خانه دایی علینظر دیگر فقط یک آدرس است؛ تلی از آوار، آهن، خاک و خاطره.
موشکهای صهیونیستی ـ آمریکایی سقف و دیوار را با خود بردهاند و چیزی برای بازگشت باقی نگذاشتهاند. خانهای که روزی محل رفتوآمد دو خانواده، صدای خنده بچهها و گرمای یک زندگی معمولی بود، حالا زیر آوار مانده است. بازماندههای خانواده در خانه مادر افشار در ایوان دور هم جمع شدهاند؛ خانهای که بوی چای تازهدم میدهد، بوی عروسکها و لباسهای کوچک بچهها و یادگاریهایی که هنوز رد زندگی در آنها مانده، اما سکوتش از هر صدایی سنگینتر است.

در میان قاب عکسها، اشکها، خاطرهها و روایتهای نیمهتمام، نام «افشار» مدام تکرار میشود؛ مردی که سالها کسی او را آنگونه که باید نشناخت و حالا بعد از رفتنش، زندگیاش از زبان مادر، برادر، خانواده، دوستان و معلمانش روایت میشود.
وقتی وارد خانه مادر شهید افشار خسروی در شهرستان ایوان میشویم، نخستین چیزی که دیده میشود قاب عکسها نیستند، اشکها هم نیستند؛ نخستین چیزی که خودش را به چشم و جان تحمیل میکند، سکوت است؛ سکوتی نشسته بر دیوارها، روی فرش، میان رفتوآمد آدمها و میان نگاههایی که هنوز میان باور و ناباوری معلق ماندهاند.
خانه پر از آدم است؛ اقوام، دوستان، همسایهها، فعالان رسانهای و کسانی که برای همدردی آمدهاند، اما با این همه، سکوت از همه پررنگتر است؛ سکوتی که هر چند دقیقه با نام «افشار» شکسته میشود و دوباره روی خانه مینشیند.
خانه دایی یا همان پدر همسر افشار دیگر وجود ندارد. همان خانهای که محل تلاقی دو خانواده بود، در حمله موشکی بهطور کامل ویران شده است. دیوارها فروریختهاند، سقف از هم پاشیده، پنجرهها شکسته و هرچه از یک زندگی روزمره باقی مانده بود زیر خاک و آهن دفن شده است. حالا بازماندههای این داغ بزرگ در خانه مادر افشار گرد آمدهاند؛ خانهای که خود به پناهگاه اندوه بدل شده؛ خانهای که قرار است هم خاطره را نگه دارد و هم داغ را تاب بیاورد.
روی دیوار اتاق پذیرایی، قاب عکسها کنار هم چیده شدهاند. نگاهها روی عکس افشار مکث میکند؛ مردی با صورتی آرام، لبخندی کوتاه و چهرهای که هیچ نشانی از عنوان و جایگاه در آن دیده نمیشود. کنار او تصویر کودکان؛ کودکانی که مرگ حتی به سن و سالشان هم رحم نکرد. رد زندگیشان هنوز در خانه مانده؛ میان لباسهای کوچک، اسباببازیهای بیحرکت و وسایلی که هنوز بوی بودن میدهند.
اما روایت افشار فقط به علم و پژوهش ختم نمیشود.

در خانه مادر، هر گوشه نشانی از زندگی مشترکی دیده میشود که حالا ناگهان نیمهتمام مانده است؛ از عکسهای خانوادگی گرفته تا وسایل کودکانی که قرار نبود اینقدر زود به خاطره تبدیل شوند.
الهام، همان دختری بود که افشار روزی عاشقش شد.
خانواده میگویند افشار با همه کمحرفی و درونگراییاش، وقتی تصمیمش را گرفت، آن را با مادرش در میان گذاشت و از او خواست الهام را از دایی علینظر و زندایی مهتاب برایش خواستگاری کند. همان خواستگاری، آغاز زندگی مشترکی شد که سالها بعد برای اطرافیانشان نمونهای از آرامش، احترام و همراهی بود.

افشار و الهام سالها در تنهایی تهران شلوغ کنار هم زندگی کردند. میان روزمرگیها، کار، مسئولیت، دوری از خانواده و شتاب بیپایان پایتخت، خانهای ساخته بودند که برایشان پناه بود.
بعدتر نیلا آمد؛ کودکی که با خندههایش خانه را پر میکرد و بعد رایان؛ نوزادی ششماهه که تازه زندگی داشت برایش آغاز میشد.
نیلا ۵ ساله بود و رایان تنها شش ماه داشت.
افشار با همه مسئولیتهای علمی و کاریاش، خانه را دوست داشت. نزدیکانش میگویند دلش همیشه پیش خانوادهاش بود؛ پیش الهام، نیلا و رایان. با وجود حجم سنگین کار، خانه برای او همیشه اولویت بود. هر بار به ایوان برمیگشت، زمانش را میان خانواده تقسیم میکرد؛ کنار مادر مینشست، به اقوام سر میزد و بیشتر از همه دلش پیش همسر و بچهها بود.

مادر افشار گوشه اتاق نشسته است؛ آرامتر از آنکه بتوان اسمش را آرامش گذاشت. گاهی به قاب عکس نگاه میکند و گاهی به آدمهایی که میآیند و میروند و تسلیت میگویند.
از او درباره افشار میپرسند؛ از کودکیاش، از درس خواندنش، از روزهایی که هنوز کسی تصور نمیکرد این پسر آرام و کمحرف روزی به یکی از چهرههای علمی مهم کشور تبدیل شود. صدایش آرام و شکسته است. میگوید پسرش از همان سالهای کودکی اهل درس و مطالعه بود؛ بیشتر از همسنوسالهایش کتاب میخواند، کمتر حرف میزد و بیشتر وقتش را صرف درس و قرآن میکرد. با سختی بزرگ شد، با سختی درس خواند و با همان سختی راه خودش را ساخت؛ بیآنکه از کسی توقعی داشته باشد یا از مشکلاتش چیزی بگوید.
در میان حرفهای مادر، دایی بزرگ شهید افشار خسروی رشته روایت را به دست میگیرد. میگوید هیچوقت در خانه کسی افشار را با عنوان دکتر صدا نمیزد. برای همه فقط افشار بود؛ خواهرزادهای آرام، متین، محجوب و بیادعا.
از پدرش مرحوم مشهدی درویش خسروی میگوید و از مادری که عمرش را با عبادت و خیرخواهی گذراند.

وی از افشار بهعنوان مردی یاد میکند که سالها در تهران زندگی کرد و کمتر کسی در ایوان میدانست چه جایگاهی دارد. نزدیک به ۲۴ سال دور از زادگاهش زندگی کرد، درس خواند، پژوهش کرد و در بالاترین سطوح علمی و تخصصی فعالیت داشت، اما هر بار که به ایوان برمیگشت همان افشار سابق بود؛ سادهپوش، خوشبرخورد و بیتکلف.
دوست صمیمی دوران دبیرستان و دانشگاهش هم روایت مشابهی دارد. میگوید سالها کنار هم بودیم، اما هیچوقت نفهمیده بودم افشار در چه جایگاهی ایستاده است. بعد از شهادتش تازه فهمیدیم چه کسی را از دست دادهایم.
معلم ریاضی دوران دبیرستانش از همان سالها نشانههای نبوغ را دیده بود. از طرح «معلمیار» میگوید؛ هر وقت فرصتی پیش میآمد، افشار را به جای خودش برای تدریس به کلاس میفرستاد. میگوید او مطالب را با دقت، نظم و تسلط توضیح میداد؛ به شکلی که گاهی دانشآموزها بیشتر از توضیح معلم با او ارتباط میگرفتند.
برادر شهید، محمدعلی خسروی، از بُعد دیگری از زندگی افشار میگوید؛ از بخشهایی که حتی خانواده هم کمتر از آن خبر داشتند. میگوید ساعتها با هم حرف میزدند اما افشار هیچوقت درباره کارش توضیح نمیداد. همیشه با لبخند میگفت من فقط یک کارمند سادهام.
بعدها خانواده فهمیدند او از چهرههای مهم حوزه هوافضا و فناوری کشور بوده، در مجموعههای علمی و شرکتهای دانشبنیان نقش جدی داشته و در حوزه تخصصی خود چهرهای اثرگذار بوده است.
برادرش از آخرین مکالمهشان هم میگوید؛ مکالمهای که حالا به تلخترین خاطره زندگیاش تبدیل شده است. میگوید آخرین گفتوگوی ما درباره خرید زمین و ساختن خانه بود. افشار میخواست برای خانوادهاش در ایوان خانهای بسازد. از آینده حرف میزد، از آرامش بچهها و از اینکه دوست داشت خانوادهاش جایی امن و آرام داشته باشند.

رؤیایی ساده؛ خانهای برای زندگی.
رؤیایی که حالا میان آوار ناتمام مانده است.
بامداد ۲۳ اسفندماه، حوالی ساعت پنج صبح، سکوت ایوان با صدای انفجاری شدید شکست.
حمله هوایی ساختمان مسکونی محل سکونت خانواده را هدف قرار داد؛ حملهای که در چند ثانیه، ۶ عضو خانواده را گرفت و خانهای را که باید مأمن و پناه آنان میبود، به تلی از آوار تبدیل کرد.
دکتر افشار خسروی چغاماهی، الهام محمودی، علینظر محمودی، مهتاب محمدی و دو کودک خردسال؛ نیلا و رایان، در همان حمله جان باختند.

شدت انفجار به حدی بود که نه فقط ساختمان، که خاطرات سالها زندگی را با خود برد؛ اتاقها، وسایل، عکسها، لباسها و هر آنچه نشانی از یک زندگی روزمره بود، زیر خاک و آهن مدفون شد.
حالا دیگر هیچکدام نیستند؛ نه افشار، نه الهام، نه نیلا، نه رایان و نه حتی دایی علی نظر و زندایی مهتاب.
خانوادهای که سالها در تنهایی تهران شلوغ کنار هم زندگی کرده بودند، حالا دیگر نیستند و از آن زندگی، چند قاب عکس، چند اسباببازی، چند لباس کوچک و روایتی ناتمام باقی مانده است.
در کنار این داغ، خانواده از مطالبه عدالت حرف میزنند؛ از پیگیری حقوقی این فاجعه و ضرورت پاسخگویی به آنچه رخ داده است.
برای آنها، کشته شدن یک نخبه علمی همراه با اعضای خانواده و دو کودک خردسال در یک ساختمان مسکونی فقط یک فقدان خانوادگی نیست؛ زخمی انسانی، حقوقی و بینالمللی است که نمیتوان از کنار آن گذشت.
خانواده میگویند خانهای که هدف قرار گرفت،جای زندگی و امید بود، نه میدان جنگ؛ خانهای با صدای کودک، با رفتوآمد خانواده و با رؤیای ساختن آینده.

مطالبهشان روشن است؛ اینکه این پرونده در سطح ملی و بینالمللی پیگیری شود، ابعاد این حمله بهطور دقیق بررسی شود و حقیقت آنچه بر این خانواده گذشته، فراموش نشود.
در خانه مادر افشار، اما زندگی هنوز به شکلی غریب ادامه دارد؛ در استکانهای چای که برای مهمانها پر میشود، در نگاه مادر به قاب عکسها، در بغضی که میان حرفهای برادر میشکند و در خاطراتی که هر کدام تکهای از افشار را دوباره زنده میکنند.
خانواده یک خواسته بیشتر ندارند؛ اینکه افشار فراموش نشود. اینکه نامش در حافظه این شهر و نسلهای بعد بماند.
وقتی از خانه بیرون میآییم، هوا رو به غروب رفته است. خانه پشت سر جا میماند؛ با قاب عکسها، با اشکها، با خاطره کودکان، با نام افشار و با سکوتی که هنوز بر دیوارهایش نشسته است.
خانه پدر همسر افشار زیر آوار مانده، اما این خانه هنوز ایستاده است؛ ایستاده تا داغ را نگه دارد، روایت را حفظ کند و نام کسانی را زنده نگه دارد که زندگیشان ناتمام ماند، اما روایتشان تازه آغاز شده است.
انتهای پیام

