سیدعلی صالحی، شاعر پیشکسوت، در میانه حضور و گفتوگوی صمیمانهاش در تحریریه فرهنگی و هنری خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) میگوید: «چه خوب شد از خانه بیرون آمدم!» البته با تأکید بر اینکه آدم جمع نیست، میافزاید: واقعا آدم منفرد مطلقی هستم. هیچ چیز بهجز تنهایی به من جمعیت خاطر نمیدهد، شعر هم مولد تنهایی است البته به شرط اندیشیدن به جمع. به قول مادرم این را میگویم که «تنهایی یک نوع عبادت است.» آن زمان فلسفه این عبارت را نمیفهمیدم، اما همان مسئله تفرد است؛ خاص بودن آن خلوت بزرگ برای هر انسانی، چون از خلوت بینهایت میآییم که نمیدانیم کجاست و چیست. پیش از نطفه و پس از تولد و پیش از عقل و بعد از مرگ تا بینهایت، ندانستن محض است. شصت سال، هفتاد سال زندگی در برابر آن شوخی است.
شعر همواره با من است
او درباره اینکه از چه زمان شعر میسروده تأکید میکند: شعر همواره با من بوده است. اولین شعرم با نام «فاصله» در هفدهسالگیام منتشر شد. بعد از انقلاب متوجه شدم این شعر دارد فاصله طبقاتی را نمایش میدهد درحالی که من تا آن زمان نه نگاه سیاسی داشتم و نه هیچ سمت و سویی به چپ. هیچ تعریفی از سیاست نداشتم اما انگار ضمیر ناخودآگاهم تحت تأثیر بافت جامعه، خاصه در جنوب و مسجد سلیمان بود. نیم قرن بیشتر است که دارم کار میکنم.
او میافزاید: مردم بینظیر هستند. به خاطر اینکه از آثارم استقبال میکنند این را نمیگویم. ما ملت خوبی داریم، همیشه ملت خوبی داشتیم. ملتها میمانند و درست هم باقی میمانند. ملتها آورنده و دورکننده نیکیها و بدیها هستند.

سیدعلی صالحی درباره اینکه آینده را چگونه میبیند، بیان میکند: همه داریم کار میکنیم، کار برای ما رهایی نهایی است. رهایی و آزادی موجود مولدی است، آزادی به ویژه آزادی اندیشه و بیان تولیدکننده است. آزادی اگر کاملاً شبیه انسان نباشد، اخلاق انسانی در آن دیده میشود. برای آینده خیر و برکت میبینم و هرکسی هرکاری بخواهد انجام دهد باید از مردم اجازه بگیرد.
مداح زنان بودم
او در بخش دیگری از این گفتوگو با بیان اینکه بیشترین ستایشها برای زنان در شعر، برای اوست، میگوید: از ابتدا ستاینده موجودیت ملکوتی به نام زن بودم. در همان دوران کودکی و در روستا سعی میکردم شنونده جمع زنانه باشم، تا پنجسالگی بیشتر کنار مادرم مینشستم، بعد هم زندگی روستایی مجبورمان میکرد مرد باشیم و کارهایی انجام دهیم که زنان نمیتوانند از پس آن برآیند، البته کارهای یدی. همه عمرم مداح انسانی به نام زن بودم. «دریغا ملا عمر» یکسره در ستایش زن است و در پایان این مجموعه آمده است «دریغا ملاعمر/ ای کاش میدانستی/ تو را نیز به گمانم زنی زاییده است.»

دیر سراغم آمدند
این شاعر پیشکسوت درباره اینکه آیا فیلم میبیند، میگوید: بهقدری زیاد فیلم میبینم که نمیدانم چه دیدهام. آخرین فیلمی که دیدم، فیلمی از آنجلوپولوس بود. میدانستم چنین سؤالی از من میشود، از یک ماه قبل مینشستم فیلم میدیدم (با خنده).
او ادامه میدهد: یک هفته بعد از زمانی که وارد شهر شدیم (پنجسالگی) ارتباطم با دنیای سینما شروع شد؛ شهرداری مسجد سلیمان، شبهنگام در میدان خاکی فیلمی راجعبه مسواک زدن پخش کرد. آنقدر از این فیلم لذت بردم چون حرکت بود اما نمیشد صدایش کرد، لمسش کرد. این برایم جادو بود. حیرت بود. از آن زمان تا الان به سینما خیلی علاقهمند هستم و سعی کردم آن را از خود دور نکنم.
صالحی گریزی به بازی در فیلم میزند و میگوید: سال ۱۳۵۸ که دانشجوی رشته هنر بودم در اولین فیلم خسرو معصومی بازی کردم. بعد از آن هم یک فیلمنامه داشتم با عنوان «آخرین گام». در این فیلم، کسی که قرار بود جلوی دوربین مسیری را طی کند، مریض شد و نیامد. من کلاه گذاشتم و بازی کردم، چون فیلمبرداری به صورت لانگشات بود، کسی متوجه نمیشد من هستم. در واقع به یک «رونده» نیاز داشتند و من آن را اجرا کردم.
اصغر فرهادی خاکی است
او درباره اینکه فیلم اخیر اصغر فرهادی «سایههای موازی» را دیده است، با بیان اینکه هیچکدام از آثار او را ندیده، اظهار میکند: اما او را خیلی دوست دارم. چرا دوستش دارم؟ در یک دورهمی بودیم که ایشان همه را رها کرد و برای حال و احوال به سمت من آمد. کمی درباره ادبیات و شعر حرف زدیم. البته طولانی نبود. در این دیدار دیدم چقدر معصوم و پاک است و چقدر کارش درست است. آدم متوجه میشد عاری از هر نوع پُز هنری است، «پز هنری» با مرگِ هنر یکی است. به قول بچههای جنوب تهران، خاکی است. خیلی خاکی و معمولی و درست است. درستش هم همین است؛ اینکه ۳۰ تا عصا بخریم و روزی یکی را قورت دهیم و عصا قورتداده راه برویم، جدایی از مردم است. شرط بقا در حوزه ادبیات و هنر و سینما، برای مردم و به خاطر مردم باقی ماندن است.
این شاعر سپس خاطرهای از سینما رفتن در دوران کودکیاش تعریف میکند: از چهارراه دولت (پاسداران) تا پیچ شمیران را در نظر بگیرید، فاصله خانه ما تا سینما همینقدر بود. این فاصله را طی میکردم تا به سینما برسم، حتی در دوره دبستان. تابستانها در فضای باز فیلم میگذاشتند. با خزیدن از دیوار بالا میرفتم و نگاه میکردم که کی سرود شاهنشاهی پخش میشود. زمانی که این سرود پخش میشد، پلیس روبهروی پرده سینما میایستاد و سلام نظامی میداد و تکان نمیخورد. زمانی که این پیشفیلم تمام میشد رها میشد و مراقبت میکرد. من در این فاصله از دیوار میپریدم و یک صندلی را اشغال میکردم و فیلم میدیدم. آن زمان قیمت بلیت سه ریال بود اما همان هم برای من سنگین بود.
او سپس میگوید: سینماییها دیر آمدند سراغم. سال ۵۸ - ۵۹ بود. من از دوستان نزدیک خسرو شکیبایی بودم که بعدها «نشانیها» را درآوردیم. مهرجویی عکس ما را دیده بود و به خسرو شکیبایی گفته بود «میتوانی بیاریش سمت ما، شعر فایدهای ندارد، به درد سینما میخورد.» گفتم: «نه دیگر، دیر شده است.» آدم جوان باشد و وارد جهان سینما شود، خیلی فرق دارد تا زمان بگذرد. به قول مادرم باید به فکر آن دنیایمان هم باشیم.

بخوان، خیلی شاعر است!
سیدعلی صالحی درباره اینکه عموم مردم، کسانی که مخاطب جدی شعر هم نیستند، شعر او را شنیدهاند یا کم پیش میآید سطرهایی از شعر شاعری فرا گیر شود، مثل «حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن»، «دیر آمدی ریرا! باد آمد و همه رویاها را با خود برد» و یا «اشتباه میکنند بعضیها که اشتباه نمیکنند!» توضیح میدهد: این خوششانسی را داشتم. هنگام سرودن هم فکر نمیکردم فراگیر شود. زمانی که «هی چاقویِ کُندِ کهنسال!» را سرودم، آن را دور ریختم. چند روز بعد خدا خدا میکردم همسرم آن را دور نینداخته باشد. با سرعت به خانه رسیدم، آن را پیدا کردم انگار جهان را به من داده بودند. اینگونه نیست که شعرهایم را حفظ کنم، گاهی شعرهایم را که میخوانم برایم غریبه هستند.
او میافزاید: خیلی سخت، سعادتآور و شادیآور است که شاعری در قیدحیات باشد و شعر خود را با گوش خود بشنود. زمانی که کتاب «عاشق شدن در دیماه، مردن به وقت شهریور» را برای چاپ داده بودم. از ناشر گرفتم تا بخوانم که احیانا کلمهای از زیر دستم نگذشته باشد. در اتوبوس از پیچ شمیران به سمت تجریش میرفتم و همینطور میخواندم. آن زمان آقایی همسن این زمان من، گفت میدانی شاعرش کیست؟ گفتم «نه». گفت: «بخوان خیلی شاعر است.» چه دستمزد عاشقانهای بالاتر از این؟! به هدفم رسیده بودم. هدفی که از نوجوانی به دنبالش بودم. اینکه شعر بگویم چون شاعر هستم و شعر بگویم تنها برای شعر را قبول ندارم. هر شاعری که فکر میکند باید شاعر خوبی باشد باید سخنگوی مردم باشد و برای برگزیدگی از سوی مردم حرکت کند. آدمها با هزار عیب زندگی میکنند اما آثار باقی میمانند، «برادران کارامازوف» را که میخوانی انگار یک فرشته نوشته است اما «داستایفسکی» موجود دیگری است؛ حالا بدگویی نکنیم!
این شاعر پیشکسوت تأکید میکند: زیستن با واژه آدمی را وادار میکند در هر شرایطی شاعر باقی بماند و آرام آرام ایمان میآورد که محکوم است به شاعر ماندن. نکته خوبی است که به این ایمان و باور برسی که هستی تو را آفریده تا این کار را انجام دهی. البته برای از زیر کار در رفتن هم خوب است، گاهی خانمم میگوید حداقل ظرفها را بشور، میگویم دارم مینویسم (به شوخی).
سه چهره بیجانشین
او درباره اینکه آیا خوانندهای سراغ شعرهایش رفته یا خود او تمایلی به سرودن ترانه داشته، میگوید: تمایل نداشتم. تمایل نداشتن به این معنا که هدفم این بود از راه کتابت و چاپ به تثبیت برسم. اگر شاعری در سن پایین در ترانه غلتیده شود کارش تمام است و نمیتواند شعر خوب بگوید، البته میتواند ترانه خوب بگوید. ترانه ابداً با ادبیات ارتباطی ندارد. ترانه یک فن و صنعت است، کافی است این صنعت را بلد باشد و اندکی اندوخته واژگانی داشته باشد، آنوقت میتواند ترانهسرا شود، اینکه موفق شود یا نه بحث دیگری است.
او ادامه میدهد: در دوره جوانی عاشق مثلث عجیب و غریبی شدم که برایم همواره گرامی هستند؛ ایرج جنتی عطایی، شهیار قنبری و اردلان سرفراز. این سه نفر بینظیر بودند. آنها دو سه سال از من بزرگتر هستند. بچههای پایتخت بودند و خیلی پیشرو، هنوز هم پیشرو هستند، آنقدری آنها را دوست داشتم که گاهی از کار شعر ناامید میشدم. انگار بخشهایی از روح حافظ را دزدیده و به قرن ما آورده بودند. دیگر مثل آن را نداریم. این سه بیجانشین ماندند.

سیدعلی صالحی در بخش دیگری از صحبتهایش میگوید: من به صورت ژنی و ارثی مخالفخوان هستم، برای مخالفت به دنیا آمدم. اگر شما بگویید از این راه برو من از آن راه میروم به همین دلیل است که چهارتا از کتابهایم در ارشاد در انتظار مجوز مانده است. البته اگر متوجه میشدند، اجازه میدادند. حافظ در آن زمان شعرش را میگفت، کارش را میکرد و به کار همه هم کار داشت. ما هیچ خلافی هم نمیکنیم، چهارتا شعر میگوییم که در ارشاد میماند. امیدارم اجازه مرخصی برای چاپ بدهند.
او در بخش دیگری از این گفتوگو که با شوخی هم همراه بود، درباره سبیلهایش میگوید: «گفتند، تو فلان هستی؟»، گفتم «نه، من مسلمانم». گفتند «پس سبیلت چیست؟» گفتم: «من با اینها به دنیا آمدم، بختیاریها با سبیل به دنیا میآیند!»
سپس به سالهای دور گریز میزند و میگوید: سال ۱۳۵۸ دو نفر از این حزبیها آمدند، گفتند «فلانی میخواهد تو را ببیند.» گفتم: «به فلانی بگویید، تو باید پیش من بیایی، چرا من بیایم؟» گفتند: «چرا این را میگویی؟» گفتم: «اگر رهبر شما میتوانست یک شعر مثل من بگوید، من میآمدم پیشش.» من جهان را با شعر میبینم نه با سیاست، نه با هیچ چیز دیگری.
او در پایان میگوید: از سر خطا و بخت و اقبال به هفتادسالگی رسیدم و هنوز هم شعر میگویم. جوانتر که بودم میگفتم شاعران پیر میشوند، دیگر نمیتوانند شعر بگویند اما الان این حرف را تغییر میدهم. من در این سن بهترین شعرها را مینویسم و کار میکنم، بازتابش را هم در جامعه میبینم. داورهای نهایی مردم هستند. باور کنید اگر میدانستم در گذشته شعر را کنار میگذاشتم و زندگی را در جای دیگری دنبال کردم. الان معتادش هستم. در جهان سوم خیلی سخت است، محبوبیت پیدا کنی، زیرا هزار برابرش دشمنی و حسادت ایجاد میشود و گاهی بدنامی میآورد. غبطه میخورم به حال کسانی که راحت هستند. در جوامع پیشرفته، قدر میدانند اما اینجا برعکس است، دست نمیگیرند حتی در جاهایی دستت را رها میکنند تا از دست شما خلاص شوند. در سوئد و کانادا از شعر شما استقبال میشود اما در ایران اینطور نیست، درحالی که همزبان و همکیش و هموطن شما هستند.

انتهای پیام