سه‌شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ | ۱۱:۴۱
منبع: نمایندگی کرمانشاه
مسافران راه عاشقی ...

مسافران راه عاشقی ...

کرمانشاه (ایسنا) - خورشید کم‌کم آخرین رشته‌های نورش را جمع می‌کند. گرمای هوا هنوز از آسفالت داغ بالا می‌زند. چراغ‌ها یکی یکی روشن می‌شود. اینجا در هرگوشه‌ای که نگاه می‌کنی جنب و جوشی به راه افتاده است. 

صدای چرخ چمدان‌ها در میان صدای بلند نوحه و همهمه و لبیک یا حسین(ع) زائرین محو می‌شود. بوی اسپند همه جا پخش شده. سربازی روی چهار پایه‌ای ایستاده و جمعیت را از زیر قرآن رد می‌کند. مادری دست کودکش را گرفته تا در میان ازدحام جمعیت گم نشود. پیرمرد و پیرزنی سالخورده با قدهای خمیده و کوله‌هایی که روی پشتشان سنگینی می‌کند، همقدم با هم آهسته آهسته راه می‌روند. 

اینجا دروازه کربلا و مرز خسروی است، جایی که این روزها قدمگاه چندصد هزار مسافر اربعین حسینی(ع) است.

گرمای هوا کلافه کننده است و عرق بر پیشانی‌ها نشسته. عجیب است، چه چیزی این آدم‌ها از بزرگ تا کوچک، زن و مرد، کودک و سالخورده، سالم و معلول را آن‌هم وسط گرمای شدید تابستان که گویی آتش از آسمانش می‌بارد، به این نقطه کشانده و مسافر این راه کرده است؟ ذهنم درگیر این سوالات شده، خود را به دل جمعیت می‌زنم و با آنها همراه و همقدم می‌شوم. 

چیزی تا آخرین گیت‌های خروجی از مرز باقی نمانده، چند مامور بدون وقفه گذرنامه‌ها را مهر می‌کنند. موج جمعیت آرام و پیوسته به طرف گیت‌ها در حرکت است. زن و شوهر جوانی که کوله‌هایشان را روی دوششان انداخته‌اند خود را از دل جمعیت بیرون می‌کشند، به کناری می‌روند و درست زیر سایبان‌ها جایی که مه پاش‌ها همه جا را مه آلود کرده‌اند، روی جدول‌ها می‌نشینند. نزدیکشان می‌شوم، از آنها می‌خواهم که صحبت کوتاهی داشته باشیم که همسر جوان مرد پس از مکث کوتاهی قبول می‌کند. کنارشان می‌نشینم تا گپ و گفتی کوتاه باهم داشته باشیم. 

به نیت خیلی‌ها آمده‌ام 

خودش را مریم و ۲۹ ساله معرفی می‌کند و می‌گوید: کارمندم و از کرج آمده‌ام، امسال اولین باری است که در مراسم پیاده روی اربعین شرکت می‌کنم. حدود دوسال پیش بود که نیمه شعبان به کربلا رفتیم، اما چون آنجا گم شدم و اذیت شدم، تصمیم گرفتم دیگر کربلا نروم و قصدی هم نداشتم که امسال در این مراسم شرکت کنم، ولی یک استوری تصمیمم را عوض کرد.  

اینها را که می‌گوید بغضش می‌شکند، قطره اشکی روی گونه راستش می‌غلتد، نگاهش را خیره به جمعیت می‌کند و ادامه می‌دهد: چند روز پیش بود که یک استوری در فضای مجازی در مورد اربعین دیدم. درمورد کسانی بود که از این قافله جا می‌مانند، دلم طاقت نیاورد، همان لحظه تصمیمم را گرفتم که باید امسال حتما در پیاده روی اربعین شرکت کنم و وقتی به همسرم گفتم، او هم قبول کرد.

لحظه‌ای سکوت می‌کند، اشک را از روی گونه‌اش پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: می‌دانستیم امسال اربعین هوا خیلی گرم است، می‌دانم که ممکن است در این مسیر گرمازده و خسته شوم، ولی همه این سختی‌ها را به جان خریدم. پرس و جو کردم گفتند مرز خسروی هوای بهتر و شلوغی کمتری دارد. خدا را شکر تا بحال هم همه چیز خوب پیش رفته است. 

به اینجای حرف‌هایش که می‌رسد نگاهش را از جمعیت می‌کَنَد و به سمت گیت‌ها می‌برد و می‌گوید: درسته که این دومین باری است که به کربلا می‌روم، اما اینبار نه برای خودم، بلکه به نیت خیلی‌های دیگر می‌روم. به نیت امام شهیدم، به نیت شهدا و به نیت همه کسانی که دلشان می‌خواست به این سفر بیایند و قسمتشان نشد.

حرف‌هایش که تمام می‌شود، دست‌هایش را روی زانوهایش می‌گذارد و بلند می‌شود و همراه با همسرش راه گیت‌ها را در پیش می‌گیرد. 

مسافر همیشگی

«از مشهدِ امام رضا آمده‌ایم، از هشت سال پیش تا الان با حاج خانم هر سال این راه را می‌رویم و خستگی و گرما و سرما هم برایمان اهمیتی ندارد».

اینها را محمدعلی می‌گوید، پیرمردی با چهره‌ای آفتاب سوخته که گذر روزگار، چین و چروک روی صورتش انداخته، همسرش هم آرام کنارش روی موکت‌های زیر سایبان‌ها نشسته و عبور زوار را نظاره می‌کند. پیرمرد نگاهش را از جمیعت بر میدارد و حرف‌هایش را اینطور ادامه می‌دهد: معلم بازنشسته هستم، ۶۳ سال دارم و حاج خانم هم ۶۰ ساله است. از هشت سال پیش هر سال در مراسم اربعین حسینی شرکت می‌کنیم. خیلی‌ها می‌گویند که چون سنم بالا رفته نیازی نیست که دراین مراسم شرکت کنم، اما چون به امام حسین(ع) ارادات دارم و عاشقش هستم، هرسال به این سفر می‌آییم. 

از او می‌پرسم که چطور هرساله از مشهد تا کرمانشاه و از کرمانشاه تا کربلا این همه سختی راه و گرمای هوا را متحمل می‌شود که جواب می‌دهد: وقتی در این راه قدم می‌گذاری دیگر معنی سختی را نمی‌فهمی. هوا خیلی گرم و کلافه کننده است، اما من فکر می‌کنم که امام حسین(ع) هوای زائران خود را دارد. البته ما هم سعی می‌کنیم که در ساعات خنک روز تردد کنیم تا هم مشکلی برایمان پیش نیاید و هم اینکه از مراسم اربعین جا نمانیم. 

دلم می‌خواهد من هم راهی شوم

جمعیت مانند رودخانه‌ای که از جریان نمی‌افتد به راه خود ادامه می‌دهد. چند جوان از کنارم رد می‌شوند، پرچم‌های سرخ خونخواهی بر فراز شانه‌هایشان موج می‌زند و مدام چپ و راست می‌شود. صدای مه پاش‌ها و فن‌ها بلند است، چند مرد بطری‌های آب معدنی را داخل ظرف بزرگی از یخ خالی می‌کنند تا خنک شود و به زائرین تعارف کنند. چند جوان پاکبان همه جا را می‌گردند، مدام خم و راست می‌شوند و زباله‌های روی زمین را بر می‌دارند، یکی از آنها که عرق از سر و رویش جاری شده و لباس فرم سبز رنگی به تن دارد، توجهم را به خود جلب می‌کند، چشم‌هایش را به زمین دوخته و قدم به قدم زباله‌ها را بر می‌دارد.

به‌نظر می‌رسد که ۱۵ یا ۱۶ ساله باشد و به تازگی پشت لب‌هایش سبز شده، از او می‌پرسم اینجا چکار می‌کند که با لهجه زیبای کرمانشاهی می‌گوید: اسمم مهران است و هنوز دانش آموزم، یکی از اهالی قصرشیرین هستم که آمده‌ام تا به زائرین امام حسین(ع)خدمت کنم. الان که هوا گرم است زائرین بیشتر شب‌ها حرکت می‌کنند برای همین غروب‌ها از ساعت ۷ کار ما اینجا شروع می‌شود و تا هفت صبح ادامه پیدا می‌کند. 

مهران از گرمای شدید این روزهای مرز خسروی و حضور زائرانی که گروه گروه به این مرز آمده‌اند می‌گوید و ادامه می‌دهد: اولین بار است که این همه جمعیت را به چشم دیده‌ام. همیشه در موکب‌های محرم به دسته‌های عزاداری خدمت می‌کردم، ولی تاحالا به زوار اربعین خدمت نکرده بودم که امسال شد. من هنوز کربلا نرفته‌ام، دلم می‌خواهد که به کربلا بروم و امام حسین(ع) را زیارت کنم. 

از او می‌پرسم که کار کردن در این گرمای هوا اذیتش نمی‌کند که می‌گوید: ما مردم قصرشیرین به این موقع از سال می‌گوئیم خرماپزان. یعنی هوا انقدر گرم می‌شود که خرمای نارس در آن کاملا می‌رسد. ما به این هوا عادت کرده‌ایم، اما وقتی زواری را می‌بینم که از شهرهای سردسیر آمده‌اند و این گرما را تحمل می‌کنند، به عشقی که به امام حسین(ع) دارند، غبطه می‌خورم. 

 یک نذر قدیمی

«زوار امام حسین(ع)بفرمایید چای تازه دم». با صدایی رسا و بلند طوری که همه زوار متوجه شنوند این جمله را مدام تکرار می‌کند. عطر چای تازه دم همه جا پیچیده، استکان‌های چای را روی پیشخوان موکب می‌چیند. دست‌ها یکی یکی استکان‌ها را بر می‌دارند. 

حدود ۵۰ سالی دارد، موهایش جوگندمی است و لبخندی بر لب دارد. از لهجه‌اش معلوم است یکی از شمالی‌های خونگرم کشور است. حدسم تا حدی درست است  وقتی خودش سر حرف را باز می‌کند، می‌گوید: رضا هستم، ۵۵ سال دارم و کشاورزم. در یکی از روستاهای شمال ایران زندگی می‌کنم، یکی از قدیمی‌ترین موکب‌های مرز خسروی را دارم و هرساله میزبان هزاران زائر هستیم. 

دستش را با یک استکان چای خوشرنگ و خوش عطر به سویم دراز می‌کند و می‌گوید: «بفرمائید چای نذری»، چای را که بر می‌دارم، بقیه حرف‌هایش را اینطور ادامه می‌دهد: وقتی کودک بودم، مریض می‌شوم و مادرم نذری برای امام حسین(ع) می‌کند که تا زمانی که بزرگ شدم این نذر را هرسال درست می‌کرد. وقتی مادرم به رحمت خدا رفت، خودم این نذر را ادامه دادم، اما تصمیم گرفتم که آن را هرساله برای زوار اربعین درست کنم و حالا چندسالیست که در مرز خسروی این‌کار را انجام می‌دهم. اوایل تنها بودم و خودم هزینه‌ها را پرداخت می‌کردم، اما حالا چندسالیست که دوستان و خیرین نیز به من کمک می‌کنند و موکب ما پررونق‌تر از هر زمان دیگری شده و هم با غذا و هم با چای از زوار پذیرایی می‌کنیم.  

اینکه چطور در این هوای گرم آن‌هم در موکب برای زائرین غذا پخت می‌کند برایم جای سوال است، سوالی که او در جوابش لبخندی می‌زند و می‌گوید: من برای امام حسین(ع) کار می‌کنم و با او معامله می‌کنم، پس سختی‌ها را راحت می‌شود تحمل کرد.  

دست‌ها یکی یکی استکان‌های خالی را روی پیشخوان می‌گذارند و او حالا باید برود تا آنها را جمع کند و دوباره برای زوار چای بریزد. 

حالا دیگر همه چراغ‌های مرز روشن شده‌اند. صف زائران همچنان آرام و بی‌وقفه به سمت گیت‌های خروجی پیش می‌رود. در میان این جمعیت، چشمم دوباره به مهران می‌افتد؛ همان نوجوانی که آرزو داشت روزی خودش هم راهی کربلا شود. خم می‌شود، آخرین زباله را از روی زمین برمی‌دارد و دوباره سرش را بالا می‌آورد. شاید او هنوز زائر این راه نباشد، اما امشب، سهمش از این سفر را با خدمت به زائران برداشته است.

انتهای پیام

آخرین اخبار استان ها