۱۴۰۵-۰۳-۰۵ | ۱۱:۱۳
درباره خالق ترانه «گل یخ»

درباره خالق ترانه «گل یخ»

جامعه‌شناسی خوانده بود، شاعر بود، رمان می‌نوشت و شعر ترانه ماندگار «گل یخ» را سرود؛ ترانه‌ای که با صدای کوروش یغمایی در خاطره‌ها مانده است.

به گزارش ایسنا، شش سال از خاموشی مهدی‌ اخوان لنگرودی در پنجم خرداد ۱۳۹۹ می‌گذرد. او زاده سال ۱۳۲۴ در شهر لنگرود بود: «در سحرگاه یک صبح لنگرود که ابرها می‌رفتند و آفتاب حمام گرفته از انتهای آسمان پیدا می‌شد یعنی در یک صبح پاییزی به دنیا آمدم.»

او دوران کودکی، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در این شهر گذراند. نخستین شعرش را در ۱۱ سالگی سرود و آن را برای محمود پاینده لنگرودی فرستاد و بعد هم در  مجله امید ایران چاپ شد. ماجرای نخستین شعرش را اینگونه بیان می‌کند: «نخستین بیت شعرم هنوز یادم هست «پسر برفم… پسر دردم… با سیاهی‌ها… با ابرهای این آسمان من خواهم جنگید…» شعر پسر برف را که چندین صفحه بود برای شاعر معروف و بزرگ شهرم محمود پاینده که پسردایی من بود به تهران فرستادم… بعد از یک هفته‌ای جوابی از ایشان به دستم رسید که از مجله امید ایران برایم فرستاده بود… «نخستین شاعر جسور لنگرودی هستی از محله آسیدعبدالله که می‌گویم شعر گفتنت را ادامه بده…».  از همان موقع پیه شعر به تنم خورد و دیگر نتوانستم از آن خلاص شوم اما نویسندگی و رمان‌نویسی کارم نبود. 

 در تهران در کلاس‌های زبان انگلیسی شرکت کرد و بعد وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. دو سالی ادبیات خواند و با نیمه‌تمام رها کردن رشته ادبیات وارد رشته جامعه‌شناسی شد و لیسانس خود را در این رشته از دانشگاه گرفت. درباره تغییر رشته خود می‌گوید: «دانشکده ادبیات من را راضی نمی‌کرد. من ادبیات فارسی را دوست داشتم و می‌خواستم آن ادبیات فارسی را که خودم دوست دارم بخوانم، آن چیزی را که خودم می‌خواستم تجربه کنم. اما تغییر رشته دلیل دیگرش از این شاخه به آن شاخه پریدن‌های جوانی بود و وقت تلف کردن‌هایی که همه جوان‌ها دارند. من بعد از پایان دوره لیسانس برای گرفتن مدرک دکترا به وین رفتم و دیگر در آنجا ماندگار شدم. فوق لیسانس را می‌گذراندم که نیمه‌کاره رهایش کردم و در کار تجارت وارد شدم و نوشتن را رها کردم.» 

او ۱۷ سال ننوشت و با تلنگر احمد شاملو نوشتن را از سر گرفت. در شرح این اتفاق می‌گوید: «۱۷ سال نوشتن را رها کردم و فقط کتاب می‌خواندم تا اینکه شاملو را دیدم و با او برخورد کردم. شاملو یقه من را گرفت تو چه کار می‌کنی؟ چرا شعری نمی‌گویی، ناسلامتی تو شاعری! همین باعث شد که من شعر را دوباره شروع کنم.»

رمان «ارباب پسر» هم ماحصل این دوران است. اخوان لنگرودی با بیان اینکه نویسندگی و رمان‌نویسی کارش نبوده است، می‌گوید: «در اتریش سال‌های سال رمان «ارباب پسر» با من زندگی می‌کرد، نمی‌توانستم آن را بر کاغذ بیاورم. دلم نمی‌خواست تفننی در این کار باشد. هفده سالی بود دیگر نه شعر می‌گفتم نه می‌نوشتم. برخورد با شاملو در وین و زندگی کردن ده‌روزه او و آیدا در خانه من باعث شد که شعله‌های مسئولیت را در من روشن کند. دوباره شروع کردم به نوشتن که در خارج از کشور نخستین کتابم منتشر شد و همین طور ادامه یافت؛ نوشتن یک هفته با شاملو و ستاره‌باران جواب یک سلام، نامه‌های احمد شاملو به مهدی اخوان لنگرودی… دیگر مثل بولدوزر می‌کندم و پیش می‌رفتم. دست‌بردار نوشتن نبودم به طوری که وقتی اولین جمله ارباب پسر را نوشتم… شب و روز، صبحانه، ناهار… شام، برخورد با آشنایان و دوستان… در محل کار… مرتب قلم و کاغذ بود که مرا به جلو هل می‌داد به طوری که دست‌نوشته هزارصفحه‌ای ارباب پسر را پنج بار با دست نوشتم و پاره کردم و آخرین نسخه آن را نگه داشتم که آقای علی جعفریه «ثالث» میهمانم بود. وقتی ده پانزده صفحه اول «ارباب پسر» را برایش خواندم در همان نیمه‌شبی با من قرارداد بست و کتاب را از من گرفت و با خود به تهران برد با شرط بر اینکه زندگینامه نصرت رحمانی را هم برای نشر او بنویسم، قبول کردم و اسماعیل جنتی دوست خوب من هم حضور داشت و آن وقت‌ها با ثالث همکاری می‌کرد و ویراستاری کتاب‌هایم را به عهده گرفت و این چنین شد که قلق کار دستم آمد و از نوشتن خسته نمی‌شدم. «در خمِ آهن» را نوشتم.» 

شعر بلند «سالیا» به گفته خودش ۳۲ سال خاک خورد تا منتشر شود. در مقدمه این مجموعه که در سال ۱۳۸۷ منتشر شد، نوشته است: «شعر سالیا سال‌های بسیار در کتابخانه‌ام خاک می‌خورد، گویا سی و دو سالی می‌شد. همان دو سه‌ سال اول آمدنم به اتریش، احساس می‌کردم فقط در «برگشت» زندگی می‌کنم. یادآوری سال‌های جوانی رهایم نمی‌کرد! تا چند هفته پیش، بسته‌بندی شعر سالیا در کتابخانه‌ام به چشمم آمد. دلم نیامد این شعر بیش‌تر به گرد و غبار بنشیند و برای همیشه فراموش شود. گفتم چاپش می‌کنم. حاصلش همین که هست، باشد که مقبول خوبان روزگار بیافتد.»

البته نخستین دفتر شعرش با عنوان «سپیدار» در سال ۱۳۴۵ با مقدمه محمود پاینده لنگرودی چاپ شد. «گل انار» قصه برای کودکان، دفتر شعر «چوب و عاج»، دفتر شعر «آبنوس»، کتاب قصه‌ «هرکی می آهو کشته»، «خانه» و «گل یخ» از دیگر آثار اوست.

از داستان‌ها و رمان‌هایش نیز می‌توان از «آنوبیس»، «درمان»، «پنجشنبه سبز»، «ارباب پسر»، «در خم آهن»، «الا تی تی» و «توسکا» نام برد.

«یک هفته با شاملو»، «خدا غم را آفرید، نصرت را آفرید» ، «از کافه نادری تا کافه فیروز» ، «ای دل بمیر یا بخوان» (ترجمه اشعار خوان رامون خمینس) و «ببار اینجا بر دلم» (گفت‌وگوی بهزاد موسایی با مهدی اخوان لنگرودی) از دیگر کتاب‌های به‌جامانده از این شاعر، نویسنده و پژوهشگرند.

 غلامحسین سالمی، شاعر و مترجم  دوستی دیرینه‌ای با مهدی اخوان لنگرودی داشت. وقتی از او خواستیم درباره اخوان لنگرودی  بگوید از دورانی تعریف کزد که با توجه به وسعشان در کافه فیروز که ارزان‌تر از کافه‌ نادری بود دور هم جمع می‌شدند و گاه سر به‌سر هم می‌گذاشتند. او همچنین نامه‌ای را که اخوان لنگرودی به تاریخ (۲۰۰۶/۱۰/۰۶) برایش نوشته خواند و گفت کاش می‌شد عکس نامه را برایتان بفرستم؛ «رفیقی که همیشه مزاحم توست... تقصیر من نیست هر وقت آفتاب به من می‌خورد یاد تو می‌افتم و سیمای سوخته‌ات که گرمای جنوب را در خود جمع کرده است. مهربانی تو را نمی‌شود انکار کرد. اگر مهربانی نبود؟

 صبح و آفتاب و ستاره برایت آرزو می‌کنم و سلامتی. بچه‌هایت را از طرف من ببوس. یک بار باید بنشینم و نامه پدر مادرداری برایت بنویسم...»

 او همچنین به یادداشتی ارجاع داد که در سال ۱۳۸۴ با عنوان «آقا من پرتقال‌فروش را پیدا کرده‌ام» در مجله گوهران  منتشر کرده است. او در این یادداشت به نوعی پاسخ نقد محمد شمس لنگرودی را داده بود. 

سالمی در بخش‌هایی از این یادداشت نوشته است: «مهدی اخوان لنگرودی آدمی است تحصیل کرده و درس خوانده. سال‌هاست که از ایران و نان قرض دادن‌های روشنفکرانه دور است. از وقتی که او را شناختم نزدیک ۴۰ سال [یادداشت برای سال ۱۳۸۴ است] نه آدم شهرت‌طلبی بوده که مثل برادر حاتم‌ طایی، چشمه زمزم را آلوده کند و نه دستش را جلو کسی دراز کرده تا سوروساتش جور شود، نه پاشنه در خانه این و آن را درآورده تا درباره شعرش چیزی بنویسند، پول هم نداده تا کتابش را چاپ کنند، هیچ وقت هم حسرت زندگی دیگران را نخورده است، هیچگاه هم برای ترقی و پیشرفت مجیز کسی را نگفته و حلیم کسی را هم نزده و تا آنجا که می‌دانم سرش به کار خودش است یعنی شعر می‌گوید، داستان می‌نویسد و البته خیلی شرافتمندانه فرش هم  می‌فروشد.

بی‌تردید مهدی اخوان لنگرودی یکی از نجیب‌ترین بازمانده‌های شاعران جوان دهه‌های ۴۰ و ۵۰ است و البته تصدیق می‌کنم که روابط عمومی خوبی ندارد. آتش منقل کباب! دیگران را هم روشن نکرده وگرنه الان مثل خیلی‌ها که سرشان به خیلی جاها بند است کاره‌ای بود، لقب استاد هم می‌گرفت و لولهنگش خیلی آب برمی‌داشت و عضو هیئت ژوری خیلی از جایزه‌ها هم می‌شد.

او با همان شعر ترانه «گل یخ» نشان داد که شاعر است و نه فقط در دل مردم که در دل تاریخ ترانه‌سرایی هم ماندگار شد. اخوان با بیش از ۴۰ سال زندگی در اتریش هنوز ایرانی است و فارسی را با همان لهجه شیرین گیلکی حرف می‌زند، هنوز دغدغه شعر و فرهنگ ایران را دارد، برگزاری شب‌های شعر برای زنده‌یاد احمد شاملو و شب‌های قصه‌خوانی و شعر در دانشگاه‌های وین برای نویسندگان و شاعران ایرانی از جمله کارهای اوست، ترجمه و چاپ برگزیده آثار شاعران ایرانی به زبان آلمانی و همچنین چاپ ده‌ها مقاله به آلمانی در مطبوعات اتریشی و ایراد چندین و چند سخنرانی در دانشگاه‌های معتبر وین برای معرفی شعر امروز ایران از خدمات این شاعر نجیب دور از وطن است.»

 سالمی در ادامه گفت‌وگو با ایسنا همچنین خاطره‌ای از  دیدارش با مهدی اخوان لنگرودی تعریف کرد:  هر وقت به وین رفتم حتماً به او سر زدم. یک بار مرا سر مزار سیاوش کسرایی برد. رسیدیم آنجا گفتم مهدی نگذاشتی گل بگیرم. گفت «حالا عیبی ندارد». گفتم: «نه بگذار بروم. کمی جلوتر  رفتم دیدم سر مزار بتهوون کلی گل آورده‌اند. خم شدم و یک دسته گل میخک صورتی برداشتم.» مهدی اخوان برگشت گفت: «عکست را می‌گیرم و می‌گویم از مزارش گل بلند کرده». گفتم: «باشه بگیر». در عکسی که گرفت چنان است که انگار دارم روی مزار گل می‌گذارم.  بعد آمدم سر مزار کسرایی گفتم: «سیاوش، کسی که پهلوی من نشسته، این مهدی اخوان، به من مهلت نداد گل بگیرم و بیاورم، این گل را از قبر بتهوون بلند کردم. من را ببخش، گل دزدی است ولی قابلت را ندارد، برایش خیلی گل آورده بودند.»

انتهای پیام 

#

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری