دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵ | ۰۹:۱۵
منبع: نمایندگی مازندران
از خانه تا جبهه/ روایت نسلی که جوانی خود را در میدان دفاع از وطن گذاشتند

از خانه تا جبهه/ روایت نسلی که جوانی خود را در میدان دفاع از وطن گذاشتند

مازندران (ایسنا) - سال‌ها از روزهایی که جوانان این سرزمین راهی جبهه شدند می‌گذرد، اما روایت خانواده‌هایشان از آن روزها هنوز پر از جزئیاتی است که از انتخاب آگاهانه، دلبستگی به وطن و آرزوی شهادت فرزندانشان حکایت دارد؛ روایت‌هایی که هر کدام بخشی از تاریخ دفاع مقدس را زنده می‌کند.

با آغاز هفته دفاع مقدس و در سالروز شروع جنگ تحمیلی ایران و عراق، دوباره می‌توان به سراغ روزهایی رفت که یک نسل، جوانی و آرامش خود را در میدان دفاع از وطن گذاشت. پشت هر نام شهید، خانواده‌ای ایستاده که سال‌ها با خاطره آخرین خداحافظی، چشم‌انتظاری، خبر شهادت و روزهای پس از آن زندگی کرده است؛ روایت‌هایی که این بار از زبان خانواده‌ها شنیده می‌شود تا گوشه‌ای از آنچه بر آنها و عزیزانشان گذشت، دوباره روایت شود.

از خانه تا جبهه/ روایت نسلی که جوانی خود را در میدان دفاع از وطن گذاشتند

علیرضا معتقد بود وظیفه‌اش رفتن به جبهه است

علی غفوری، پدر شهید علیرضا غفوری، در گفت‌وگو با ایسنا اظهار کرد: علیرضا با وجود سن کم، احساس مسئولیت بالایی داشت و معتقد بود دفاع از اسلام و انقلاب وظیفه‌ای است که باید به آن عمل کند. با آغاز اعزام نیروها، اصرار داشت به جبهه برود و هرچه تلاش کردم منصرفش کنم، تصمیمش را تغییر نداد.

وی افزود: به او می‌گفتم من تیرانداز ماهری هستم و اگر لازم باشد خودم می‌روم، اما علیرضا می‌گفت «تو بمان و از خانواده مراقبت کن، من تیراندازی را یاد می‌گیرم و به جبهه می‌روم». بارها بر سر این موضوع با هم بحث کردیم، اما او تصمیم خودش را گرفته بود.

پدر شهید غفوری ادامه داد: یک روز متوجه شدیم چند شب است به خانه نیامده. به شهر رفتم و از مدیر مدرسه سراغش را گرفتم. مدیر گفت که به جبهه اعزام شده است. تعجب کردم و گفتم مگر بدون اجازه ما می‌شود؟ گفت رضایت‌نامه آورده است، اما آن امضا متعلق به ما نبود.

غفوری خاطرنشان کرد: حدود ۴۰ روز بعد به مرخصی آمد و گفت در منجیل دوره آموزشی دیده و باید دوباره به منطقه برگردد. باز هم تلاش کردم منصرفش کنم، اما گفت «اگر هر دوی ما برویم چه کسی مراقب خانواده باشد؟ شما وظیفه خودتان را دارید و من هم وظیفه خودم را».

وی با یادآوری روزهای پس از آخرین اعزام فرزندش گفت: چند روز بعد، نیمه‌شب ناگهان از خواب بیدار شدم و بی‌اختیار گریه کردم. به همسرم گفتم احساس می‌کنم فرزندم شهید شده است. صبح برای پیگیری به شهر رفتم، اما خبری نبود. غروب دوباره مراجعه کردم و فهمیدم حدود ۶۰۰ نفر از نیروها مفقودالاثر شده‌اند و همان لحظه به دلم افتاد که علیرضا نیز در میان آنهاست.

از خانه تا جبهه/ روایت نسلی که جوانی خود را در میدان دفاع از وطن گذاشتند

پدر شهید غفوری گفت: حدود یک هفته بعد خبر قطعی شهادتش را آوردند و پیکر فرزندم به زادگاهش بازگشت.

هاجر قاسمی، مادر شهید نیز اظهار کرد: علیرضا علاقه و اشتیاق زیادی برای رفتن به جبهه داشت، اما ما از تصمیمش خبر نداشتیم و بعد از مدتی متوجه شدیم که اعزام شده است. روزهای سختی را در انتظار بازگشت فرزندم سپری کردیم تا اینکه خبر شهادتش به ما رسید.

وی افزود: مراسم تشییع پیکر علیرضا بسیار باشکوه برگزار شد و مردم از روستاهای مختلف برای بدرقه فرزندم آمدند. همه علیرضا را دوست داشتند و این محبت مردم هیچ‌گاه از خاطر ما فراموش نمی‌شود.

شهید علیرضا غفوری، یکم فروردین ۱۳۴۳ در ساری متولد شد و پس از تحصیل تا مقطع راهنمایی، از سوی بسیج راهی جبهه شد. وی ۲۴ دی ۱۳۶۵ در منطقه گیلانغرب بر اثر جراحات وارده به بدن به شهادت رسید و پیکرش در گلزار امامزاده محمد(ع) روستای بالاکولا ساری به خاک سپرده شد.

غلامرضا از نخستین نیروهای جهاد سازندگی بود

علیرضا قدم‌پورشاد، برادر شهید غلامرضا قدم‌پورشاد کوه‌خیلی، در گفت‌وگو با ایسنا اظهار کرد: برادرم از سال ۱۳۵۷ و روزهای ابتدایی انقلاب در صحنه حضور داشت و فعالیت‌های انقلابی انجام می‌داد. آن روزها در خرمشهر زندگی می‌کردیم و همراه دوستانمان در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردیم و چندین بار نیز توسط نیروهای رژیم بازداشت شدیم.

وی افزود: پس از پیروزی انقلاب، برادرم همراه چند نفر دیگر دو مغازه اجاره کردند و جهاد سازندگی را در خرمشهر راه‌اندازی کردند.

برادر شهید قدم‌پورشاد ادامه داد: برادرم در رشته نقشه‌برداری راه و ساختمان تخصص داشت و در پروژه‌های عمرانی فعالیت می‌کرد. حتی مسیر سه‌راه خرم‌آباد به بروجرد را نیز نقشه‌برداری کرده بود.

از خانه تا جبهه/ روایت نسلی که جوانی خود را در میدان دفاع از وطن گذاشتند

وی خاطرنشان کرد: با آغاز جنگ تحمیلی، شهید در خرمشهر ماند و برای دفاع از شهر اسلحه به دست گرفت. پیش از اعلام رسمی جنگ، درگیری‌ها آغاز شده بود و نیروهای دشمن به پلیس‌راه خرمشهر حمله کرده بودند. توپ و خمپاره به شهر اصابت می‌کرد و بسیاری از مردم شهید شدند.

قدم‌پورشاد اظهار کرد: برادرم همراه دوستان و همکارانش به سمت شلمچه رفت تا از خرمشهر دفاع کند. هفت نفر از همکاران جهاد سازندگی که همراه او بودند نیز به شهادت رسیدند.

وی ادامه داد: دوستانش تعریف می‌کردند که در منطقه پل نو خرمشهر هدف تیر مستقیم دشمن قرار گرفت و چهارم مهرماه سال ۱۳۵۹ به شهادت رسید. پیکر برادرم در همان منطقه باقی ماند و تاکنون جاویدالاثر است، اما نام و یاد او همچنان در ذهن خانواده و مردم زنده مانده است.

شهید غلامرضا قدم‌پورشاد کوه‌خیلی چهارم خرداد ۱۳۳۷ در ساری و در خانواده‌ای مذهبی و دوستدار اهل‌بیت(ع) متولد شد. وی پس از پایان تحصیلات تا مقطع دیپلم، در جهاد سازندگی مشغول خدمت شد و با تخصص نقشه‌برداری راه و ساختمان به مناطق عملیاتی اعزام شد. این شهید چهارم مهر ۱۳۵۹ در خرمشهر و در ۲۲ سالگی بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید و پیکرش در منطقه باقی ماند و جاویدالاثر شد.

۲۹ سال چشم‌انتظاری برای بازگشت پسر

نازبانو مهدوی، مادر شهید محمد کوچکی، در گفت‌وگو با ایسنا اظهار کرد: محمد تنها پسرم بود و از همان نوجوانی عاشق جبهه و دفاع از انقلاب بود. مرتب از اعزام صحبت می‌کرد و وقتی برای ثبت‌نام رفت، به او گفتند سنش کم است، اما آنقدر اصرار و خواهش کرد تا نامش را ثبت کردند.

وی افزود: به من می‌گفت «مادر! دوستانم به جبهه رفته‌اند، من هم باید بروم.» هرچه تلاش کردم منصرفش کنم، قبول نمی‌کرد و می‌گفت باید دینم را به انقلاب و کشور ادا کنم.

مهدوی خاطرنشان کرد: محمد نسبت به مسائل دینی بسیار حساس بود. هر جا وارد جمعی می‌شد، با احترام می‌گفت حجاب خود را رعایت کنید تا وارد شوم. در مناسبت‌های مذهبی و انقلابی نیز در مسیر برق کنار خانه و کوچه‌ها پرچم نصب می‌کرد و با تمام وجود برای انقلاب و ارزش‌های اسلامی تلاش می‌کرد.

مادر شهید کوچکی گفت: فرزندم بسیار مهربان و دلسوز بود. اگر افراد سالخورده یا نیازمندی را می‌دید، برای حمل وسایل و خریدهایشان کمک می‌کرد و هیچ‌گاه از خدمت به مردم دریغ نداشت.

از خانه تا جبهه/ روایت نسلی که جوانی خود را در میدان دفاع از وطن گذاشتند

وی ادامه داد: محمد پس از گذراندن دوره آموزشی در سوادکوه، ابتدا به کردستان اعزام شد و پس از حدود چهار ماه حضور در مناطق عملیاتی، راهی جبهه جنوب و منطقه شلمچه شد. در تمام مدت حضورش در جبهه فقط دو نامه برایمان فرستاد و یک بار هم تماس گرفت.

مهدوی با یادآوری روزهای انتظار گفت: ۲۹ سال چشم‌انتظار فرزندم ماندم. شب‌ها به آسمان نگاه می‌کردم و با ماه درد دل می‌کردم و می‌گفتم «محمد مرا ندیدی؟» سال‌های طولانی بی‌خبری بسیار سخت بود، اما هیچ‌گاه از انتخاب فرزندم پشیمان نشدم و همیشه به راهی که برگزیده بود افتخار کردم.

مادر شهید افزود: زمانی که پیکر مطهر محمد به وطن بازگشت، مراسم تشییع باشکوهی برایش برگزار شد. جمعیت آنقدر زیاد بود که جای سوزن انداختن نبود و مردم با حضور پرشور خود نشان دادند که راه شهدا هرگز فراموش نخواهد شد.

شهید محمد کوچکی، سال ۱۳۴۷ در ساری متولد شد و پس از پایان تحصیلات در مقطع راهنمایی به عضویت بسیج درآمد. وی به عنوان بسیجی لشکر ۲۵ کربلا در رسته پیاده به جبهه اعزام شد و ۱۳ اسفند ۱۳۶۵ در شلمچه به شهادت رسید. پیکرش سال‌ها مفقودالاثر بود و پس از بازگشت در سال ۱۳۷۵، در گلزار شهدای ملامجدالدین ساری به خاک سپرده شد.

نادعلی برای خدمت به انقلاب لحظه‌شماری می‌کرد

رضاعلی اکبری لالایی، پدر شهید نادعلی اکبری لالایی، در گفت‌وگو با ایسنا اظهار کرد: زندگی سختی داشتیم و با تلاش و زحمت روزگار می‌گذراندیم، اما نادعلی همیشه روحیه‌ای قوی داشت و به فکر خدمت به مردم و انقلاب بود.

وی افزود: فرزندم از همان دوران جوانی در گروه مقاومت فعالیت می‌کرد. در روستا کتابخانه راه‌اندازی کرده بود و کتاب در اختیار جوانان قرار می‌داد. علاقه زیادی داشت مردم مطالعه کنند و آگاهی بیشتری نسبت به مسائل انقلاب و دین داشته باشند.

پدر شهید ادامه داد: نادعلی هر جا احساس می‌کرد می‌تواند کمکی انجام دهد، حاضر بود. برای فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی وقت می‌گذاشت و دوست داشت در مسیر انقلاب اسلامی مؤثر باشد.

از خانه تا جبهه/ روایت نسلی که جوانی خود را در میدان دفاع از وطن گذاشتند

اکبری لالایی گفت: فرزندم بی‌صبرانه منتظر حضور در میدان خدمت بود و حتی زودتر از موعد مقرر به خدمت و جبهه رفت. پس از اعزام، او را به منطقه ارومیه فرستادند و حدود ۲۰ روز پیش از شهادتش به مرخصی آمد و مدتی در کنار خانواده حضور داشت.

وی خاطرنشان کرد: هنگام بازگشت، مانند همیشه با روحیه‌ای آرام و امیدوار از ما خداحافظی کرد، اما دیگر تقدیر این بود که بازنگردد.

پدر شهید با اشاره به نحوه شهادت فرزندش اظهار کرد: نادعلی در پاسگاه سرو ارومیه مشغول انجام مأموریت بود که منافقین به آنجا حمله کردند. در آن حادثه نارنجکی به سمت نیروهای مستقر در پاسگاه پرتاب شد و هر چهار نفری که در آن محل حضور داشتند به شهادت رسیدند.

اکبری لالایی گفت: فرزندم عمر زیادی نکرد، اما همان عمر کوتاه را در راه دفاع از اسلام، انقلاب و امنیت کشور سپری کرد و به آرزوی خود رسید.

وی در پایان اظهار کرد: اگرچه فراق فرزند برای هر پدر و مادری سخت است، اما ما به راهی که نادعلی انتخاب کرد افتخار می‌کنیم و امیدواریم جوانان امروز نیز با شناخت سیره شهدا، راه خدمت، ایثار و دفاع از ارزش‌های انقلاب اسلامی را ادامه دهند.

شهید نادعلی اکبری لالایی، ۲۱ آبان ۱۳۴۵ در روستای لالا از توابع بخش چهاردانگه ساری متولد شد و پس از تحصیل تا مقطع راهنمایی، در کنار خانواده به کشاورزی پرداخت. وی از اعضای فعال پایگاه مقاومت بسیج روستا بود و مدتی نیز در قالب طرح شهید کلاهدوز در جنگل‌های مازندران با منافقین مقابله کرد. این شهید ۲۱ مرداد ۱۳۶۶ در پاسگاه سرو ارومیه بر اثر اصابت نارنجک به شهادت رسید و ۲۹ مرداد همان سال در گلزار شهدای روستای لالا به خاک سپرده شد.

وقتی نصرالله شهید شد، انگار من هم مردم

عبدالله حسن‌نژاد، پدر شهید نصرالله حسن‌نژاد، در گفت‌وگو با ایسنا اظهار کرد: نصرالله از نوجوانی اخلاق نیکویی داشت. اهل نماز و معنویت بود و اذان گفتنش در محل زبانزد بود. هر کس او را می‌شناخت از اخلاق و رفتار پسندیده‌اش تعریف می‌کرد.

وی افزود: فرزندم روحیه‌ای انقلابی داشت و به ارزش‌های دینی پایبند بود. کمتر کسی را دیده بودم که در آن سن و سال چنین اخلاق و منش پسندیده‌ای داشته باشد.

حسن‌نژاد با یادآوری روز شهادت فرزندش گفت: پیکر نصرالله را به سردخانه بیمارستان امام منتقل کرده بودند و از ما خواستند برای شناسایی مراجعه کنیم. وقتی وارد سردخانه شدم و پیکر را دیدم، باورم نمی‌شد که فرزندم باشد و به مسئولان گفتم این پسر من نیست و اشتباهی رخ داده است.

پدر شهید ادامه داد: به یاد داشتم که نصرالله روی شانه‌اش خالی داشت. از آنها خواستم پیکر را برگردانند تا شانه‌اش را ببینم. وقتی خال را دیدم، یقین کردم که فرزند خودم است.

از خانه تا جبهه/ روایت نسلی که جوانی خود را در میدان دفاع از وطن گذاشتند

وی با بغضی سنگین گفت: وقتی نصرالله شهید شد، انگار من هم مردم. داغ فرزند چیزی نیست که بتوان آن را فراموش کرد.

زهرا ربیعی، مادر شهید نیز اظهار کرد: نصرالله در جبهه هم اهل نماز و عبادت بود و هیچ‌گاه ارتباطش با خدا قطع نمی‌شد. آخرین نامه‌ای که برای ما نوشت هنوز در یادم مانده است. نامه را در صندوق انداخته بود و کمی بعد خبر شهادتش رسید.

وی افزود: هنوز لکه خون روی نامه برای ما یادگار فرزند شهیدمان است و هر بار که آن را می‌بینیم، خاطرات نصرالله برایمان زنده می‌شود.

مادر شهید در پایان گفت: شهادت فرزند بسیار سخت است، اما خداوند به ما صبر داد و امروز به راهی که نصرالله انتخاب کرد افتخار می‌کنیم؛ راهی که با ایمان، اخلاص و عشق به اسلام به پایان رسید.

از خانه تا جبهه/ روایت نسلی که جوانی خود را در میدان دفاع از وطن گذاشتند

شهید نصرالله حسن‌نژاد، ششم خرداد ۱۳۴۶ در ساری متولد شد و پس از تحصیل تا پایان دوره راهنمایی و ازدواج، به عنوان سرباز ارتش راهی جبهه شد. وی نهم تیر ۱۳۶۷ در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید و پیکرش پس از تشییع در گلزار شهدای روستای عیسی‌خندق ساری به خاک سپرده شد.

امیر راه جبهه را انتخاب کرد

محبوبه سلطان‌تویه، خواهر شهید یزدان (امیر) سلطان‌تویه، در گفت‌وگو با ایسنا اظهار کرد: برادرم شخصیت بسیار آرام، صبور و مهربانی داشت و نسبت به خانواده حساسیت زیادی نشان می‌داد. او از همان نوجوانی علاقه زیادی به جبهه داشت و حتی برای نخستین اعزام، شناسنامه‌اش را دستکاری کرده بود تا بتواند راهی جبهه شود.

وی افزود: امیر چندین مرتبه به جبهه اعزام شد و هر بار که به مرخصی می‌آمد، هر مبلغی برایش باقی مانده بود به مادرم می‌داد و می‌گفت این پول را برای خواهرهای کوچکم خرج کنید.

سلطان‌تویه خاطرنشان کرد: زمانی که به جبهه می‌رفت، به مادرم سفارش می‌کرد اجازه ندهد ما برای خرید نان به نانوایی برویم. حتی به دوستانش گفته بود نان منزل را تهیه کنند تا خواهرهایش در صف نانوایی نایستند.

خواهر شهید ادامه داد: آخرین بار برادرم در منطقه قلاویزان مهران حضور داشت. همان روزها خبر دادند مجروح شده و به تهران انتقال یافته است. حدود یک هفته خانواده در انتظار بود و هر روز خبری متفاوت به ما می‌دادند.

وی افزود: مادرم در همان روزها با وجود نگرانی شدید، مشغول عرق‌گیری بهارنارنج بود و مدام برای سلامتی فرزندش دعا می‌کرد، اما در نهایت خبر شهادتش را آوردند.

از خانه تا جبهه/ روایت نسلی که جوانی خود را در میدان دفاع از وطن گذاشتند

سلطان‌تویه اظهار کرد: روز قبل از شهادتش، امیر به همرزمانش آب می‌داد و گفته بود «امروز من به شما آب می‌دهم و فردا خودم شربت شهادت می‌نوشم»؛ انگار از شهادتش خبر داشت.

خواهر شهید گفت: برادرم همیشه می‌گفت اگر شهید شدم مرا کنار پسرخاله‌های شهیدم دفن کنید و همین آرزو نیز پس از شهادتش برآورده شد.

وی ادامه داد: امیر همواره ما را به رعایت حجاب توصیه می‌کرد و هنگام بازگشت از جبهه با شوخی می‌گفت «گوسفند بکشید، دارم می‌آیم».

شهید یزدان (امیر) سلطان‌تویه، سال ۱۳۴۵ در ساری متولد شد و همزمان با آغاز جنگ تحمیلی به عضویت بسیج درآمد. وی در لشکر ۲۵ کربلا در رسته پیاده خدمت کرد و ۱۲ تیر ۱۳۶۵ در عملیات کربلای یک در منطقه مهران و در ۲۰ سالگی به شهادت رسید.

محمدحسن برای رفتن به جبهه گریه می‌کرد

ربابه دلاخیلی، مادر شهید محمدحسن عنایتی، در گفت‌وگو با ایسنا اظهار کرد: محمدحسن فرزند چهارم خانواده بود و از همان کودکی بسیار مهربان، دلسوز و کمک‌حال خانواده بود. در انجام کارهای خانه و زندگی همیشه به من کمک می‌کرد.

وی افزود: محمدحسن علاقه زیادی به جبهه و دفاع از کشور داشت و همیشه از رفتن به جبهه صحبت می‌کرد. هر بار که صحبت جبهه می‌شد، می‌گفت شما اجازه نمی‌دهید به جبهه بروم. گاهی از شدت علاقه‌اش گریه می‌کرد و از ما می‌خواست رضایت بدهیم.

مادر شهید ادامه داد: به او می‌گفتیم ابتدا درسش را تمام کند و مدرک تحصیلی‌اش را بگیرد، بعد برای اعزام اقدام کند. وقتی این حرف را شنید، با خیال راحت به درسش ادامه داد و پس از پایان تحصیل دوباره موضوع اعزام به جبهه را مطرح کرد.

دلاخیلی گفت: پدرش چندان راضی به رفتنش نبود، اما محمدحسن تصمیم خود را گرفته بود. روز اعزام، من و خواهرانش او را تا قائمشهر بدرقه کردیم. حدود ۴۰۰ نفر از نیروهای اعزامی در آن کاروان حضور داشتند و محمدحسن با روحیه‌ای شاد و امیدوار راهی جبهه شد.

وی افزود: مدتی در مناطق عملیاتی از جمله مریوان حضور داشت و در مسیرهای حساس با نیروهای ضدانقلاب و منافقان مقابله می‌کرد.

مادر شهید با یادآوری روز شهادت فرزندش اظهار کرد: یک روز چهار نفر از دوستان محمدحسن به خانه آمدند. وقتی آنها را دیدم، متوجه شدم خبری شده است. دوستانش خبر شهادت فرزندم را آوردند. لحظه سختی بود و طبیعی بود که گریه کنم، اما از همان ابتدا رضایت قلبی داشتم و می‌دانستم فرزندم راهی را انتخاب کرده بود که آرزویش بود.

از خانه تا جبهه/ روایت نسلی که جوانی خود را در میدان دفاع از وطن گذاشتند

دلاخیلی در پایان گفت: با وجود سختی فراق فرزند، همیشه خدا را شکر کردم و به رضای الهی راضی بودم، چرا که محمدحسن به آرزوی بزرگ خود یعنی شهادت رسید و سربلند از این دنیا رفت.

شهید محمدحسن عنایتی، هشتم شهریور ۱۳۴۸ در روستای ارزفون ساری متولد شد و پس از تحصیل تا مقطع راهنمایی، در فعالیت‌های فرهنگی، مذهبی و انقلابی حضور فعالی داشت. وی به عنوان بسیجی در لشکر ۲۵ کربلا خدمت کرد و دهم بهمن ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید و در زادگاهش، روستای ارزفون ساری، به خاک سپرده شد.

انتهای پیام

آخرین اخبار استان‌ها