اهالی فن و ادب خوب میدانند که شعر، سرزمینِ ظرافتهاست؛ اقلیمِ واژهها. همانقدر که پناهگاهِ لطافتِ خیال است، قلمروِ سنجش بیرحمانه هم هست.
گاهی حتی یک هجای کوتاه، یک لرزشِ ظریف در بافتِ آوایی، معماریِ تمام شعر را دگرگون میکند؛ و سرنوشتِ غزل، رباعی، قصیده، مثنوی و حتی نیمبیت را از بنیاد تغییر میدهد؛ چنانکه گویی روحِ اثر بر شانهٔ همان جوهرهٔ ناپیدا استوار بوده است.
اینها را گفتم تا برسم به اینجا که بگویم گاهی روزگار برای آشکار کردن حقیقت یک انسان، نه به یک حادثهٔ بزرگ نیاز دارد و نه به روایتی طولانی. گاهی شاید تنها یک واژه کافی است و این واژه هم قصهاش از همان دست است.
به گزارش ایسنا، پاییز سال ۱۳۸۵ بود و آیین دیدار نخبگان و برگزیدگان استان سمنان با رهبر انقلاب. در جریان سفر ایشان به سرزمینی که فرهنگ در تار و پود هویتش تنیده است، دکتر حسن یعقوبی، ادیب و شاعر سمنانی، شعرخوان این محفل بود؛ غزلی در وصف حضرت ولیعصر(عج) که با این بیت آغاز شد:
"سرشار" از تو گفتنم اما نمیشود...

شعر خوانده شد. مجلس نیز کمکم به پایان خود نزدیک میشد. حاضران شعر را شنیدند و از آن گذشتند؛ اما یک نفر از کنار بیت نخست به سادگی عبور نکرده بود.
اندکی بعد، وقتی شاعر برای اهدای کتابش رفت، جملهای کوتاه شنید:
"اگر به جای "سرشار"، "لبریز" بگذارید، بهتر نیست؟"
فقط یک واژه، نه نقدی طولانی در میان بود، نه شرحی مفصل و نه بحثی ادیبانه، فقط یک واژه.
شاعران خوب میدانند که گاهی میان دو واژه، جهانی فاصله است، لبریز، واژهٔ پیشنهادی رهبر معظم انقلاب بود؛ واژهای که موسیقی پنهان بیت را کاملتر کرد، نسبت عمیقتری با گفتن داشت و جانِ مصرع را به نقطهای روشنتر رساند، گویی شعر، منتظر همان واژه مانده بود.
و حالا که دکتر حسن یعقوبی آن خاطره را بازگو میکند، بیش از آنکه از یک واژه سخن بگوید، از نوعی فرزانگی سخن میگوید، از کسی سخن می گوید که استاد سخن و سخن شناس بود.
مگر میشود کسی در هیاهوی تدبیرِ بحرانها و سنگینیِ سرنوشتِ یک ملت زندگی کند و در همان حال، اینچنین به جانِ واژهها حساس بماند؟
مگر میشود ذهنی که هر روز با دشوارترین مسائل یک کشور درگیر است، فرصت کند تا میان «سرشار» و «لبریز» درنگی چنین دقیق داشته باشد؟
شاید فرزانگی، همین آشتی ناممکنهاست؛ همین جمع شدنِ دقتِ یک شاعر با مسئولیتِ یک رهبر.
چهبسا راز ماندگاری بعضی انسانها نیز همین باشد؛ اینکه خودشان پیش از آنکه لبریز از قدرت باشند، لبریز از معرفتاند؛ لبریز از فرزانگی، لبریز از بصیرت، لبریز از مسئولیت، لبریز از امید، لبریز از ایمان و لبریز از عشق به ایران و مردمش.

بعد شهادتشان، حسن یعقوبی در سوگ او سرود:
بی قرارم در هوایت بیقرار
سخت دلتنگم، چنان ابر بهار
عطر لبخندت بهشتِ عشق بود
در نگاهت آیههای انتظار
پیشِ یاران، مهربانتر از نسیم
در مصافِ شبپرستان، ذوالفقار
ای تو ایرانیترین مردِ زمان
ای تو خورشیدِ خراسانیتبار
بیقرارم در هوایت، بیقرار...
و چه تعبیر دقیقی. "ایرانیترین مرد زمان" این شاه بیت ستایش گرانه شاعرانه نیست؛ ایرانیترین ایرانی؛ کسی است که ایران را در عمیقترین لایههای وجود خود حمل کند؛ ایرانِ فردوسی و خیام، ایرانِ حافظ و بیدل، ایرانِ فرهنگ و هویت. توصیف مردی است که ایران را نه فقط در جغرافیا و سیاست، که در زبان، فرهنگ، تاریخ، ادب و حافظهٔ این سرزمین رهبری میکرد با دقت عالمانه با نگاهی پدرانه و ذهنی لبریز از ظرافت
اما از میان سطرهای مرثیه دکتر یعقوبی یک مصرع خیلی درد دارد...
بی قرارم در هوایت بیقرار
آری بیقراریم و لبریز از دلتنگی، در روزهایی که لبریز دیگر واژه ای در حاشیه یک بیت نیست، مرثیهای است سوزناک در قامت یک واژه که شرح حال ملتیست لبریز از دلتنگی ...

بیقرارم در هوایت، بیقرارسخت دلتنگم، چنان ابر بهار
ای تو ایرانیترین مردِ زمان
ای تو خورشیدِ خراسانیتبار
سخت دلتنگیم، اما محکمیم
سخت محزونیم، اما هوشیار
نگارنده: محدثه عباسی - ایسنا سمنان
انتهای پیام

