یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵ | ۱۷:۰۰
منبع: پایگاه‌های خبری
روایت آخرین ساعات زندگی آخرین شاه عراق؛ چه بر سر فیصل دوم آمد؟

روایت آخرین ساعات زندگی آخرین شاه عراق؛ چه بر سر فیصل دوم آمد؟

صبح چهاردهم ژوئیه ۱۹۵۸، بغداد دیگر آن شهری نبود که شب قبل به خواب رفته بود. صدای تانک‌ها در خیابان‌ها پیچیده بود، رادیو بغداد از سقوط نظام سلطنتی خبر می‌داد و سربازانی که تا دیروز به پادشاه سلام نظامی می‌دادند، حالا کاخ سلطنتی را محاصره کرده بودند. چند ساعت بعد، سلطنتی که نزدیک به چهار دهه بر عراق حکومت کرده بود، در حیاط کاخ الرحاب با رگبار گلوله پایان یافت.

به گزارش ایسنا، تابناک نوشت:

در تاریخ معاصر خاورمیانه، کودتاها کم نبوده‌اند؛ اما کمتر کودتایی را می‌توان یافت که پایان آن تا این اندازه خونین، ناگهانی و سرنوشت‌ساز باشد.

آخرین پادشاه عراق تنها ۲۳ سال داشت. نه فرصت چندانی برای حکومت پیدا کرده بود و نه می‌دانست آن صبح، آخرین ساعات زندگی‌اش را سپری می‌کند.

بغداد؛ شهری که بوی انقلاب می‌داد

اواخر دهه ۱۹۵۰، عراق ظاهراً کشوری آرام به نظر می‌رسید. درآمد نفتی افزایش یافته بود، خیابان‌های بغداد توسعه پیدا می‌کرد و دولت تلاش می‌کرد چهره‌ای مدرن از کشور ارائه دهد.

اما زیر این آرامش، آتشی خاموش در حال شعله‌ور شدن بود.

نفوذ گسترده بریتانیا در سیاست عراق، شکاف طبقاتی، نارضایتی افسران ارتش و موج ملی‌گرایی عربی که از قاهره و جمال عبدالناصر الهام می‌گرفت، شرایط را برای انفجار آماده کرده بود.

در ارتش، گروهی از افسران جوان که بعدها به «افسران آزاد» معروف شدند، ماه‌ها بود برای براندازی سلطنت برنامه‌ریزی می‌کردند.

دو نام بیش از همه در میان آنان دیده می‌شد؛ عبدالکریم قاسم و عبدالسلام عارف.

مردی که صدای انقلاب شد

بامداد ۱۴ ژوئیه، ستون‌های نظامی به بهانه حرکت به سمت اردن، از پادگان خارج شدند؛ اما مقصد واقعی، بغداد بود.

نیروهای وفادار به کودتا یکی پس از دیگری مراکز حساس شهر را در اختیار گرفتند.

رادیو بغداد سقوط کرد.

چند دقیقه بعد، صدایی از بلندگوهای رادیو در سراسر عراق پیچید؛ صدای عبدالسلام عارف.

او پایان نظام سلطنتی و آغاز جمهوری عراق را اعلام کرد.

برای میلیون‌ها عراقی، این نخستین لحظه‌ای بود که فهمیدند کشوری که در آن زندگی می‌کنند، دیگر همان کشور دیروز نیست.

اما در همان زمان، در غرب بغداد، داخل قصر الرحاب، آخرین شاه عراق هنوز زنده بود.

قصر الرحاب؛ آخرین پناهگاه خاندان هاشمی

ملک فیصل دوم، به همراه ولیعهد عبدالاله، چند تن از زنان خاندان سلطنتی و خدمتکاران، در قصر الرحاب حضور داشتند.

نیروهای کودتا ظرف مدت کوتاهی کاخ را محاصره کردند.

راه فراری وجود نداشت.

از بیرون، صدای مسلسل‌ها و فریاد سربازان شنیده می‌شد.

در داخل قصر، اعضای خاندان سلطنتی می‌دانستند که اگر مقاومت کنند، ساختمان به میدان جنگ تبدیل خواهد شد.

در همین ساعات، روایت‌هایی نقل شده که بر اساس آنها به شاه اطمینان داده شد اگر بدون مقاومت تسلیم شود، جان او و خانواده‌اش حفظ خواهد شد.

در برخی نقل‌ها آمده است که حتی از پرچم سفید به عنوان نشانه تسلیم یاد شده بود.

شاه جوان نیز تصمیم گرفت راهی را انتخاب کند که شاید از خونریزی بیشتر جلوگیری کند.

آخرین قدم‌های یک پادشاه

دقایقی بعد، درِ قصر باز شد.

شاه عراق، با لباس نظامی، همراه اعضای خانواده از ساختمان خارج شد.

زنان خانواده پشت سر او حرکت می‌کردند.

همه تصور می‌کردند ماجرا به پایان رسیده است.

اما تنها چند لحظه بعد، سکوت حیاط قصر با صدای رگبار مسلسل شکسته شد.

گلوله‌ها یکی پس از دیگری شلیک شدند.

ملک فیصل دوم بر زمین افتاد.

عبدالاله نیز هدف گلوله قرار گرفت.

چند نفر دیگر از اعضای خانواده سلطنتی نیز همان‌جا کشته شدند.

تنها در چند ثانیه، یکی از قدیمی‌ترین حکومت‌های جهان عرب به تاریخ پیوست.

روایت آخرین ساعات زندگی آخرین شاه عراق؛ چه بر سر فیصل دوم آمد؟
عکس برجا مانده از جسد ولیعهد "عبدالله" و نخست‌وزیر "نوری سعید" که پس از مرگ مثله شده‌اند.

افسری که نامش با آن روز گره خورد

در میان تمام چهره‌هایی که در کودتای ۱۹۵۸ نقش داشتند، شاید هیچ نامی به اندازه عبدالستار سبع العبوسی با حادثه قصر الرحاب گره نخورده باشد.

او فرمانده یگانی بود که وارد محوطه قصر شد.

از همان روز، روایت‌های فراوانی درباره نقش او منتشر شد.

برخی او را فرمانده عملیاتی می‌دانند که تیراندازی را آغاز کرد.

برخی دیگر معتقدند نخستین گلوله را شخص او شلیک کرد.

در خاطرات و روایت‌های منتشرشده طی دهه‌های بعد، العبوسی هیچ‌گاه از مرکز این ماجرا فاصله نگرفت؛ تا جایی که نام او برای بسیاری از عراقی‌ها، مترادف با پایان سلطنت شد.

اما داستان العبوسی، تنها به آن صبح خونین ختم نمی‌شود.

او پس از سقوط سلطنت، سال‌ها در ارتش و ساختار سیاسی عراق حضور داشت و بعدها بارها درباره وقایع آن روز سخن گفت؛ سخنانی که خود به بخشی از مناقشه تاریخی درباره آخرین ساعات حکومت فیصل دوم تبدیل شد.

سقوط یک سلطنت، آغاز دورانی پرآشوب

با مرگ فیصل دوم، عراق وارد دوره‌ای شد که شاید بی‌ثبات‌ترین فصل تاریخ معاصر این کشور باشد.

تنها در فاصله چند سال، کودتاهای پیاپی، درگیری‌های داخلی، رقابت‌های سیاسی و تصفیه‌های خونین، یکی پس از دیگری رخ داد.

جالب آنکه بسیاری از چهره‌هایی که سلطنت را سرنگون کرده بودند، خود نیز قربانی همان چرخه خشونت شدند.

گویی کودتای ۱۴ ژوئیه، نه پایان بحران، بلکه آغاز فصلی تازه از آن بود.

العبوسی؛ افسری که نامش برای همیشه با مرگ آخرین شاه عراق گره خورد

اگر عبدالسلام عارف صدای انقلاب عراق بود، عبدالستار سبع العبوسی را می‌توان مردی دانست که چهره خونین آن انقلاب را رقم زد.

تا پیش از تابستان ۱۹۵۸، نام العبوسی حتی برای بسیاری از افسران ارتش عراق هم چندان شناخته‌شده نبود. او یک افسر میدانی بود؛ نه سیاستمداری بانفوذ، نه نظریه‌پرداز انقلاب و نه فرمانده‌ای که در محافل سیاسی بغداد درباره‌اش سخن بگویند. اما تنها چند دقیقه کافی بود تا نام او برای همیشه وارد تاریخ عراق شود.

روایت‌های گوناگونی از آن صبح نقل شده است؛ برخی او را فرمانده مستقیم نیروهایی می‌دانند که وارد محوطه قصر الرحاب شدند و برخی دیگر حتی شلیک نخستین گلوله را به او نسبت می‌دهند. آنچه تقریباً در همه روایت‌ها مشترک است، حضور العبوسی در حساس‌ترین لحظات پایان سلطنت هاشمی است؛ لحظاتی که سرنوشت یک کشور را تغییر داد.

مرگی که پایان یک دودمان بود

مرگ فیصل دوم فقط پایان زندگی یک پادشاه جوان نبود.

با کشته شدن او، نزدیک به چهار دهه حکومت خاندان هاشمی در عراق نیز پایان یافت؛ حکومتی که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی و با حمایت بریتانیا شکل گرفته بود و قرار بود نماد ثبات در عراق جدید باشد.

اما آنچه در قصر الرحاب رخ داد، فراتر از سقوط یک حکومت بود.

تصاویر اجساد اعضای خاندان سلطنتی و سپس رفتار خشونت‌آمیز با پیکر عبدالاله و نوری سعید، به سرعت در سراسر جهان منتشر شد و نگاه بسیاری از ناظران را به خود جلب کرد. حتی کسانی که از مخالفان سلطنت بودند نیز بعدها نوشتند که خشونت آن روز، زخمی عمیق بر حافظه سیاسی عراق گذاشت؛ زخمی که آثار آن سال‌ها بعد نیز دیده می‌شد.

العبوسی بعدها چه گفت؟

عبدالستار العبوسی در سال‌های بعد چند بار درباره وقایع آن روز سخن گفت.

در برخی گفت‌وگوها و خاطرات منسوب به او، تلاش شده بود عملیات قصر الرحاب به عنوان اقدامی نظامی در شرایط بحرانی توصیف شود؛ شرایطی که از نگاه او، احتمال مقاومت مسلحانه یا دخالت نیروهای وفادار به سلطنت وجود داشت.

اما این توضیحات هرگز نتوانستند سایه سنگین آن حادثه را از نام او بردارند.

برای افکار عمومی عراق، العبوسی بیش از آنکه یک نظامی باشد، مردی بود که آخرین فصل سلطنت را نوشت.

انقلابی که رهبرانش را هم قربانی کرد

شاید هیچ کشوری به اندازه عراق، شاهد آن نبوده باشد که قهرمانان یک کودتا، چند سال بعد روبه‌روی یکدیگر بایستند.

عبدالکریم قاسم، رهبر اصلی انقلاب، و عبدالسلام عارف، که بیانیه انقلاب را از رادیو بغداد خوانده بود، در نخستین ماه‌های پس از پیروزی، اختلاف‌های خود را آشکار کردند.

قاسم به دنبال تثبیت قدرت شخصی بود و عارف گرایش بیشتری به وحدت با جمهوری متحد عربی به رهبری جمال عبدالناصر داشت.

اختلاف‌ها به سرعت به بحران تبدیل شد.

عارف بازداشت شد.

دادگاه نظامی او را به اعدام محکوم کرد.

اما این حکم اجرا نشد و بعدها به زندان و سپس آزادی انجامید.

بسیاری گمان می‌کردند دوران سیاسی او به پایان رسیده است؛ اما تاریخ عراق بار دیگر مسیر دیگری را انتخاب کرد.

بازگشت مردی که همه تصور می‌کردند تمام شده است

در فوریه ۱۹۶۳، تنها پنج سال پس از سقوط سلطنت، کودتایی دیگر بغداد را لرزاند.

این بار، قربانی همان مردی بود که خود سلطنت را سرنگون کرده بود.

عبدالکریم قاسم بازداشت شد، در دادگاهی کوتاه محاکمه و همان روز اعدام شد.

عبدالسلام عارف به قدرت رسید و رئیس‌جمهور عراق شد.

اما قدرت در عراق، هیچ‌گاه ماندگار نبود.

تنها سه سال بعد، در آوریل ۱۹۶۶، بالگرد حامل عارف در جنوب عراق سقوط کرد و او کشته شد.

بدین ترتیب، مردی که روزی پایان سلطنت را از رادیو بغداد اعلام کرده بود، خود نیز پایانی ناگهانی و پرابهام داشت.

العبوسی چه سرنوشتی پیدا کرد؟

برخلاف بسیاری از چهره‌های برجسته کودتای ۱۹۵۸، عبدالستار العبوسی سال‌ها زنده ماند.

او نه به سرنوشت قاسم دچار شد و نه مانند عارف در اوج قدرت جان باخت.

با این حال، هیچ‌گاه نتوانست از سایه حادثه قصر الرحاب خارج شود.

هر بار که نام آخرین شاه عراق به میان می‌آمد، نام العبوسی نیز دوباره زنده می‌شد.

او در حافظه تاریخی عراق، نه به عنوان یک فرمانده بزرگ نظامی، بلکه به عنوان افسری شناخته می‌شود که نامش با آخرین ساعات سلطنت گره خورده است.

آیا می‌شد تاریخ مسیر دیگری را طی کند؟

این پرسشی است که هنوز هم بسیاری از مورخان درباره آن بحث می‌کنند.

اگر آن روز خانواده سلطنتی زنده می‌ماندند، آیا عراق مسیر متفاوتی را تجربه می‌کرد؟ آیا کشور از چرخه کودتاهای پیاپی، جنگ‌های داخلی و بی‌ثباتی سیاسی فاصله می‌گرفت؟

پاسخ قطعی برای این پرسش وجود ندارد.

اما یک واقعیت روشن است؛ پس از تابستان ۱۹۵۸، عراق وارد دوره‌ای شد که در آن انتقال قدرت بیش از آنکه در صندوق رأی یا مذاکرات سیاسی رقم بخورد، در پادگان‌ها و با صدای گلوله تعیین می‌شد؛ و این چرخه، دهه‌ها ادامه یافت.

آخرین پادشاه؛ نخستین قربانی عراقی که دیگر شبیه گذشته نبود

در تاریخ کشورها، گاهی یک روز چنان سرنوشت‌ساز است که دهه‌ها بعد نیز سایه آن از سر جامعه کنار نمی‌رود.

برای عراق، چهاردهم ژوئیه ۱۹۵۸ دقیقاً چنین روزی بود.

آنچه آن صبح در بغداد رخ داد، فقط سقوط یک پادشاه نبود؛ موازنه قدرت در عراق، مناسبات این کشور با جهان عرب، ساختار ارتش و حتی فرهنگ سیاسی آن را برای همیشه تغییر داد.

سلطنتی که با حمایت بریتانیا شکل گرفته بود، ظرف چند ساعت فرو ریخت و جمهوری جای آن را گرفت؛ اما جمهوری نیز نتوانست ثباتی را که وعده داده بود، به عراق هدیه کند.

کودتا، کودتای دیگری را به دنبال آورد.

تصفیه، جای خود را به تصفیه‌ای تازه داد.

ژنرال‌ها یکی پس از دیگری بر سر کار آمدند و کنار رفتند.

برخی اعدام شدند، برخی در کودتا کشته شدند و برخی نیز در سقوط هواپیما یا حوادثی که هنوز درباره آنها پرسش‌های بی‌پاسخ وجود دارد، جان باختند.

اگر از فاصله‌ای چند دهه‌ای به تاریخ عراق نگاه کنیم، شاید بتوان گفت گلوله‌هایی که در حیاط قصر الرحاب شلیک شد، تنها زندگی چند نفر را پایان نداد؛ آن گلوله‌ها آغازگر دوره‌ای بودند که خشونت، به بخشی از سازوکار انتقال قدرت در عراق تبدیل شد.

فیصل دوم؛ پادشاهی که بیشتر از آنکه حکومت کند، قربانی تاریخ شد

درباره شخصیت فیصل دوم، قضاوت‌های متفاوتی وجود دارد.

برخی او را جوانی مؤدب، آرام و تحصیل‌کرده توصیف کرده‌اند که فرصت چندانی برای اعمال اراده سیاسی نداشت.

برخی دیگر معتقدند او هرچند شخصاً در بسیاری از تصمیم‌های بحث‌برانگیز نقش مستقیم نداشت، اما در رأس ساختاری قرار گرفته بود که بخش مهمی از جامعه عراق آن را نماد وابستگی و نابرابری می‌دانست.

در هر دو روایت، یک نکته مشترک است؛ فیصل دوم هنگام مرگ تنها ۲۳ سال داشت و جوان‌ترین پادشاه جهان عرب به شمار می‌رفت.

او نه در میدان جنگ کشته شد و نه در تبعید؛ بلکه در حیاط اقامتگاه خود، تنها چند ساعت پس از آغاز کودتا، زندگی‌اش پایان یافت.

نام‌هایی که هنوز از حافظه عراق پاک نشده‌اند

هرگاه تاریخ عراق ورق می‌خورد، چهار نام بار دیگر در کنار هم دیده می‌شوند:

ملک فیصل دوم؛ آخرین پادشاه عراق.

عبدالاله؛ نایب‌السلطنه و چهره بانفوذ دربار.

عبدالسلام عارف؛ افسر جوانی که صدای انقلاب شد و چند سال بعد خود به ریاست‌جمهوری رسید؛ و عبدالستار العبوسی؛ افسری که نامش بیش از هر چیز با حوادث قصر الرحاب گره خورده است.

این چهار نفر، هر یک به شکلی متفاوت، بخشی از یکی از مهم‌ترین نقاط عطف تاریخ معاصر عراق را رقم زدند.

وقایع منجر به سقوط سلطنت عراق

۱۳ ژوئیه ۱۹۵۸ آخرین ساعات آرامش بغداد بود؛ نیروهای ارتش برای اعزام به اردن آماده می‌شوند.

بامداد ۱۴ ژوئیه افسران آزاد مسیر حرکت نیروها را تغییر می‌دهند و به سوی بغداد می‌روند.

ساعت‌های اولیه صبح رادیو بغداد تصرف می‌شود و پایان سلطنت اعلام می‌شود.

اندکی بعد، قصر الرحاب به محاصره درمی‌آید.

پیش از ظهر خانواده سلطنتی از ساختمان خارج می‌شوند.

دقایقی بعد درگیری و تیراندازی در محوطه قصر رخ می‌دهد و ملک فیصل دوم، عبدالاله و شماری از همراهان کشته می‌شوند.

عصر همان روز جمهوری عراق رسماً اعلام می‌شود و حکومت هاشمی پس از حدود ۳۷ سال پایان می‌یابد.

پایان یک سلطنت؛ آغاز چرخه‌ای از کودتا

کمتر کسی در صبح ۱۴ ژوئیه ۱۹۵۸ تصور می‌کرد عراق در دهه‌های بعد، یکی از پرکودتاترین کشورهای جهان عرب شود.

از دل همان انقلابی که قرار بود ثبات و عدالت به ارمغان بیاورد، رقابت‌های خونین تازه‌ای زاده شد.

در کمتر از ده سال، رهبران همان انقلاب یا کشته شدند، یا کنار زده شدند یا در حوادثی مرموز جان باختند.

تاریخ عراق پس از آن روز، بیش از آنکه با انتخابات و انتقال آرام قدرت شناخته شود، با تانک‌ها، بیانیه‌های رادیویی و کودتاهای نظامی شناخته شد.

شاید به همین دلیل است که هنوز، با گذشت بیش از شش دهه، نام قصر الرحاب تنها یادآور پایان یک حکومت نیست؛ بلکه نمادی از لحظه‌ای است که مسیر تاریخ عراق برای همیشه تغییر کرد.

انتهای پیام

# ایسنا+

آخرین اخبار ایسنا+