به گزارش ایسنا، راحیل احمدی - داستاننویس - نگاهی به رمان «بر دامنه» اثر مارکوس ورنر نویسنده سوییسی که با ترجمه محمد همتی از سوی نشر «بیدگل» منتشر شده، داشته است.
در یادداشت او بر این رمان میخوانیم: مارکوس ورنر از آن نویسندگانی است که شاید نامش برای خواننده فارسیزبان به اندازه نویسندگان بزرگ آلمانیزبان آشنا نباشد، اما در ادبیات معاصر سوئیس جایگاهی بسیار مهم دارد. او در طول چند دهه فعالیت ادبی، جوایز متعددی دریافت کرد؛ از جمله جایزه ادبی آلمانیزبانِ آلِمانی، جایزه هرمان هسه، جایزه یوزف برایتباخ و جایزه یوهان پیتر هبل. ورنر همچنین عضو آکادمی زبان و شعر آلمان بود و آثارش به زبانهای مختلف ترجمه شدند. «بر دامنه» با ترجمه محمد همتی، فرصتی است برای آشنایی با نویسندهای که در آثارش، زندگی روزمره را به سطحی از اضطراب و پرسشهای فلسفی میرساند که معمولاً در رمانهای بزرگ روانشناختی میبینیم.
«بر دامنه» رمانی است درباره دو مرد که در ظاهر هیچ شباهتی به یکدیگر ندارند. توماس کلارین وکیل طلاق است؛ مردی که حرفهاش بهتدریج اعتمادش را به ازدواج از بین برده و به همین دلیل ترجیح میدهد وارد هیچ رابطهی متعهدانهای نشود و زندگیاش را میان روابط متعدد بگذراند. در سوی دیگر، توماس لُس قرار دارد؛ مردی که همسرش را از دست داده و در سوگ او چنان فرو رفته که تقریباً علاقهاش را به جهان اطراف از دست داده است.
یکی از آنها به زندگی چسبیده است و دیگری از آن جدا شده؛ یکی از عشق فاصله میگیرد و دیگری از فقدان عشق نمیتواند فاصله بگیرد. و با اینحال، این دو مرد بسیار بیشتر از آنچه خودشان تصور میکنند به یکدیگر شبیهاند. آشنایی آنها در یک رستوران شلوغ سوئیسی اتفاق میافتد؛ جایی که گفتوگویی میان دو غریبه آغاز میشود. در ابتدا، همهچیز عادی به نظر میرسد. دو مرد با یکدیگر حرف میزنند، از زندگی و تجربههایشان میگویند و کمکم متوجه میشوند میان سرگذشتهایشان تصادفهایی ناآرامکننده وجود دارد. اما ورنر از همان ابتدا «تصادف» را چیزی بیش از یک ابزار روایی میگیرد. در جهانی که او میسازد، تصادف میتواند نقابی باشد که حقیقت زیر آن پنهان شده است.
رمان آرام شروع میشود. این آرامش اما فریبنده است: «همهچیز میچرخد. و همهچیز حول آن مرد میچرخد. حتی دیوانهوار میخواهم خیال کنم که شاید همین حالا دوروبر خانه پرسه میزند، با خنجر یا بدون خنجر. گرچه میگویند رفته سفر و من از دور جز آواز جیرجیرکها و واقواقِ شبانه سگها چیزی نمیشنوم. برای تعطیلات عید پنجاهه بیایی به تسین، تا بلکه در آرامش غرق در مطالعه تاریخ قانون طلاق شوی، و ناگهان این غریبه سر راهت سبز شود، این آقای لُس، و با تو کاری کند که هوش و حواس برایت نماند...» ورنر از آن نویسندگانی نیست که از صفحه اول با حادثهای بزرگ خواننده را به دام بیاندازند. برعکس، او اجازه میدهد گفتوگو شکل بگیرد، شخصیتها خودشان را آشکار کنند و خواننده بهتدریج وارد فضایی شود که در ابتدا کاملاً واقعی و آشناست. اما بعد، چیزی تغییر میکند. گفتوگو دیگر صرفاً گفتوگوی دو مرد نیست؛ تبدیل میشود به کندوکاوی در زندگی دو انسان.
قدرت اصلی رمان نیز همینجاست: هیجان داستان از حادثه نمیآید، از دانستن میآید. هرچه کلارین و لُس بیشتر حرف میزنند، مرز میان آن دو کمرنگتر میشود. مردی که گمان میکند زندگی را شناخته است، در برابر مردی قرار میگیرد که از زندگی بریده؛ اما هر دو در حقیقت با یک پرسش مشترک دستوپنجه نرم میکنند: انسان تا چه اندازه میتواند دیگری را بشناسد و تا چه اندازه میتواند خودش را از زندگیای که برایش ساخته، جدا کند؟
کلارین، بهعنوان وکیل طلاق، با شکست ازدواجهای دیگران سروکار دارد. او هر روز با روایتهایی مواجه است که نشان میدهند عشق چگونه به خشم، بیاعتمادی، خیانت و جدایی تبدیل میشود. طبیعی است که در چنین شغلی، ازدواج برایش دیگر وعدهای عاشقانه نباشد؛ قراردادی شکننده باشد که دیر یا زود ترک میخورد.
اما ورنر در اینجا به دام یک شخصیتپردازی ساده نمیافتد. کلارین صرفاً مردی بدبین به ازدواج نیست. بیاعتمادی او به تعهد، درواقع نوعی دفاع در برابر آسیبپذیری است. او تصور میکند اگر هرگز به دیگری اجازه ندهد کاملاً وارد زندگیاش شود، از رنجِ فقدان در امان خواهد ماند.
لُس در نقطه مقابل اوست. او چیزی را از دست داده که کلارین از ابتدا حاضر نیست به دست بیاورد. همسر لُس مرده است و سوگ، جهان او را از معنا تهی کرده. اگر کلارین با فاصلهگرفتن از عشق میخواهد از مرگ و فقدان فرار کند، لُس درون فقدان زندگی میکند. بهاینترتیب، دو شخصیت در دو سوی یک تجربه ایستادهاند: یکی از عشق میگریزد تا روزی داغدار نشود و دیگری داغدار شده چون روزی عشق ورزیده است. همین تضاد است که ملاقات آنها را به چیزی فراتر از یک دیدار تصادفی تبدیل میکند.
ورنر با مهارتی چشمگیر، یک موقعیت ظاهراً ساده را به یک درام روانشناختی تبدیل میکند. رمان در ابتدا آرام است، اما بهتدریج ضربانش بالا میرود. هر اطلاعات تازه، اطلاعات قبلی را دوباره معنا میکند. خواننده مانند یکی از دو شخصیت، دائماً مجبور است برداشت خودش را اصلاح کند. این ویژگی باعث میشود «بر دامنه» در عین حال که رمانی روانشناختی است، ساختاری نزدیک به تریلر داشته باشد؛ اما نه تریلری که هیجانش از تعقیب و گریز یا خشونت بیرونی بیاید. هیجان اینجا از این پرسش میآید که حقیقت چیست و چرا این دو مرد تا این اندازه به یکدیگر شبیهاند؟
عنوان رمان نیز در همین زمینه معنای جالبی پیدا میکند. «بر دامنه» تصویری از ایستادن در نقطهای میان دو وضعیت است؛ نه کاملاً در بالا و نه در پایین، نه کاملاً در زندگی و نه کاملاً بیرون از آن. شخصیتهای ورنر نیز در چنین وضعیتی قرار دارند. کلارین میان آزادی و تنهایی ایستاده و لُس میان خاطره و زندگی. هیچکدام نمیتوانند کاملاً به سوی یکی از دو طرف حرکت کنند. این همان جایی است که ادبیاتِ ورنر از یک داستان صرفاً روانشناختی فراتر میرود و به تأملی دربارهی هویت، عشق، ازدواج، سوگ و تصادف تبدیل میشود.
یکی از جذابترین جنبههای رمان، نسبت میان عشق و شناخت است. آیا دوستداشتن دیگری به معنای شناختن اوست؟ آیا ممکن است سالها با کسی زندگی کنیم و در نهایت بفهمیم چیزی از او نمیدانستهایم؟ و آیا یک غریبه میتواند در چند ساعت، بیش از نزدیکترین آدم زندگیمان، چیزی از ما بفهمد؟
ورنر پاسخهای قطعی نمیدهد. او بیشتر وضعیتهایی میسازد که خواننده ناچار شود این پرسشها را از خودش بپرسد. از سوی دیگر، رمان درگیر مسئله جذاب دیگری نیز هست: تصادف. زندگی ما مجموعهای از تصمیمها به نظر میرسد، اما گاهی یک ملاقات تصادفی، یک جمله یا یک آدم ناشناس میتواند تمام تصویری را که از خودمان ساختهایم تغییر دهد. کلارین و لُس در یک رستوران شلوغ یکدیگر را پیدا میکنند؛ اما آنچه میانشان شکل میگیرد، نشان میدهد که شاید زندگی بیش از آنکه براساس انتخابهای آگاهانه پیش برود، تحت تأثیر چیزهایی است که هرگز انتخابشان نکردهایم.
استقبال گسترده از رمان نیز بیدلیل نیست. «بر دامنه» در پانزده کشور منتشر شده و تنها در آلمان بیش از ۴۰۰ هزار نسخه فروخته است. منتقدان آن را یکی از آثار مهم ادبیات معاصر آلمانیزبان دانستهاند؛ موفقیتی که برای رمانی با چنین ساختار فشرده و تمرکز شدید بر گفتوگو و روان شخصیتها، قابل توجه است. اما شاید بهترین دلیل برای خواندن این رمان نه تعداد ترجمهها و فروش آن، بلکه همان مهارتی باشد که ورنر در ساختن تعلیق دارد. او میتواند از یک میز در رستوران، دو مرد و یک گفتوگوی معمولی، جهانی از اضطراب بسازد. «بر دامنه» درباره دو مرد نیست؛ درباره تصویری است که هر انسان از خودش ساخته و لحظهای که دیگری آن تصویر را ترک میاندازد. کلارین تصور میکند چون ازدواجهای دیگران را دیده، عشق را میشناسد. لُس تصور میکند چون عشق بزرگی را از دست داده، دیگر چیزی برای از دستدادن ندارد. هر دو اشتباه میکنند. دیدارشان به آنها نشان میدهد که انسان نه با فرار از عشق و نه با چسبیدن به گذشته، از رنج زندگی خلاص نمیشود. و شاید معنای عنوان کتاب همین باشد: زندگی همیشه روی سطحی صاف اتفاق نمیافتد. ما اغلب بر دامنه ایستادهایم؛ جایی میان ماندن و رفتن، عشق و فقدان، شناختن و نشناختن، و میان آنچه فکر میکنیم هستیم و آنچه دیگری ناگهان به ما نشان میدهد که هستیم.

انتهای پیام
