«تاکسیسواری» ماجراجویی قشنگی است که خواننده را به دل خیابانهای شهر میبرد، با ماشینی که گاهی میشود آن را پیکان گوجهای جوانان و گاهی هم سمند زرد قناری تداعیاش کرد که در هر صورت فرمانش به دست سروش صحت است و مسافرانش ما ایرانیان هستیم!
«کتاب آذر» که بهقلم مرد قصههای چهارباغ، میدان نقش جهان و دردانههای گمنام اصفهان است از زندگی سادۀ یک خانوادۀ ۴نفره میگوید. یکی از خواندنیترین قسمتهای «سین اصفهان» همان فصلی است که قرار است سفرۀ نوروز را در خانهشان پهن کنند.
نوروز برای انسان ایرانی شوخیبردار و سرسری نیست، مثلاً همین آقای اسدی آه در بساط ندارد، اما میخواهد هرطور شده آبرومندانه نوروز را با عزیزانش جشن بگیرد، گیرم به بیراهه برود!
«میگفت: «میر نوروزی فقط پنج روز سلطنت میکرد.» میگفت: «همین کافی است.» و حالا ملک میر مخلوع ما همه همین یک قطعه بود: نه پرچمی داشت، نه درختی، نه گلی، فقط دو نفر، در انتهای قلمرو او، نشسته بودند بر دو سوی پشتهای از خاک و سراسر ملک روبرو همهاش پرچم و گل بود و آدمهاش توی هم میلولیدند.»