جوسازیها و مخالفتهایی برای انتقال مهدی باکری به سپاه شد. من در مقابل آنها مقاومت کردم. وقتی باکری را به سپاه آوردم، جوی که ضد ایشان بود از بین رفت و آقای حسنی، امام جمعه ارومیه، با اینکه مخالف فرمانده سپاه سابق ارومیه بود با آمدن مهدی باکری مخالفتی نکرد.
در نزدیکی پادگان سردشت به دلیل خستگی و آسیبهای متعدد از ادامه راه باز میماند و به وسیله جاسوسان محلی بار دیگر به چنگ دشمن میافتد و تحت شکنجه قرار میگیرد. وقتی به او میگویند: «چرا با این فرارها جان خود را به خطر میاندازی؟» میگوید: «من به عنوان یک زندانی وظیفه دارم با آموختهها و تجربیاتم از دست شما فرار کنم. شما هم زندان بان هستید، خوب زندان بانی کنید و راههای فرار مرا ببندید.»
برگشتم طرف برادران واحد اطلاعات که ایستاده بودند و تماشایم میکردند. نگاههایشان داد میزد که از دستم خیلی ناراحت هستند. آخر هم نتوانستند ساکت بمانند. گفتند: «ما برای شناسایی اینها خیلی زحمت کشیده بودیم. شما همه را به فنا دادی!»
در یک عملیات سنگین بچهها را در دره خان و بانه هلی برن کرده بودند و با کومله و دمکرات میجنگیدند. شهید صیاد نیز در این عملیات حضور داشتند. با بالگرد به منطقه میروند در بازگشت همه را سوار میکنند ولی به دلیل درگیری شدید در منطقه خودشان جا میمانند.