یک گردشگر وارد موزهای در فلورانس میشود، مقابل یک شاهکار میایستد و چند دقیقه بعد دیگر حالش خوب نیست. قلبش تند میزند، سرش گیج میرود و جهان اطرافش شکل عادی خود را از دست میدهد. این صحنه آنقدر در فلورانس تکرار شد که یک روانپزشک شروع به ثبت پروندههایشان کرد؛ ماجرایی که بعدها با نام «سندرم استاندال» مشهور شد.
آثارش بوی خاک میداد و رنگ دیوارهای کاهگلی را داشت. نقاشی که با وام گرفتن از معماری کهن ایرانی در دل کویرهای بیپایان، آرمانشهری را به تصویر میکشید که هم رنگ و بویی آشنا داشت و هم در دنیای واقعی مصداق مشخصی نداشت.
تاریخ بارها ثابت کرده است که در روایت برخی از رویداهای سیاسی و اجتماعی، گاهی تصاویر گویاتر از کلماتند؛ تصاویری فراتر از یک قاب ساده که میتوانند جنبشها را شعلهور و لحظهها را جاودانه کنند.
از روزگاران کهن تا امروز، در هر عصر و سرزمینی، رقابت میان هنرمندان جرقهای برای آفرینش نبوغ و تولد شاهکار بوده و هست. رقابت در هنر، همیشه نبردِ خودخواهی نبوده؛ گاهی به آتشی تبدیل میشود که از دل آن، روشنایی جاودانه خلاقیت زاده میشود.