثلاً ماها شلوغ کنیم و اشکالی پیش بیاید و دامن ایشان را هم بگیرد. میخواست من را به بلوچستان بفرستد. اما من استقامت کردم و ماندم و از روز هفتم شروع کردم و هیچکس در بیرجند نبود. بیرجند به دلیل اینکه عَلَم آن روز نخستوزیر بود، پایتخت عَلَم و استراحتگاه شاه بود. ما این منطقه را به همین دلایل انتخاب کرده بودیم. آنجا من شروع کردم تا روز نهم ادامه دادم، بعد من را بازداشت کردند. این اولین بازداشت من بود. از آنجا دیگر مبارزات سیاسی من وارد مرحله دیگری شد.
انتقال به مشهد
من را بردند شهربانی مشهد، محل شهربانی شلوغ بود و نمیتوانستند من را نگهدارند، قبول نکردند. بردند کلانتری یک، آنجا من را قبول کردند. از لحظهای که پایم را گذاشتم در کلانتری ایذاء زبانی نسبت به من شروع شد. پاسبانهایی که در سطح کلانتری خوابیده بودند شروع کردند به بدگوییکردن، اهانتکردن، تهدیدکردن من، چون دیدند من روحانی هستم نسبت به روحانیون یک چنین وضعی داشتند...

در زندان ساواک
...بعد من را بردند ساواک؛ اولباری بود که ساواک را میدیدم، یا شاید اول بردند دژبان لشکر آنجا با فرمانده لشکر من مواجه شدم. اینها خاطرات ریزی است که آن زمان خیلی برای من جالب بود چون هرگز ندیده بودم چنین چیزهایی را، فرمانده لشکر آن روز «مینباشیان» بود که مردی بود وابسته به دستگاه متصل به دربار، بسیار خبیث، در یک راهرویی من را انتهای راهرو نگه داشته بودند داشتند کاغذهای من را درست میکردند حکم بازداشت و اینحرفها را که با من همراه کنند و بفرستند زندان...
... بعد که وسایل من را آنجا گرفتند راهنمایی کردند من را به یک راهرویی که از این اتاقک کوچک؛ وارد این راهرو میشدیم یک راهروی خیلی بلندی دیدم، در این راهرو دوتا سرباز با تفنگ دارای سرنیزه در را گرفته بودند. این هم برای من خیلی چیز تازه و عجیب و یکمقدار وحشتانگیزی بود. این افسر دستور داد تفنگها را عقب بردند. چیزی که در بقیه زندانهایی که بعدها رفتیم یک چیز معمولی بود و همیشه میدیدیم. ما را وارد این راهروی زندان کردند که هیچکسی جز زندانی و جز مأمور زندان، قدرت ورود و مأمورین دادستانی و اینها قدرت ورود به آنجا را دیگر نداشت. وارد شدیم و ما را در اتاقی انداختند و در را بستند رفتند. من ماندم تنها؛ این اولین لحظاتی است که من زندان را تجربه میکنم و از نزدیک لمس میکنم.
وارد اتاق که شدم طبعاً اتاق تنها برای کسی که هرگز در آن نبوده با در بسته در محیط خصمانه یک وحشتی دارد. زندان یک چنین چیزی است، اتاقی تنها در یک محیط خصمانه با شرایط نامناسب. وارد شدم، نه فرشی است، نه پتویی است، نه محل نشستنی، نه محل خوابیدنی، هیچی.
بازداشتهای ششگانه من!
از سال ۴۲ تا سال ۵۶ من ششبار بازداشت شدم. البته زمان این بازداشتها روی هم خیلی زیاد نبوده، حدود دو سال و خردهای این بازداشتها طول کشید؛ البته همه این بازداشتها انفرادی بود. یعنی من هرگز در زندانهای عمومی نبودم. همیشه در زندانهای انفرادی و در سلول بودم. در سال ۴۴ من متواری شدم. مدتها مخفی زندگی میکردم. در سال ۴۹ هم مدتی مخفی زندگی میکردم. در یکی از این بازداشتها که سال ۵۳ و ۵۴ باشد با مرحوم رجائی - رحمتالله علیه - شهید عزیز بزرگوارمان همسایه بودیم. من سلول ۲۰ بودم، ایشان سلول ۱۸ بودند و با یک واسطه که سلول ۱۹ بود با مورس باهم حرف میزدیم، مطالبمان را به هم میگفتیم و در فرصتهایی که دستشویی میرفتیم همدیگر را میدیدیم و واقعاً یکی از بهترین خاطرات زندگی من خاطرات همان زندان و همان معاشرتها و این دورانهای گوناگون بازداشت و این سختیها و شدتهاست.
بازگشت به مشهد
در سال ۴۳ به مجرد ورود به مشهد، جوانها و روشنفکرها و یک عده از افرادی که دورادور با ما آشنایی داشتند آمدند و از من میخواستند که برای آنها جلسات درس برگزار کنم. ما هم شروع کردیم. از همان زمان چندین برنامه را آغاز کردم. یکی از این برنامهها شروع درس تفسیر قرآن برای عدهای از مردم بود که جوانها، دانشجوها و محصلین و... در آن شرکت میکردند. بعد درسهایی در حوزه شروع کردم، درسهای فقه و اصول برای طلاب اما در لابهلای مباحث فقهی و اصولی مباحث سیاسی را مطرح میکردیم و شاگردان من آن کسانی که آن روز درسهای من میآمدند، بعدها همه آنها جزو کسانی بودند که در میدانهای سیاست و مبارزه و کارهای انقلابی جزو افراد برجسته و نامآور شدند...
...یک درس تفسیر هم برای حوزه شروع کردم؛ تا آن زمان در حوزه علمیه مشهد هیچ درس تفسیری دستکم بهصورت عمومی برگزار نشده بود. بعد از اینکه من در سالهای ۴۶ و ۴۷ درس تفسیر را شروع کردم، یک درس تفسیر ارزندهای از سوی یکی از علمای بزرگ مشهد شروع شد، لکن تا آن زمانی که ما شروع کردیم درسی نبود؛ این درس پنجسال ادامه پیدا کرد. یعنی تا سال ۵۱. در سال ۵۱ ساواک این درس را تعطیل کرد که بعد من تبدیلش کردم به درسی از عقاید یعنی کلام جدید شروع کردم. در مدت تدریس من در مشهد، ساواک هم مرتباً مزاحم بود. یعنی مسئله یکبار و دوبار و دهبار نبود. مرتب اذیت میکردند، مزاحمت میکردند، درس را تعطیل میکردند. من را میخواستند، شاگردها را میخواستند، اندک چیزی را بهانه میگرفتند. بالاخره هم بعد از مدتی درس تفسیر من را تعطیل کردند. بعد از این اقدام بنده در مشهد ممنوعالتفسیر شدم. یعنی اگر یک جایی سخنرانی میکردم اشکالی نداشت اما حق بیان تفسیر قرآن در سخنرانی را نداشتم.
من بعد از اینکه این درسها تعطیل شد نماز جماعت میرفتم در برخی از مساجد مشهد، از جمله مسجد کرامت و همچنین مسجد دیگری به نام مسجد امام حسن (ع) امام جماعت بودم. آنجا بعد از نماز، هر شب بدون هیچ تعطیلی و وقفهای ما معارف اسلامی را از روی متون اسلام بیان میکردیم چه حدیث، چه نهجالبلاغه بخصوص و چه قرآن و این شیوه تختهنویسی را یعنی بردن تخته سیاه در مسجد و نوشتن روی تخته و ارائه به مردم از طریق سمعی و بصری را ما در مشهد باب کردیم که خیلی هم علاقهمند پیدا کرد. جمعیتهای زیادی جمع میشدند. آن زمانهای دوران اختناق که خب جمعیتها مثل امروز که صحبت یک میلیون و پانصد هزار و اینهاست، آن وقتها هزار نفر، دوهزار نفر، سههزار نفر، پنجهزار نفر جمعیت جمع میشد اما در جلسات ما گاهی چند دههزار نفر جمعیت جمع میشد و خیابانها پر میشد و جلسات خیلی موفق و خوبی بود. بالاخره ساواک باز بنده را خواستند و گفتند جلسه مسجد کرامت باید تعطیل شود، آن هم تعطیل شد.
...به هر حال این جلسات بسیار جلسات مبارکی بود که ادامه هم داشت تاسال ۵۳ که من را گرفتند. بعد که از سال ۵۳ تا ۵۴ من زندان بودم آمدم بیرون از زندان دیگر اجازه هیچگونه جلسه ای در مشهد به ما داده نشد و این مجموع تقریباً یک مجموعه ای از فعالیت های فرهنگی من در مشهد بود.
بازداشت در زاهدان
پس از آزادی از زندان در سال ۱۳۴۲ فعالیتهای مبارزاتی را ادامه دادم. بهمن آن سال سالگرد اصلاحات ارضی شاه بود. این سالگرد مقارن با ماه رمضان شده بود. با دوستان تصمیم گرفتیم برنامهای منسجم و دقیق در این زمینه داشته باشیم. قرار شد با سخنرانی در این ماه حقایق را با مردم در میان بگذاریم. آن زمان فضای اختناق کاملا حکمفرما بود. دستگاه هم آماده سرکوب بیشتری شده بود، چون ۱۵ خرداد هم پیش آمده بود و مردم ناراحت و مرعوب شده بودند اما خب روحانیت در قم هیچ رعبی نداشت، واقعاً هیچجا صدایی غیر از روحانیت نبود. در حقیقت نه دانشگاه، نه هیچجای دیگر هیچ جرقهای نمیزد که انسان را امیدوار کند. قرار شد به استانهای مختلف رفته و در ماه رمضان به سخنرانی بپردازیم. تقسیمبندی کردیم بلوچستان و زاهدان سهم من شد. اولینباری بود که زاهدان را میدیدم؛ از قم به همراه سی طلبه دیگر با اتوبوس به سوی مناطق مورد نظر حرکت کردیم. در مسیر به تدریج طلاب از اتوبوس پیاده میشدند؛ آخرین نفر من بودم که کرمان پیاده شدم. به یاد دارم در همان سفر به یزد که رسیدیم دستهجمعی به خانه آقای «صدوقی» - خدا رحمت کند- نزدیک مسجد حظیره رفتیم و با ایشان آشنا شدیم. از قبل هم با «آقای خاتمی» آشنا بودیم به اردکان هم که رسیدیم سر راه رفتیم ایشان را ملاقات کردیم.
روز پانزدهم ماه رمضان که روز ولادت امام مجتبی هم هست من سخنرانی خیلی مفصل و داغی کردم. شبِ همان روز من را گرفتند. یعنی امان ندادند که ما ماه رمضان را تمام کنیم. شب شانزدهم من دستگیر شدم. از زاهدان من را با طیاره به تهران بردند. یک شب من را در یادگان سلطنتآباد نگه داشتند بعد هم بردند زندان قزل قلعه. حدود دو ماه در این زندان بودم. آخر همان ماه رمضان عدهای از منبریهای تهران را هم بازداشت کردند؛ آقای باهنر به زندان قزل قلعه منتقل شد.
ملاقات امام در حصر
...از زندان که بیرون آمدم خودم را با زحمت زیاد و با اصرار و التماس به پاسبانهایی که جلوی در خانه امام در قیطریه تهران نگهبانی میدادند، رساندم و توانستم امام را بعد از زندان ببینم. همه خستگی زندان ما با دیدن امام درآمد. ایشان هم در آن منزل محصور بودند. مرحوم آقا مصطفی هم در خانه بود، چنددقیقهای خدمت امام بودم.
تبعید به ایرانشهر
گفته بودم اولین بازداشت من سال ۴۲ بود. بازداشت دیگرم هم اسفند همان سال بود. بازداشت اول خیلی کوتاهمدت بود. بازداشت دوم اسفندماه همان سال بود که از زاهدان من را گرفتند و آوردند تهران زندانی بودم. بازداشت سوم سال ۴۶ بود که همزمان بود با حمله اسرائیل به مصر و جنگ اعراب، جنگ ششروزه اعراب و اسرائیل که من خبرهای آن را در زندان میخواندم. چهارمین بازداشت من در سال ۴۹ بود. همچنین من در سال ۱۳۵۶ به ایرانشهر تبعید شدم. یکبار فقط من تبعید شدم آن هم در بلوچستان بود و شهر ایرانشهر که بسیار به من خوش گذشت با اینکه خب تبعید از لحاظ وضع زندگی، دوری از خانواده و مسائلی از این دست انسان را در مضیقه میگذارد؛ اما آنجا با مردم بلوچ از نزدیک آشنا شدم. اصلاً امکان نداشت که من بتوانم چند ماه بروم در میان این مردم و آنگونه با آنها صمیمی شوم و آنگونه آنها را بشناسم و آنها هم من را بشناسند و باهم این قدر دوست بشویم. تبعید و عنایت خدای متعال این فرصت را به من داد که به وسیله این دشمنان دین و دشمنان من یعنی دستگاه پهلوی و ساواک پادشاهی این توفیق حاصل شود...
...آخرین ماههای تبعید من در جیرفت بود که این ایام مقارن با سال ۱۳۵۷ بود. در دوران صدارت شریف امامی بود که زندانها تقریباً دیگر باز شده بود و زندانیها از زندانها آزاد میشدند، تبعیدیها برمیگشتند بنده هم از تبعیدگاه آزاد شدم و به مشهد بازگشتم.
انتهای پیام
