به گزارش ایسنا، پس از پایان جنگ ۴۰ روزه، برای ثبت روایتهای جنگ، پای صحبت های امدادگران هلال احمر، کارشناسان فوریت های پزشکی اورژانس و نجاتگران آتش نشانی نشستیم؛ از روزهای جنگ گفتن؛ از مرز باریک مرگ و زندگی در حین بیرون کشیدن افراد از زیر آوار، از مهار شعلههای سرکش آتش و ... جنگ برای همه کسانی که در خط مقدم امداد بود یک پیام داشت؛ نجات زندگی.
اما اینجا در سالن سرد پزشکی قانونی، روایت جنگ فرق می کند، اینجا ایستگاه آخر است ، اینجا سکوت هم فریاد است؛ پیکرهای بی سر، مادران باردار و جنین هایی که قبل از جوانه زدن، پژمرده شده بود، تشریح یک استخوان بجای یک پیکر و ... هر کدام فریادی است از جنایات دشمن .
دکتر منصوره حیدری بعد از ۱۱ سال کار در سازمان پزشکی قانونی در روزهای جنگ با مادرانی مواجه می شود که نوزادان خود را به دنیا نیاوردند و یا کودکانی که در خواب جان خود را از دست دادهاند. این روایت، روایت پزشکی نیست که فقط علت مرگ را ثبت میکند؛ او روایتگر غم چشمها و البته زندگیهایی است که در خواب ناتمام ماندند و رویاهایی که روی تختهای تشریح جا ماندند... تشخیص هویت، معاینه شهدا و آنچه که در روزهای جنگ در سالنهای تشریح پزشکی قانونی گذشت، اما دیده نشد را در ادامه میخوانید:
تشخیص هویت شهدای جنگ در پزشکی قانونی

دکتر منصوره حیدری که تجربه ۱۱ سال کار در پزشکی قانونی را دارد در گفتوگو با ایسنا، با ناراحتی که هنوز در لحن صدا و عمق نگاهش مشخص است از روزهای جنگ، میگوید: « کار هر روز ما در سالن تشریح پزشکی قانونی دیدن اجساد و معاینه آنهاست که بیشتر آنها در اثر مرگهای مشکوک مثل قتل، خودکشی، مسمومیت، تصادفات، جراحات ناشی از چاقو یا گلوله جانشان را از دست دادهاند، اما دیدن پیکر شهدا حتی برای مایی که کارمان با جسد است نیز خیلی متفاوت تر و تلخ بود.»
«پیکر شهدایی که در جنگ رمضان برای تعیین هویت یا تشخیص علت مرگ ما می آوردند با همه اجساد دیگر متفاوت بودند، این پیکرها حتی با پیکر شهدای جنگ ۱۲ روزه نیز متفاوت بودند. من معتقدم نظامیان میدانند که در جنگ هستند، باور دارند که ممکن است به شهادت برسند و با این حال هدف والاتری مثل دفاع دارند که حقیقت مرگ را برایشان کمرنگ تر میکند؛ اما در جنگ ۴۰ روزه ما چیزهایی دیدیم که بسیار متفاوت تر بود.»
چهره دختر صورتیپوش با موهای مشکی از خاطرم نمیرود
جانباختن غیرنظامیان علی الخصوص نوزادان و خردسالان برای هر کسی غم انگیز است؛ اما قطعا معاینه پیکر کودکان بی گناه برای پزشکان پزشکی قانونی سخت تر. «من در این جنگ، خانواده هایی دیدم که مثل هر شب در خانههایشان به خواب رفته بودند، کودکانی که با لبخند در تختخوابشان دراز کشیده بودند تا رویای کودکانه ببینند، اما یکدفعه به خانههایشان حمله شده بود و آنها دیگر بیدار نشدند و پیکرهایشان در سالنهای تشریح برای همیشه به خواب رفته بود. من با دیدن هر یک از پیکرها با خودم آخرین لحظات زندگیشان را تصور می کردم که هر کدام از آنها چه روزی را سپری کرده بودند و میخواستند فرداها را چگونه زندگی کنند.
مخصوصا من که مادر هم هستم با دیدن پیکر کودکان علی الخصوص دختران کم سنی که جانشان را از دست داده بودند به یاد دختر خودم می افتادم. من هیچگاه «باران، دختری با موهای مشکی بلند و لباس صورتی» که عکس هایش در آغوش پدرش احسان در خیلی از خیابان ها به نمایش گذاشته شده است را از یاد نمی برم که در جنگ ۴۰ روزه برایمان پیکرهایشان را آوردند.»
می خواستم به عابرپیاده بگویم از چهارراه تجریش رد نشو
حمله به میدان تجریش یکی از تلخ ترین روزهای جنگ ۱۲ روزه بود، وقتی تصاویر وحشتناک این حمله منتشر شد عمق فاجعه بیشتر نمایان شد، خودروهایی که به آسمان پرتاب شدند، لوله های آبی که ترکیدند، آسفالت هایی که تکهتکه از آسمان می باریدند و پیکرهایی که قطعهقطعه شده هرکدام یک گوشهای افتاده بودند اشک هر بینندهای را درمیآورد. «یکی از بدترین خاطرات ما مربوط به روزی است که در جنگ ۱۲ روزه، به میدان تجریش حمله شد. وقتی پیکر شهدای آن حمله را برای ما آوردند در میان آنها، از همه اقشار جامعه وجود داشت. از کارگر و پزشک گرفته تا دانش آموز و کارمند، عابرپیاده و کاسب همه در آن ساعت و در آن لحظه حضور داشتند و در حالیکه داشتند مثل هر روز به زندگیعادیشان می پرداختند، خرید می کردند یا فقط رد می شدند، در یک لحظه جانشان را از دست دادند.
وقتی بعد از چند روز، فیلم آن فاجعه در شبکه های اجتماعی پخش شد، خانمی را دیدم که با لباس های سفید فقط چند لحظه قبل از برخورد موشک به آنجا برای رد شدن از خیابان وارد چهارراه شد که من شاید صدبار این فیلم را برای خودم عقب و جلو کردم و انگار دوست داشتم به این زن بگویم «از اینجا رد نشو، الان اینجارو میزنن» اما این امکان وجود نداشت و متأسفانه خودم را پیکر او را معاینه کردم.»

پیکر پسر یکی از دوستانم را معاینه کردم
جوانان زیادی در جنگ ۴۰ روزه جان خود را از دست دادند که برخی از آنها فقط دانشآموز و دانشجو بودند و هیچگونه فعالیتی در رسته های نظامی نداشتند. هر کدام از آنها علاوه بر اینکه عزیز یک خانواده بودند، جزیی از سرمایه های اجتماعی کشورمان محسوب میشدند. «در یکی از روزهای جنگ، پیکر پسربچه ۱۵ با ۱۶ ساله ای را آوردند که بسیار خوش قد و بالا بود، با دیدن قامتش روی تخت تشریح رو به این جوان گفتم «چقدر تو حیفی، تو الان نباید اینجا بودی، چقدر حیف شد که تو مردی» و چند روز بعد عکس او را روی اعلامیهای دیدم که یکی از دوستان قدیمیام چاپ کرده بود و خبر از شهادت پسرش داده بود. این مسئله نیز خیلی ناراحتم کرد، اما نتوانستم به او بگویم که من پیکر پسرش را معاینه کردهام و یادم افتادم روزی که پیکرش را دیده بودم و بدون اینکه بدانم خانواده او را می شناسم چقدر برای مرگش ناراحت شده بودم.»
معاینه زنان باردار و کودکان از همه سختتر بود
قربانیان بی گناه این جنگ فقط زنان و کودکان نبودند و دو جنین نیز در این جنگ در حالی که در دامن مادرشان در حال رشد بودند بدون اینکه فرصتی برای زیستن داشته باشند، از بین رفتند. «در برخی موارد پیکر زنانی را برایمان می آوردند که باردار بودند و تا زمان زایمان آنها نهایتا یکی دو هفته مانده بود، یعنی زندگی دیگری در وجود این زنان وجود داشته که قبل از جوانه زدن، پژمرده شده بود. همه این زنان آرزوهای بسیاری برای آینده خودشان و جنین هایشان داشتند، اما متاسفانه این جنگ پایان همه این زندگی ها را رقم زده بود.»
به گفته این متخصص پزشکی قانونی، «تا زمانیکه جنین به دنیا نیامده باشد و از رحم مادر بیرون نیامده باشد؛ عضوی از بدن مادر محسوب میشود به همین دلیل اگر زن بارداری کشته شود، جنین مرده از بدن او خارج نمیشود و در واقع مادر و جنین با هم به خاک سپرده میشوند.»
وقتی سکوت سالن تشریح را فراگرفت
در جنگ ۴۰ روزه، پزشکان پزشکی قانونی به سولهای منتقل شدند تا بتوانند با استفاده از ظرفیت بیشتر آن سوله، هرچه سریعتر پیکرهای شهدا را معاینه کنند. در این سوله بزرگ تخت های زیادی پشت سر هم قرار داده شد و اجساد به صورت گروهی معاینه و بررسی می شدند که این اقدامات و تردد قطعا با سروصدای زیادی همراه است، اما به گفته دکتر حیدری یک روز با ورود چند پیکر، سکوت طولانی، سالن تشریح سوله را فرا گرفت.
« در روزهای جنگ ، یک روز پیکر یک مادر و سه فرزند یک، هفت و ده سالهاش را آوردند. به خاطر دارم همزمان با ورود آنها سکوت سنگینی کل سالن را فرا گرفت، انگار دیگر کسی حرفی برای گفتن نداشت و دست کسی به کار نمی رفت. همه ما جوری ساکت شده بودیم که انگار این بچه ها هنوز خواب هستند و نباید بیدارشان کنیم، چند دقیقه بعد آمبولانس بعدی پیکر پدر این خانواده را هم آورد، همه آنها در خواب جانشان را از دست داده بودند.»
غم چشم های یک پیکر
دیدن مرگ زنان و کودکان دردناک تر از دیدن مرگ مردان است؛ زیرا همه ما مردان را قهرمانان و مردمانی قوی می دانیم اما مظلومیت مرگ کودکان و زنان چون آنها ضعیف تر هستند همیشه بیشتر است، .« یک بار گروهی از شهدا را برایمان آوردند که در بین آنها یک مرد تقریبا همسن و سال خودم بود، وقتی پیکر او را دیدم حس کردم یک پدر است، پدر که احتمالا دخترش منتظر اوست و انگار همین غمی که دیگر نمی تواند سرقولش بماند و به خانه بازگردد در چشم هایش دیده می شد. غم این چشم ها آنقدر برای من ناراحت کننده بود که من این خاطره را حتی برای همسرم نیز تعریف کردم.»
با معاینه هر پیکر همزادپنداری میکردم
از صحبت های دکتر حیدری مشخص است که برای معاینه هر پیکر از جان مایه می گذارد، او به هر پیکر فقط به چشم یک پرونده ای که باید گزارشش را بنویسد نگاه نمی کند و با دیدن هر پیکر، انگار زندگی افراد از جلوی چشمش می گذرد.« یک بار پیکر پسر جوانی را معاینه کردم که از همان لحظه ای که دیدمش دلم برای جوانیاش خیلی سوخت و تصور می کردم چقدر شبیه پسرم است، بعدها متوجه شدم این پسر نیز مثل پسر من دانشجوی پزشکی است و انگار علت این همزادپنداری من با این پیکر درست بود و او و پسرم شباهت های زیادی داشتند.»

معاینه پیکرهای قطعه قطعه شده روان را برهم میزند
اکثر پیکرهایی که او معاینه کرده، سالم بودند و همین مسئله باعث می شد تصویری از آنها در ذهنش باقی بماند، با اینکه تصور می شود دیدن پیکرهای متلاشی و اعضای تکه تکه شده بدن سخت تر باشد، اما دکتر حیدری میگوید که دیدن اعضای بدن روان آدم را درگیر می کند اما احساسات را نه. «شاید برخی تصور کنند معاینه اجساد ناقص سخت تر است، اما برای شخص من معاینه اجساد کامل سخت تر بود زیرا وقتی تکه های بدن را میبینی چون یک انسان کامل نیستند، تصویری از آنها در ذهنمان ساخته نمی شود ناخودآگاه ما درگیر می شود، اما احساسات نه.
مرگهای یکدفعهای مردم عادی
این پزشک سالن تشریح پزشکی قانونی می گوید: در جنگ هر روز تعداد زیادی پیکر برای معاینه برای ما می آوردند که برخی از آنها انگار زمانی که داشتند با عزیزان خود خوش و بش می کردند و لبخند به لب داشتند، در یک لحظه مورد حمله قرار گرفته و به شهادت رسیده بودند؛ این افراد به قدری یک دفعه ای کشته شده بودند که هنوز لبخند روی لب بی جانش نقش بسته بود. «جنگ ۱۲ روزه اولین تجربه جنگی ما بود و تا ماه ها اثرات آن روی روح و روان ما مانده بود که جنگ رمضان آغاز شد. همه این مرگ های یکدفعهای برای مردم عادی و اینکه مردم نمی دانستند و به یک باره مورد هدف قرار می گرفتند؛ بسیار برایم ناراحت کننده بود، چون ما مردم جنگ طلبی نیستیم و ما همیشه فقط از خودمان دفاع کردهایم.»
هر بار که برای من پیکری از شهدا را می آوردند، هر بار که زنان و کودکان را در لباس های راحتی خانگی می دیدم که در خانههایشان در کمال عشق و آرامش زندگی می کردند، اما در یک لحظه همه چیز بر سرشان آوار می شد و این آوارها خانههایشان که هیچ، جانشان را می گیرد، حس می کردم زندگی دیگر برایمان عادی نمی شود.
«به خاطر دارم در جنگ ۱۲ روزه، دخترم که متولد خرداد ماه است، از بر هم خوردن تولدش به خاطر جنگ ناراحت بود و من همان روز پیکر دختر جوانی را معاینه کرده بودم که پیکرش سالم بود اما سر نداشت و پیش خودم به این فکر کردم چقدر خوب که دختر من چیزهایی که من می بینم را نمی بیند و فقط به همین خاطر ناراحت است.»
ما به عنوان یک پزشک، لحظه ای که در حال انجام وظیفهایم همه فکرمان معاینه و انجام کار حرفهای مان است اما بعد از کار، احساسات و ناخودآگاه ما تحت تأثیر این لحظه ها قرار می گیرد و امیدواریم دیگر این روزها تکرار نشود.
خبرنگار: مبینا آقاخانی
انتهای پیام
