به گزارش ایسنا، خبرآنلاین نوشت:
در طول قرن بیستم، آمریکای لاتین میزبان دیکتاتوریها و دولتهای اقتدارگرای متعددی بود که به طور بنیادین نهادها و چشمانداز سیاسی آن را شکل دادند. در بستر جنگ سرد و قطبی شدن ایدئولوژیک، نزدیکی این منطقه به ایالات متحده منجر به حمایت از دیکتاتوریهای نظامی مختلف شد. تنها مکزیک، کاستاریکا و بلیز موفق به حفظ نهادهای دموکراتیک نسبتاً باثبات شدند. این دیکتاتوریها زخمهای باز و التیامناپذیری برجای گذاشتند که تا به امروز بر منطقه تأثیر میگذارد. در ادامه با دیکتاتوریهای کمتر شناختهشده آمریکای لاتین که شکلدهنده هائیتی، جمهوری دومینیکن، نیکاراگوئه، گواتمالا و پاناما بودند، بیشتر آشنا شوید.
۱. خاندان دووالیه در هائیتی (۱۹۸۶-۱۹۵۷)
در سال ۱۹۶۳، چشمانداز هائیتی تیره و تار بود: یک طوفان تقریباً همهچیز را نابود کرده بود، کمکهای امدادی توزیع نشده بود، اعتصابات گسترده شده بودند و یک رئیسجمهور نظامی با زندانی کردن مخالفان و تعطیلی روزنامهها از قدرت سوءاستفاده میکرد. امید در جریان انتخابات تجدید شد، زمانی که فرانسوا دووالیه، پزشک روستایی کمرو و مدافع فقرا، پیروز شد. مردم از او حمایت کردند زیرا احساس میکردند بالاخره کسی به فکر آنها است و از همین رو لقب پدرانه «پاپا دوک» (بابا دوک) را به او دادند. با این حال، طولی نکشید که او ریشهها و وعدههایش را فراموش کرد و شروع به اعمال بیرحمانه قدرت کرد، بدون هیچ توجیهی یا حتی ایدئولوژی مشخص.
او بر گردآوری ثروت شخصی عظیم و حذف هرگونه مخالفت متمرکز شد. او شبهنظامیان مردمی معروف به «تونتون ماکوت» را سازماندهی کرد؛ نامی برگرفته از هیولای ترسناک در اسطورههای هائیتی. اینها گروههای اعدام بودند که مسئول ناپدید کردن مخالفان رژیم محسوب میشدند. آنها مرتکب قتلهای بیشماری شدند - برخی با سنگسارک ردن و زنده سوزاندن قربانیان - و همچنین تجاوز و سرقت. دووالیه همچنین با استفاده از مذهب وودو و ایجاد هراس مبتنی بر باورهای عامیانه، فرقه شخصیتی ایجاد کرد تا جمعیت را تحت کنترل خود درآورد.
در اواخر زندگی، رئیسجمهور خودخوانده «مادامالعمر» قانون اساسی را اصلاح کرد تا پسر ۱۹ سالهاش «بیبی دوک» (بچه دوک) را به ریاستجمهوری منصوب کند. پدر ظالمتر و سرکوبگرتر بود، در حالی که پسر آشکارا فاسدتر بود و سبک زندگی تجملاتی را به رخ میکشید. وضعیت به دلیل فشارهای بینالمللی، قطع حمایتهای نظامی و اقتصادی ایالات متحده، تقویت اپوزیسیون و اعتراضات و جنبشهای مردمی شروع به فروپاشی کرد که درنهایت با یک کودتا در سال ۱۹۸۶ به این دیکتاتوری پایان داد.
۲. رافائل تروخیو در جمهوری دومینیکن (۱۹۶۱-۱۹۳۰)
رافائل تروخیو که در خانوادهای فقیر و پرجمعیت به دنیا آمده بود، راه ترقی را در ارتش یافت و درنهایت به ژنرال نیروهای مسلح تبدیل شد. در سال ۱۹۳۰، در جریان شورشی علیه رئیسجمهور هوراسیو واسکس، او از موقعیت استفاده کرد تا خود را به عنوان نامزد ریاستجمهوری معرفی کند. او از قدرت خود در نیروهای مسلح برای وادارکردن خشونتآمیز سایر نامزدها به استعفا استفاده کرد. در طول دوران حکومتش، او این استراتژی خشونت و سرکوب را ادامه داد: احزاب سیاسی را ممنوع کرد و همه شهروندان را مجبور به عضویت در حزب رسمی کرد.
او فرقه شخصیتی ایجاد کرد و پرستش بیش از حد خود را ترویج داد: نام سانتو دومینگو را به «سیوداد تروخیو» تغییر داد، کشور را با بناهای یادبود به افتخار خود و خیابانهایی به نام خود پر کرد. او حتی خود را قدیس میدانست و میخواست همه دومینیکنیها تصویر او را کنار محراب عیسی مسیح قرار دهند.
خونینترین رویداد در دوران دیکتاتوری او، قتلعام بدنام «جعفری» در سال ۱۹۳۷ بود. در طی چهار روز، بیش از ۲۰,۰۰۰ هائیتیایی، ازجمله زنان و کودکان، عمدتاً با قمه و چاقو کشته شدند. عاملان قتلعام «دومینیکنی بودن» قربانیان احتمالی خود را از طریق تلفظ کلمه «جعفری» آزمایش میکردند و به همین دلیل این واقعه به این نام معروف شد. تروخیو ایدئولوژی ضد هائیتیایی را ترویج کرد و این قتلعام را از طریق ترس پوشاند و شاهدان محلی را ساکت کرد.
رژیم او پس از یک کمین در جاده توسط گروهی از نیروهای مسلح دومینیکن و همکاران سابق که با سلاحهای ارائهشده توسط سیا مسلح شده بودند، پایان یافت. او شصت بار مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
۳. خاندان سوموزا در نیکاراگوئه (۱۹۷۹-۱۹۳۶)
آناستاسیو سوموزا که از خانوادهای ثروتمند برخاسته بود، راه خود را به عنوان تاجر و در سیاست هموار کرد. او به عنوان فرماندار، کنسول، وزیر امور خارجه و فرمانده گارد ملی خدمت کرد. او از این آخرین موقعیت برای تحکیم قدرت خود از طریق آزار سیاسی بهره برد. او کودتا کرد و توانست تقریباً دو دهه در رأس نیکاراگوئه بماند تا اینکه توسط شاعر ریگوبرتو لوپز، هوادار آزادی و انقلاب نیکاراگوئه، ترور شد. با این حال، آزادی چندان دوام نیاورد، زیرا رژیم بهزودی به دست پسرانش یعنی لوئیس و آناستاسیو افتاد.
در طول سلسله سوموزا، دولت، اقتصاد و زیرساختهای نیکاراگوئه مدرن شد. اما این دوره همچنین با سرکوب و نابرابری مشخص بود. تمرکز قدرت و ثروت ملی در دست خانواده سوموزا قابل توجه بود. دولت صرفاً به منافع شخصی آنها معطوف بود، بدون احترام به نهادها و بدون هیچ محدودیتی. در طی چهار دهه، این خانواده از طریق فساد، رشوهدهی شرکتی، انحصارات صنعتی، تصاحب زمین و انحراف کمکهای خارجی، ثروت عظیمی جمع کردند. آنها حدود ۲۳٪ از زمینهای نیکاراگوئه را در اختیار داشتند و از نظر ثروت، گمان میرود معادل نیمی از بدهی نیکاراگوئه و ۳۳٪ از تولید ناخالص داخلی را در اختیار داشتند.
فساد خود رژیم، بهویژه پس از زلزله سال ۱۹۷۲، نارضایتی عمیقی ایجاد کرد که همراه با نقض حقوق بشر، تقویت اپوزیسیون، شورش مسلحانه و انزوای بینالمللی، سقوط آن را در سال ۱۹۷۹ تسریع کرد.
۴. کارلوس کاستیو آرماس در گواتمالا (۱۹۵۷-۱۹۵۴)
در اواسط قرن بیستم، ۷۶٪ از گواتمالاییها کمتر از ۱۰٪ از زمین را در اختیار داشتند، در حالی که تنها ۲۲٪ تقریباً سهچهارم آن را کنترل میکردند. رئیسجمهور چپگرا، یاکوبو آربنز، سیاستهای مترقی، بهویژه اصلاحات ارضی را ترویج کرد و زمینهای کشتنشده را بازتوزیع کرد، که بر منافع شرکتهای بزرگ آمریکایی مانند شرکت یونایتد فروت تأثیر گذاشت.
در پاسخ، ایالات متحده برنامهای به نام PBSUCCESS طراحی کرد که با کمک سیا و بودجهای بالغ بر ۲.۷ میلیون دلار برای «جنگ روانی و اقدام سیاسی» و «تخریب» و سایر اجزای یک جنگ کوچک شبهنظامی، تهاجم وحشیانهای را آغاز کرد که بهطور خاص برای ایجاد وحشت و جذب جمعیت و ارتش به سمت خود قبل از شکست دادن آنها طراحی شده بود. آنها آربنز را به کمونیست بودن متهم کردند، اگرچه سیاستهای او نسبتاً میانهرو و الهامگرفته از آبراهام لینکلن بود. رهبری به ژنرال تبعیدی کارلوس کاستیو آرماس، که قبلاً تلاش کرده بود دولت را سرنگون کند، واگذار شد.
در دوران حکومت او، یک دولت سرکوبگر و محافظهکار تحکیم شد که همسو با منافع ایالات متحده بود و از سوی آنها حمایت اقتصادی و نظامی میشد. در فضای سانسور، بهویژه مککارتیسم، او اتحادیههای کارگری، روشنفکران و مخالفان را تحت تعقیب قرار داد. او رابطه خود را با کلیسا بهعنوان متحد در مبارزه با کمونیسم تقویت کرد، کنگره را منحل کرد و قانون اساسی ۱۹۴۵ را لغو کرد و اصلاحات اجتماعی کلیدی را معکوس کرد.
او در سال ۱۹۵۷ با دو گلوله در خانه ریاستجمهوری ترور شد. او یک بحران مشروعیت، درگیریهای داخلی و رادیکالیزهشدن اپوزیسیون را بر جای گذاشت و زمینه را برای یک چرخه معیوب خشونت و سرکوب و یک جنگ داخلی ۳۶ ساله فراهم کرد.
۵. مانوئل آنتونیو نوریگا در پاناما (۱۹۸۹-۱۹۸۳)
نوریگا که از یک محله فقیرنشین برخاسته بود، از طریق نیروهای مسلح به قدرت رسید و به یک خبرچین و همکار نزدیک سیا تبدیل شد. به این ترتیب، او قدرت را جمع کرد و شبکه نفوذ خود را بافت. او هرگز رئیسجمهور منتخب نشد؛ با این حال، او با انتخاب مجدد خود به عنوان فرمانده گارد ملی از ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۹، قدرت دوفاکتو (قدرت بالفعل) را اعمال کرد.
نوریگا رابطهای مبهم با ایالات متحده داشت؛ گاهی متحد و خبرچین بود، اما گاهی نیز حریف بود و اطلاعات محرمانه را به دشمنان سیاسی واشنگتن مانند کارتلهای مواد مخدر میفروخت. در حالی که اسرار مربوط به کوبا را به ایالات متحده منتقل میکرد، هزاران گذرنامه پانامایی را به قیمت هر کدام ۵۰۰۰ دلار به فیدل کاسترو فروخت که قرار بود توسط مأموران این جزیره و احتمالاً کشورهای شوروی نیز استفاده شود. او همچنین به شدت در قاچاق مواد مخدر دست داشت و تجارت مواد مخدر را تسهیل میکرد و با کارتلها همکاری میکرد.
دانستن اینکه او در کدام سمت است دشوار بود؛ عطش قدرت او باعث شد برای به دست آوردن آن دست به هر کاری بزند، تا اینکه درنهایت به یک ظالم تبدیل شد. تنشها با ایالات متحده در اواخر دهه ۱۹۸۰ به اوج خود رسید زمانی که نوریگا از واگذاری قدرت خودداری کرد. عملیات «اراده مقتدرانه» (Operation Just Cause) برای استرداد او انجام شد؛ او متعاقباً به قاچاق مواد مخدر، پولشویی و فعالیتهای سازمانیافته مجرمانه محکوم شد و به ۴۰ سال حبس محکوم گردید. او در زندان درگذشت. وقتی کنگره آمریکا کمکهای نظامی و اقتصادی به رژیم پاناما را قطع کرد، پاناما دچار نکول بدهی شد و اقتصاد آن ۲۰٪ کوچک شد.
میراث اقتدارگرایی در آمریکای لاتین
تقریباً همه دیکتاتوریهای آمریکای لاتین رابطه نزدیکی با ایالات متحده داشتند، بهویژه به دلیل جو ضد کمونیستی حاکم بر منطقه. ایالات متحده به عنوان قدرت غالب، سیاستهای سایر کشورها را به عنوان بخشی از استراتژی ژئوپلیتیکی خود برای تضمین منافع سیاسی و اقتصادیاش دستکاری میکرد و از ترس کمونیسم به عنوان بهانهای استفاده میکرد. بسیاری از رهبران عروسکهای خیمهشببازی بودند که وقتی دیگر مفید نبودند، جایگزین و کنار گذاشته میشدند. این دستکاری همچنین در تصویر بینالمللی منعکس شد و روایتهایی را ترویج میکرد که این رژیمها را مشروع جلوه میداد، در حالی که واقعیت، که نشاندهنده مبارزه برای عدالت اجتماعی بود، به طور سیستماتیک ساکت میشد.
این امر پیامدهای عمیقی در داخل این کشورها داشت، زیرا بسیاری از آنها دورههایی از بحران اقتصادی، قطبی شدن ایدئولوژیک و مهمتر از همه، بیثباتی سیاسی را پشت سر میگذاشتند که با فقدان نهادهای دموکراتیک و کنترلهای مؤثر بر قدرت مشخص میشد. این خلأ نهادی کودتاهای متعددی را ممکن کرد و در غیاب کنترل بر قدرت، چرخههای خشونت و سرکوب تداوم یافت. نیروهای مسلح، که به عنوان ضامن نظم و ثبات تلقی میشدند، مشروعیت کسب کردند؛ علاوه بر این، ضد کمونیسم سرکوب را به عنوان اقدامی برای حفظ امنیت ملی توجیه میکرد.
با گذشت زمان، ارتش از طریق ارتباطات خود با ایالات متحده، دسترسی به سلاح و کنترل بر منابع اقتصادی، موقعیت خود را در حوزههای نفوذشان تثبیت کرد. این قدرت به آنها اجازه داد تا از طریق شیوههای فسادآمیز ثروت جمع کنند، که علاقه آنها را به حفظ قدرت تقویت کرد و در عین حال نهادهای دموکراتیک و حقوق بشر را تضعیف نمود. یک گروه کوچک نخبه به قیمت رنج بقیه ثروتمند شدند و نه تنها نابرابری اقتصادی، بلکه میراثی از بیکیفری ایجاد کردند.
انتهای پیام
