۱۴۰۵-۰۳-۰۴ | ۱۶:۳۵
منبع: مطبوعات
به یاد ناصر ملک‌مطیعی؛ مردی که سینما بدهکارش ماند

به یاد ناصر ملک‌مطیعی؛ مردی که سینما بدهکارش ماند

کلاه مخملی، پیراهن سفید، دستمال ابریشم یزدی و ابروهایی که بالا می‌رفتند؛ هویتی که به تن و جان ناصر ملک‌مطیعی دوخته شد، سینمای ایران را زیر سایه خود گرفت.

به گزارش ایسنا، روزنامه هفت صبح نوشت:

آن روزها هنوز تهران بوی باروت داشت. سال‌های دور بعد از جنگ جهانی، پایتختی که هنوز دنبال ثبات خودش می‌گشت، سینمایی که هنوز راه می‌افتاد. در همان فضا بود که پسرجوانی با چشمانی مشکی و بدنی ورزیده  که تازه معلم تربیت‌بدنی شده بود و از کوچه‌های دانشسرا در دروازه شمیران آمده بود، پایش به دنیایی باز شد که تا پایان عمر، چه زیسته و چه نزیسته، رهایش نکرد. ناصر ملک‌مطیعی در سال ۱۳۰۹ به دنیا آمد و در ۴ خرداد ۱۳۹۷ از آن رفت. اما بین این دو تاریخ، داستانی نهفته که هم پر از درخشش است و هم پر از سکوتی سنگین.

از تخته سیاه تا پرده نقره‌ای

پیش از آنکه کسی اسمش را بداند، در دبستان‌های تهران ورزش تدریس می‌کرد. دیپلم تربیت بدنی داشت و به کشتی و فوتبال دلبسته بود. مردی بود که در پانزده  سالگی به قله دماوند رفته بود، آن وقتی که این کار هنوز رسم نبود. این روحیه، رفتن به جایی که دیگران نرفته‌اند  بعدها در بازیگری‌اش هم خودش را نشان داد. ورودش به سینما با فیلم «واریته بهاری» در ۱۳۲۸ رقم خورد؛ نقشی کوچک، اما چشمی که دوربین را دید. فیلم بعدی هم همان‌قدر محدود، همان‌قدر گذرا. اما «ولگرد» در ۱۳۳۱ ساخته مهدی رئیس فیروز، او را از آن گذرگاه بیرون کشید.

آن فیلم چیزی را در مخاطب روشن کرد که پس از آن، دیگر خاموش نشد. محبوبیتی که از «ولگرد» آمد، ریشه دواند. مردم با او احساس نزدیکی می‌کردند نه با یک ستاره دست‌نیافتنی، با کسی که از جنس خودشان به نظر می‌رسید. در پی آن موفقیت، «گرداب» آمد، «غفلت» و «چهارراه حوادث». ساموئل خاچیکیان در «چهارراه حوادث» از او ضدقهرمانی ساخت که در مسیر عشق به آدم درستی تبدیل می‌شود. همه ایران آن نقش را دید. از آن به بعد، جلوی سینماها برای فیلم‌های او صف کشیدند.

کلاه مخملی، هویتی که به او چسبید

دهه چهل شمسی، سینمای ایران شکل دیگری به خود گرفت. چهره‌های جدیدی آمدند. محمدعلی فردین با آن خنده‌های گشاده و بدن ورزیده‌اش، «جوان اول» فیلم‌ها شد و ملک‌مطیعی از آن جایگاه فاصله گرفت. اما او دست‌نشسته ننشست. از ۱۳۴۱ با پوشیدن کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید، کفش چرمی نوک‌تیز، کلاه مخملی و دستمال ابریشم یزدی، نقشی را برعهده گرفت که پیش از او دیگرانی هم امتحانش کرده بودند اما این‌بار قالب شد. چیزی در حرکت دست‌هایش بود، در بالا انداختن ابروها، در تکیه کلام‌هایش. «کلاه مخملی»، «با معرفت‌ها»، «ابرام در پاریس»، «سالار مردان»، اینها فیلم‌هایی بودند که آن کاراکتر را در ذهن مردم جا انداختند.

آنچه ملک‌مطیعی از این شخصیت ساخت، از حد یک تیپ فراتر رفت. جاهل‌ مسلکی که در دلش مرام بود، که زانو نمی‌زد اما برای محبت همه چیز را به خطر می‌انداخت. فردین هم این نقش‌ها را بازی نکرد  جز دو بار در سراسر کارنامه‌اش. اما ملک‌مطیعی آن را خانه خودش کرد. «قیصر» کیمیایی در ۱۳۴۸ آمد و موج تازه‌ای به راه انداخت. ملک‌مطیعی آنجا هم حضور داشت، در نقش کوتاه «داش فرمون». از آن به بعد، عرضه برای نقش‌های کلاه مخملی بیش از پیش شد. «سه قاپ»، «نقره داغ»، «طوقی»، «قلندر»، نقش‌هایی که هر کدام لایه‌ای به این شخصیت افزودند. در «سه قاپ» برزویی ساخت که از قمارباز عیاش به مرد ازخودگذشته تبدیل می‌شود و در انتها می‌میرد. همین فیلم جایزه مجسمه سپاس بهترین بازیگر نقش اول مرد را در سال ۱۳۵۰ برایش آورد.

بازیگری که دیگر اجازه بازی نداشت

بهار ۱۳۵۷ آمد. انقلاب پیروز شد. چارچوب‌های سینما عوض شدند. بهروز وثوقی رفت. فردین مدتی تلاش کرد و کمی کار کرد. ملک‌مطیعی در آن فضا جایی نیافت. این را خودش بعدها گفت: «از کسی تقاضای کاری نکردم و خودم را کنار کشیدم.» اما کنار کشیدن دردناک بود. مردی که سه دهه در قاب بود، حالا در انزوا زندگی می‌کرد. عشقی که به سینما داشت، جایی برای تحقق پیدا نمی‌کرد. مدتی بعد، تولیدکنندگان «برزخی‌ها» دعوتش کردند و او نقش کوتاهی بازی کرد  اما نامش در تیتراژ پایانی نیامد. روزنامه‌ها خبری منتشر نکردند. دلسردی عمیقی در او نشست.

سال‌ها گذشت. او قنادی داشت. در بنگاه مشاور املاک کار کرد. جاهایی که چشم دوربین به سراغش نمی‌آمد.  در ۱۳۹۲، سی‌وپنج سال بعد از آخرین فیلم حرفه‌ای، در «نقش نگار» علی عطشانی بازی کرد. نقشی کوتاه اما پر از حضور. همان چشم‌ها، همان بالا انداختن ابرو، همان درخشش آشنا. سال ۱۳۹۶ دعوت شد به برنامه‌ دورهمی، اما متاسفانه برنامه‌اش پخش نشد و حسرت ماند بر دل همه دوستدارانش.

میراثی که زمان نابودش نکرد

۴ خرداد ۱۳۹۷، ناصر ملک‌مطیعی در سن ۸۸ سالگی به علت نارسایی کلیوی و مشکلات تنفسی درگذشت. هنرمندان جوان و پیر در مراسم تشییع‌  بودند. نسل‌هایی که او را از پرده سینما می‌شناختند، نه از نزدیک. داستان ملک‌مطیعی فقط داستان یک بازیگر موفق نیست. داستان مردی است که وقتی بودن ممکن بود، درخشید و وقتی دیگر راهی نبود، خودش را گم نکرد. آدم دیگری شد، در شغل دیگری کار کرد، اما آن چیزی که درش بود، آن حضور سنگین مقابل دوربین، هیچ‌گاه از آن نرفت.

سینمای ایران بازیگران زیادی داشته. اما آن کلاه مخملی، آن ابروهایی که بالا می‌رفتند، آن صدا، متعلق به یک نفر بود. کسی که دو بار جایزه گرفت، سه دهه فیلم بازی کرد، سی‌وپنج سال در سکوت ماند و بعد با یک نقش کوتاه ثابت کرد که فراموش نشده. نه از طرف مخاطبان، نه از طرف سینما و قطعاً نه از طرف خودش.

انتهای پیام

#

# ایسنا+

آخرین اخبار ایسنا+