این جمله بر مزار شهیدی نوشته شده است که بازنشسته شده بود، اما سالها پیش، از ۱۴سالگی و روزهای جنگ هشتساله دفاع مقدس، آرزوی شهادت را در دل داشت، آرزویی که پس از سالها انتظار، سرانجام به حقیقت پیوست.
در واپسین روزهای هفته دفاع مقدس، به دیدار همسر شهید ناصر اسدیدوست میرویم، مردی که سالها در عرصه رسانه فعالیت داشت و خود شیفته روایت زندگی و حماسه شهدا بود و آرزو داشت از آنان مستند بسازد. حالا ما آمدهایم تا به جای دوربین و قلم او، پای روایت همسرش بنشینیم و از مردی بگوییم که سالها راوی شهدا بود و سرانجام، خودش به یکی از همان روایتهای ماندگار تبدیل شد.

ناهید قلینژاد در گفتوگو با ایسنا درباره نحوه آشنایی با همسرش میگوید: من با همسرم سال ۱۳۷۳ در شهرستان مراغه و از طریق پایگاه بسیج آشنا شدم. هممحله بودیم و او فرمانده پایگاه بود. من و برادرم نیز عضو بسیج همان پایگاه بودیم.
او شهید اسدیدوست را فردی مؤمن، معتقد و کاملاً ولایتمدار توصیف میکند و ادامه میدهد: وقتی میخواستیم ازدواج کنیم، ۲۱ سال داشت، اما در محله به قدری مورد اعتماد و خوشنام بود که همه بیش از اندازه به او احترام میگذاشتند. محبوب تمام اهالی محله بود و در شهر هم او را میشناختند. با اینکه سن کمی داشت، در بسیاری از مسائل با او مشورت میکردند.
همسر شهید خاطرنشان میکند: چون آقای اسدیدوست همسایه ما بود، شناخت کاملی از او داشتیم و تنها دو کوچه با هم فاصله داشتیم. هنوز هم میگویم اگر آقای اسدیدوست از هر کسی خواستگاری میکرد، قطعاً جواب نه نمیشنید. با اینکه من ۱۴ سال داشتم، خانوادهام به دلیل اینکه او را فردی پاک و شایسته میدانستند، مخالفت نکردند و حتی مشتاق این ازدواج بودند.
قلینژاد از سادگی شهید در روز خواستگاری نیز یاد میکند و میگوید: در همان سادگی، با همان لباسی که همیشه میپوشید، برای خواستگاری آمده بود. اولین حرفی که با من در میان گذاشت این بود که به سادهزیستی علاقه دارد و دلبسته مال دنیا نیست.۳۰ سال زندگی کرد، بدون اینکه دلبسته مال دنیا باشد. هرچه داشت برای دیگران میخواست.
همسر شهید درباره آغاز زندگی مشترکشان میگوید: وقتی با من ازدواج کرد، حسابدار فروشگاه بسیج بود و هنوز سپاهی نشده بود. دومین حرفی که با من در میان گذاشت این بود که من عاشق لباس سبز پاسداریام و احتمالاً وارد سپاه میشوم، آمادگی داشته باش.این ازدواج با رضایت خانوادهها شکل گرفت و حدود یک سال و نیم از آغاز زندگی مشترکشان گذشته بود که خبر قبولی شهید در نیروی هوافضای سپاه رسید.
او روایت میکند: یک روز زنگ زد و با شوق از اداره بیرون آمده بود. خبر قبولی هوافضا را گرفته بود و مسیر اداره تا خانه را دویده بود تا این خبر را به من بگوید. اصلاً فکر نکرده بود که چگونه باید به تهران برود، اوایل زندگیمان بود. بعد دوباره ناراحت شد و گفت چطور بروم؟ آنجا نه کار دارم و نه میتوانم تو را تنها بگذارم. چون با شوق آمده بود، دلم نمیآمد بگویم نرو.
او میافزاید: شهید اسدیدوست دو سال دوره تخصصی را گذراند و پس از آن نیز چند سال در شهرستان خدمت کرد. سه، چهار سال در شهرستان بودیم، اما به دلیل خستگی راه به تبریز آمدیم و دوباره در تبریز شروع به کار کرد. حدود ۱۴ سال کار تخصصی انجام داد. چون عاشق شهدا و آثار شهدا بود و به فیلمبرداری و نویسندگی علاقه داشت، به اداره حفظ آثار رفت.
قلینژاد ادامه میدهد: زمانی به حفظ آثار رفت که شهید طهرانیمقدم به شهادت رسید. خیلی مشتاق بود برای این شهید مستندی کار کند. تیمی داشتند که برای تمام شهدای هوافضا کتابچهای نوشتند که ثمره آن کتاب «خط مقدم» شد.
او درباره دیگر مسئولیتهای همسرش نیز میگوید: بعد از آن، مسئول روابط عمومی پادگان شد. ناصر به کارهای فرهنگی علاقه داشت و حدود دو سال مسئول روابط عمومی هوافضای شمالغرب کشور بود. بعد حدود یک سال و نیم مسئول فرهنگی هوافضای شمالغرب شد و این آخرین سمتش بود.
همسر شهید میگوید: آقای اسدیدوست با دوستانش فرم بازنشستگی را پر کرده بودند. اواخر سال ۱۴۰۳ همه فرمها تأیید شده بود، اما فرم آقای اسدیدوست تأیید نشده بود.
بعد از شهادت همکارانش تعریف می کنند که به آقای اسدی گفتیم بازنشستگی ما تأیید شده، اما مال تو نه. بیا دوباره فرم پر کن.آمد فرم را پر کرد، اما بعد گفت فعلاً چند ماه فرم من را نفرست. شاید حکمتی باشد. همکارش گفته بود چه حکمتی؟ بگذار بفرستم، چند ماه طول میکشد تا تایید شود. اما گفته بود نه، تو نفرست.
آخرین خروج از خانه
همسر شهید از آخرین ساعات حضور او در خانه نیز روایت میکند: یک روز قبل از جشن غدیر، ساعت ۱۲ شب آمد خانه، اما خوشحال بود که جشنها به خوبی برگزار شده است. من گلایه کردم که چرا دیر آمدی گفت شنبه کلیدها رو تحویل میدهم و دیگه نمیرم، همان شب ساعت ۳:۳۰ تلفنش زنگ زد، وقتی از او پرسیدم چه شده، گفت سرداران را زدهاند.با ناراحتی و پریشانی زنگ زد به همکارش و گفت بیا من را هم بردار، با هم برویم اداره.
او ادامه میدهد: من همیشه در این ۳۰ سال وقتی به مأموریت میرفت، دلهره داشتم، اما این بار دلهرهام فرق داشت. میدانستم برنمیگردد. هرچقدر گریه کردم و گفتم نرو، انگار نمیشنید.
همسر شهید لحظه خروج او از خانه را چنین روایت میکند: «ضو گرفت، عطر زد و لباس تازه پوشید. جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را شانه میکرد. گفتم نرو، لبخند زد.
راه پلهها میرفت و من باز گفتم نرو. گفتم تو که بازنشسته شدی، نه توبیخی داری و نه تشویقی، دیگر برد و باختی نداری. دقیقاً پایین پلهها با زبان فارسی گفت: حاج خانم، فکر نمیکنی بعد از ۳۰ سال شهادت حق ماست؟این جمله هنوز هم سر مزارش نوشته شده است. بعد رفت.
دو روز انتظار برای یافتن پیکر
همسر شهید میگوید: تا ساعت ۱۲ ظهر هیچ خبری نداشتم. ساعت ۲ ظهر بود که همکاری که با هم رفته بودند زنگ زد و گفت حاج خانم کجایید؟ گفتم خانه خواهرم هستم. گفت ناصر کیفی داشت و گفت تحویل بدهم به حاج خانم. گفتم چه عجب کیفش را به شما داده است. گفت اوضاع خراب بود و کیف را به من داد.گفتم حال ناصر چطور است؟ گفت در امن و امان است.از ساعت سه به بعد تلفن من مدام از طرف همکاران ناصر زنگ میخورد. همه خبر داشتند، اما به من چیزی نمیگفتند.همه دوستانم از تهران و کرمانشاه زنگ زدند و پرسیدند از حاجی خبر داری؟ دلهرهام بیشتر شد.
قلینژاد میگوید: به امیرحسین، پسرم، زنگ زدم و گفتم پادگان را زدهاند و از بابات خبری نیست، بیا با هم برویم پادگان. گفت کار مهمی دارم و نمیتوانم.
قلی نژادخاطرنشان میکند: امیرحسین که بسیجی است، از سوی دوستانش در جریان مجروح شدن تعدادی از افراد قرار گرفته بود و از او خواسته بودند برای کمک برود. با این حال او را به بیمارستان کشانده بودند. امیرحسین دیده بود همکاران پدرش ایستادهاند مثل همیشه با او گرم نیستند و فرار میکردند، گفته بود نکند برای پدرم اتفاقی افتاده است.
او میافزاید: یکی از همکاران پدرش او را بغل کرده و گفته بود: «پدرت به آرزویش رسید.» امیرحسین به پادگان رفته بود و تا شب آنجا مانده بود تا پیکر پدرش را بیاورند.
قلینژاد میگوید: من هم تا همان موقع بیخبر بودم، اما دلم خبر میداد. فقط خودم را به ندانستن میزدم. تا اینکه خواهرم از شهرستان زنگ زد و گفت میآییم تبریز. گفتم آخه تبریز چیزی نیست، چرا میآیید؟ گفت میآییم از خودت خبر بگیریم.
مردی که از نوجوانی در آرزوی شهادت بود
او اظهار میکند: ناراحتیم از این بود که دو روز پیکرش پیدا نشد و دو روز از صبح تا شب جلوی پادگان بودم.شهادت برای همسرم تنها به روزهای جنگ ۱۲ روزه محدود نمیشد.
او با بیان اینکه من راضیام به رضای خدا، میگوید: راهی بود که خودش میخواست و من هم همیشه برایش آرزو میکردم. همیشه میگفت اگر تو بخواهی، میشود.از سن ۱۴ سالگی در دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشتساله، به صورت بسیجی به جبهه رفته بود.
قلینژاد به خاطرهای از یکی از فرماندهان همسرش اشاره میکند: یکی از فرماندهانش تعریف میکرد وقتی در جبهه شهیدی را میدید، ناراحت میشد، اما ناراحتیاش از این بود که چرا شهادت نصیب من نشد. همیشه گلایهمند بود که چرا شهید نشدم. میگفتم شهادت لیاقت میخواهد.
او ادامه میدهد: وقتی جنگ تمام شد، گفت دیدی جنگ هم تمام شد، ولی من شهید نشدم. برگشت و گفت: «آهان، من ماندم برای جنگ اسرائیل.» فرماندهش میگفت من با خودم گفتم بابا بچه است و چیزی گفته. وقتی خبر شهادت ناصر را شنیدم، گفتم: ای وای، این بچه به من گفته بود که من در جنگ اسرائیل شهید خواهم شد.
سوریه بروم، آنجا شهید نمیشوم
قلینژاد از علاقه همسرش برای حضور در سوریه نیز یاد میکند: مشتاق بود که به سوریه برود، اما همکارانش گفته بودند نه، همسرت را تنها نگذار. گفته بود شما فکر میکنید من در سوریه شهید میشوم، در حالی که میدانم آنجا شهید نخواهم شد.
او ادامه میدهد: همیشه وقتی به شهرستان میرفتیم و برای اموات دعا میکردیم، وقتی از کنار گلزار شهدا رد میشدیم، میگفتم ای کاش دو قبر آماده تهیه کنیم، هر کدام زودتر رفتیم، منتظر آن یکی بمانیم.گلزار شهدا را نشان داد و با حالت شوخی گفت: حاج خانم، من آنجا جا دارم، تو به فکر خودت باش.

مزار در کنار شهیدی که دوستش داشت
همسر شهید درباره انتقال پیکر او به زادگاهش میگوید: بنابه وصیت خودش میخواستم پیکر را به شهرستان ببرم. از شهرستان زنگ زدند و گفتند چند مزار آماده داریم، کدام را انتخاب کنید؟ گفتم انتخاب نمیکنم.گفتم مزار شهید ناصر اسدیدوست آماده است. گفتند چطور؟ گفتم مزار شهید اسماعیل اخلاص را پیدا کنید. همسرم همیشه بالای سر این شهید مینشست و ساعتها با او حرف میزد.
قلینژاد ادامه میدهد: گفتند بالای سر شهید اخلاص جا هست اما نمیشود آنجا را کَند، چون شرایط به گونهای است که پهپادها فکر میکنند کاری انجام میدهیم و حساس میشوند.گفتم خودم میآیم و میکَنم، شما دست نزنید، نمیخواهم کسی اذیت شود.
او میگوید: همیشه به من میگفت اگر اتفاقی افتاد، من را به زادگاهم برگردان. من هم گفتم آخرین خواسته، خواسته خودش باشد، هرچند دوری برای ما سخت است.
قلینژاد از دیدار همسرش با استاندار شهید آذربایجان شرقی پیش از بازنشستگی یاد میکند: وقتی میخواست بازنشسته شود، با آقای رحمتی، استاندار آذربایجان شرقی، دیدار میکردند. یک روز گفت رحمتی گفته است: «اتاق بغل را آماده کردهام، بازنشسته شو و بیا اینجا کار کن. ما دست به دست هم دهیم، همهجا را فتح میکنیم.» اکنون هم مزار آنها کنار یکدیگر است.
«یا زهرا» ذکری که بر کفن شهید نشست
همسر شهید از ذکر همیشگی او نیز میگوید: آقای اسدیدوست ذکر لبش «یا زهرا» بود. هر کاری میکرد، این ذکر را میگفت. به گفته همکارانش وقتی پادگان را زدند، همین ذکر را میگفت.در معراج شهدا روی کفن ذکرهایی مینوشتند. من منتظر بودم ببینم برای همسرم چه ذکری میافتد. دیدم نوشتند «یا زهرا»، همان ذکری که خودش میگفت، ناخودآگاه همان را نوشتند.
او در ادامه از باور همسرش به توان موشکی ایران روایت میکند: همیشه میگفتند موشکهای ما روی اسرائیل نقطهزن هستند و هیچکس باور نمیکرد. یک بار پرسیدم ناصر، این حرف درست است یا برای تهدید میگویند؟ با حالت جدی گفت: تو دیگر این حرف را نزن.
وقتی از همسر شهید میپرسم در این مدت به خوابتان آمده یا نه؟ میگوید: آقای اسدیدوست دائم با ماست. اگر به مشکلی بخورم یا ناراحتی داشته باشم، همان روز دقیقاً به خوابم میآید.
خوابهایی که بعد از شهادت ادامه دارد
قلینژاد از خاطرهای درباره خراب شدن خودرویشان میگوید: یک بار با حسنا از جایی برمیگشتیم که ماشین خراب شد. حسنا استرس گرفت که الان خراب شد، چه کار کنیم؟فردای همان روز، خواهرم زنگ زد. اولین جملهای که گفت این بود: خواهر، ماشین خراب شده؟ من به هیچکس نگفته بودم. گفتم از کجا میدانید؟ گفت آقای اسدیدوست را در خواب دیدم که میگفت ماشین خراب شده و بردهاند پارکینگ.
او درباره آخرین خوابی که از همسرش دیده نیز میگوید: آخرین خوابی که دیدم انگار به خاطر همین جمع بود که آمد و گفت: حاج خانم، حاضر شو برویم کربلا. من هم گفتم آدم زیاد است، برای این همه آدم سوغاتی نمیتوان خرید. گفت دو روز میرویم و برمیگردیم کسی خبردار نمیشود.
دیداری که برایش یک آرزو بود
او از دیدار همسرش با رهبر شهید اینگونه یاد میکند: یک بار برای دیدار خصوصی با رهبر شهید رفته بود و برای همیشه مشتاقانه تعریف میکرد. چهار سال که در تهران زندگی میکردیم، به دوستش گفته بود تو به من قولی بده و یک دیدار خصوصی با رهبر را یک بار اجازه بده من بروم.
در مدتی که تهران بودیم، این اتفاق محقق نشد و برگشتیم تبریز. بعد از آن ناصر برای مأموریت به تهران رفته بود. آن موقع گفته بود امروز بعدازظهر منتظر من باش، خبرت میکنم.
او روایت میکند: میگفت وقتی رهبر را دیدم، باور نمیکردم که آمدهام. سرداران یکییکی میرفتند و با او صحبت میکردند. من هم قرار بود وقتی نوبتم رسید، بگویم خانوادهام خیلی دوست دارند شما را ببینند و یک دیدار برای خانواده من در نظر بگیرید.میگفت وقتی نوبتم رسید، زبانم بند آمد و نتوانستم چیزی بگویم. روی زانو نشستم و گریه کردم. گفتم آقا، یک یادگاری به من بدهید، وگرنه خانوادهام باور نمیکنند که به دیدارتان آمدهام.رهبر انقلاب انگشتری را که در دست داشت به ناصر اسدیدوست هدیه داده بود.
همسر شهید از دیدار دیگری با سردار حاجیزاده یاد میکند: یک بار برای اختتامیه نمایشگاهی سردار حاجیزاده آمده بود. وقتی برگشت، گفته بود: میدانستم برگزاری چنین نمایشگاهی کار توست. همان لحظه انگشترش را از دست خود درآورده و در دست ناصر کرده بود.
قلینژاد ادامه میدهد: حاصل ۳۰ سال زندگی مشترک خود با دو فرزند به نام امیرحسین و حسنا است.
به گزارش ایسنا، پاسدار شهید ناصر اسدی دوست در حملات ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی به خاک ایران در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ به درجه رفیع شهادت نائل شد.
انتهای پیام
