نغمه ثميني نمايشنامهنويس و استاد دانشگاه گرچه دانشجوي حميد سمندريان نبوده است اما بعد از درگذشت استاد تئاتر ايران، نوشتاري براي درد دل نوشته است.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ثميني روز گذشته ـ 28 تير ماه ـ با حضور در مراسم بزرگداشت استاد سمندريان در مركز تئاتر مولوي، نوشتارش را براي حاضران خواند.
در متن اين يادداشت آمده است:
«خاك سرد است. سوگواري پايان خواهد يافت. دوستان تئاتر، تا هميشه جاي زخم رفتن عزيزي را احساس خواهند كرد و نا دوستان تئاتر، به زودي دست از چشم و هم چشمي و از پلكان مردگان بالا رفتن برخواهند كشيد. خاك سرد است و كم از چد هفتهي ديگر هياهوي روزمرگي و پيسالن اجرا دويدنها و مجوز متن گرفتنها ما را به خود خواهد بلعيد. اما از پس سوگواري ناگريز پايان پذير، تاثير استاد سمندريان است كه به تئاتر ايران ميماند و نازدودني است. ميگويم تاثير و از چه سخن ميگويم؟ اجراهايش؟ عمق «بازي استريند برگ» يا شور «دايرهي گچي قفقازي»؟ از كلاسهايش در همين دانشكدهي خودمان؛ كيف كتابي زيربغل تا راه پلهها تا خود خيابان با حوصله و طنز و مهرباني جواب همه را بدهد يا از اصيل بودنش كه اين همه تئاتر غرب را بشناسد و اين همه اصيل باقي بماند: آن چه امروز چه بسيار كه در تئاتر ايران ناياب است. ميگوييم تاثير سمندريان و از چه سخن ميگوييم؟ ترجمههايش؟ شاگردان بسيارش؟ به تمامي كارگردان بودنش؟
شايد تاثير استاد سمندريان بر تئاتر ايران، بسيار فراتر ميرود از اينها؛ فراتر از اجراهاي معدودش ـ كه كاش معدود نبودـ و از شاگردها و ترجمهها. تاثير سمندريان بر تئاتر ايران، «سمندريان بودن» است يك نام بودن. بدل شدن به نامي كه در تئاتر، به واسطهي تئاتر، به واسطهي روح جنون آميز و مكالمهگر تئاتر، نام ميشود و نه با خواست ديگران و به زور و اجبار. نام شدن را معادل اسطوره شدن بگيريد. حضوري انتزاعي كه از يك فرد فراتر ميرود و الگويي ميشود، سرنموني كه فرهنگ به اعتبارش جان ميگيرد. نامي اعتبار فرهنگ ميشود پايه و ستونش. اسطوره، خوب يابد، فرهنگ را حفظ ميكند. چون نميشود حذفش كرد يا از خاطرهي جمعي زدودش.
حالا سمندريان پس از رفتنش، يك نام يك اسطوره براي تئاتر ايران است؛ فرهنگ تئاتري لرزان و بيپناه ما چه بسيار كه به اعتبار اين نام ـ و نامهايي چون اين چون اكبر رادي يا عباس نعلبنديان ـ مجال بودن و ماندن مييابد چنان كه هر از راه تازه رسيدهاي، نتواند پايههايش را بلرزاند و رسميتش را زير سوال ببرد.
سمندريان يك نام اسطورهاي است كه با تئاتر و تنها با تئاتر، اسطوره ميشود بدون ويران كردن خود و اين البته كه چقدر در روزگار ما دشوار است و به اعتبار همين دشواري او را نميتوان از خاطرهي جمعي تئاتر ايران زدود. مرگ او را به شكلي متناقض نما، ماندگارتر كرده است آن كه هنوز هست، فرصت دارد تا به دست خود، خودش را خدشه دار كند و تصويرش را از خاطرهي جمعي پاك! اما آن كه رفته و اين همه شريف ديگر هيچ دستي نميتواند وجه اسطورهاي اش را به مثابهي حافظ فرهنگ تئاتري ايران از بين ببرد. اما ما كه در تئاتر نفس ميكشيم اساطيرمان را به گونهاي ديگر پاس ميداريم؛ نه با تقديس و تحسين بلاشرط ! كه با به بوتهي نقد و گفت وگو در آوردن. نقادي اسطورهي سمندريان، او را غنيتر خواهد كرد و ماندگارتر و ماناتر و بيش از پيش اجازه خواهد داد تا به نامش تكيه زنيم،هرگاه كه پايههاي تئاترمان با جهل و بياعتمادي بلرزد.
من براي سمندريان سوگواري نميكنم. او نامش را براي تئاتر ما باقي گذاشته است و تئاتري كه نامي شريف و خلاق چون سمندريان در خود داشته باشد فرو نخواهد ريخت. من تنها سوگواري ميكنم براي متنهايي كه ميتوانست اجرا كند و مجال نيافت براي متون ايراني كه اگر كار ميكرد. براي سمندريانهاي پر و جوان و ديگر كه تا كجا تاب خواهند آورد و حالا كجاي اين دنيا هستند غريبه و تا بن دندان غريبه! من تنها براي «گروشا» بودن سمندريانهايي سوگواري ميكنم كه وقتي تئاتر وسط «دايرهي گچي قفقازي» باشد، به عشقي عميق دستش را براي مدتي رها ميكنند كه مبادا مثله شود.»
انتهاي پيام
