اینجا، جایی که خاکش با گرمای بیپایان هوا درآمیخته، صدای افراد بسیاری شنیده میشود که از فاصله، از پیری، یا از ناتوانی جسم، در صف تشییع قرار نگرفتهاند؛ اما قلبهایشان، کیلومترها دورتر، در میان جمعیت عزاداری در پایتخت میتپد.
در کوچههای اهواز، آبادان، خرمشهر، شادگان، دزفول، اندیمشک و .... تصویری متفاوت از سوگواری به چشم میخورد. اینها «جاماندگان» هستند؛ کسانی که به هر دلیلی از دیدن پیکر مطهر رهبر مقتدرشان بازماندهاند.
برای این مردم، سوگواری با گوشیهای موبایل یا از طریق تلویزیون یا با حضور در تجمعات شبانه، یک تسکین نیست، بلکه نوعی «شکنجه عاطفی» است؛ این را مونس دختری ۲۲ ساله و اهل اهواز میگوید. دختری که به گفته خودش حسرت بزرگی بر دلش مانده. حسرت آخرین دیدار با رهبر شهیدش. او در حالی که اشک میریزد چندین بار یک جمله را هم تکرار میکند «آقا جان ببخشید که دیر شما را شناختم». اشک امانش را بریده و راحت نمیتواند کلمات را به زبان بیاورد اما میگوید «دیدار من با رهبرم بماند در مشهد امام رضا(ع)»
«عمو عباس»، پیرمردی که از جاماندگان آخرین دیدار با رهبر است؛ او با چشمانی که از شدت گرما و اشک سرخ شده، در حالی که چشمانش را به دستهای لرزانش دوخته، میگوید « دخترم، من چطور بروم؟ پاهای من دیگر توان راه رفتن به تهران یا مشهد را ندارند. تمام عمرم را مدیون این مرد بزرگ هستم. جا ماندهام و این یکی دو روز دارم از تلویزیون تصاویر را میبینم؛ انگار که تمام دنیا را از من گرفتهاند. به خانوادهام گفتهام جسمم در اهواز است ولی دلم پیش آقاست»
روایت «رضا»، کارگر جوانی که از بندر امام در تجمعات شبانه اهواز شرکت کرده است؛ امشب اهواز بودم و نتوانستم بیخیال بمانم و در تجمع شرکت نکنم. آن هم در این شبهای منتهی به تشییع و بدرقه آقای ایران. او با لحنی پر از بغض صحبت میکند و ادامه میدهد: «وقتی میبینم مردم در خیابانها هستند و این عده مثل خودم نتوانستند به تهران برای بدرقه رهبر بروند، دلم کباب میشود. انگار که ما اینجا فراموش شدهایم. ما میخواهیم برویم، ما میخواهیم فریاد بزنیم، اما این فاصله، مثل یک دیوار بین ما و آخرین دیدارمان است. آقای شهیدمان کاش میتوانستم زودتر از اینها ارادت قلبیام را ابراز کنم.»
روایت «صدیقه خانم زنی ۶۲ ساله»؛ او در حالی که در عزای رهبر شهید کاملا سیاهپوش است، میگوید: «ای وای بر ما... او پدر ما بود. ما در ایام سخت و مصیبتهایی که بر ما از سوی دشمنان وارد میشد، به او تکیه کرده بودیم. حالا که رفته، ما حتی نتوانستیم در بدرقهاش شرکت کنیم. ولی اینجا در خوزستان، هر جا که نگاه میکنی، انگار یاد او است و آنهایی که نتوانستند بروند برای او در عزاداری سنگ تمام گذاشتهاند و آقا بداند تا قیامت عزادار او هستیم. اگر دستمان به پیکرش نمیرسد، امیدوارم حداقل اشکهایمان برسد.»
دختری ۷ تا ۸ ساله را گوشه دیگری از تجمع مردم اهواز میبینم. اشکهای بیامانش توجهام را جلب کرد. برایم سوال است که او چگونه آقا را شناخته است که اینگونه اشک میریزد. به او نزدیک میشوم. اسمش بهاره است و روایت او از رهبر در یک جمله خلاصه میشود «رهبرم را خیلی دوست داشتم». سوالی برایم باقی نمیماند، زیرا اوج ارادت قلب پاکش را به رهبر عزیزمان به زبان آورد.
به گزارش ایسنا، «جاماندگان» این استان، با هر کلمهای که بر زبان میآورند، «اشتیاق قلبیشان را برای حضور در مراسم بدرقه رهبر شهید ابراز میکنند.
آنها از دور، در میان شرجی و گرمای سوزان خوزستان، به روایت خودشان، در تشییع شرکت میکنند؛ با حضور در تجمعات شبانه یا با چشمانی که به صفحه نمایش تلویزیون دوخته شده، با دلی که در میان جمعیت میلیونها نفر در تهران، در حال عزاداران برای قائد امت است. برای آقایی که فدای مردم ایرانش شد. بزرگ مردی که ایستادگی را معنا کرد.
انتهای پیام
