به گزارش ایسنا، از پرت شدن پیکر کودکان در پارک بنیهاشم پس از حملات دشمنان در جنگ رمضان، نجات یک گربه در میان خرابههای جلفا و تا موج انفجاری که آمبولانس را نشانه گرفت؛ روایت امدادگران هلالاحمر از چند عملیات پیاپی، نه فقط فهرستی از فاجعهها، که روایتی از شوک، اندوه، لحظات تلخ و گاهی شاید امیدِ کوچک در میان آوار است.
رضا احمدوند ۴۱ ساله که از سال ها پیش عضو جمعیت هلال احمر شده و از آن سال ها تاکنون در عملیات های مختلف شرکت داشته، در گفتوگو با ایسنا، از آن روزهای تلخ و حملات وحشیانه رژیم صهیونیستی و آمریکا، می گوید: سال ۸۵ اوایل دهه ۲۰ سالگیام بود که با نامزدم تصمیم گرفتیم دوره های آموزشی امدادی اورژانس را سپری کنیم، با اینکه رشته تحصیلیام گرافیک بود، اما علاقه داشتم کار امدادی یاد بگیرم. به همین دلیل مرکز جهاد دانشگاهی را برای آموزش انتخاب کردیم، سپس به عنوان داوطلب وارد سازمان جوانان جمعیت هلال احمر شدیم و دوره های بیشتری را سپری کردیم و به عنوان نیروهای داوطلب هلال احمر کار خود را در این جمعیت شروع کردیم.
محل سکونت برادر و عمویم مورد حمله قرار گرفت
او از عملیات هایش از روزهای جنگ رمضان میگوید: « در جنگ ۴۰ روزه، یک روز حوالی صبح بود که به ما اعلام شد منطقهای در حوالی کاخ سعدآباد مورد حمله قرار گرفته، بلافاصله من به همراه تیمم برای ارزیابی و کمک به سمت محل حرکت کردیم که در طول مسیر، از طریق بیسیم فرماندهی شنیدم که برج سامان در شهرک محلاتی نیز مورد اصابت قرار گرفته، خونه برادر و عمویم در همان برج بود و اونا هنوز به همراه زن و بچشون تو خونه بودن، در یک لحظه حالم دگرگون شد و به بچه های تیم و مرکز خبر دادم که اونجا خونه اقوام منه، از مرکز گفتن میتونم مسیرو عوض کنم و به سمت برج حرکت کن،م اما دیگه نزدیک سعدآباد بودیم، به همین خاطر تصمیم گرفتم اول به همون محل برویم.»
«در طول مسیر دلم آرام نداشت و با برادرم تماس گرفتم و خوشبختانه صداشو شنیدم و آروم شدم و بهم خبر داد که همشون ساختمون رو تخلیه کردن و همه حالشون خوبه. بعد از شنیدن صدای برادرم با خیال آسوده تر به محل اصابت اولیه رسیدیم که خداروشکر متوجه شدیم مربوط به یک مرکز نظامی بوده و مکان تخلیه شده بود، به همین دلیل فورا به سمت برج سامان حرکت کردیم.»

«وقتی به شهرک محلاتی رسیدیم با برجی مواجه شدیم که از طبقات یازده تا هفتم آن کاملا تخریب شده بود و عملا راهی برای تردد نمانده بود؛ من خودم را به فرمانده هلال احمری که در آنجا حضور داشت معرفی کردم و چون من و هم تیمیهایم تخصصمان امداد کوهستان بود و راحت تر میتوانستیم وارد این ساختمان شویم، وارد برج شدیم. شرایط در این ساختمان بد بود و در همان لحظات اولیه ۴ پیکر شهید را از طبقه هشتم به پائین منتقل کردیم. خونه برادرم طبقه چهار بود که سالم به نظر میومد، اما خونه عموم طبقه نهم و کاملا از بین رفته بود، سعی کردم از بین خرابه ها خونشون رو پیدا کنم تا مطمئن بشم کسی اونجا نبوده، اما حتی نمی تونستم خونه عموم را پیدا کنم تا اینکه بالاخره تو خرابه ها، قاب عکس عمویم را دیدم و مطمئن شدم خونرو پیدا کردم و خداروشکر کسی آنجا نمانده بود. این عملیات تا صبح طول کشید و با کمک آتش نشانی توانستیم پیکرهای شهدا را به پائین منتقل کنیم.»
نجات مجروح چشمی از ساختمان متروک
این امدادگر هلال احمر در ادامه به دیگر عملیاتهایش اشاره کرده و توضیح میدهد: « دقیقا بعد از عملیات برج، برای استراحت و دوش گرفتن یک ساعتی به خانهام در حوالی سید خندان رفتم که حوالی ظهر یکدفعه حمله ای به نزدیکی خانهام صورت گرفت، از پنجره ستون های دود را دیدم که حوالی خیابون هویزه به آسمون کشیده شده بودن. از طریق بیسیم به مرکز اطلاع دادم که خودمو به اونجا می رسونم، تقریبا قبل از هر نیروی امدادی به اونجا رسیدم و دیدم یک ساختمون کاملا تخریب شده بود و اصلا امکان ورود نداشت، اما ساختمون ۳ تا ۴ طبقه مسکونی مجاور هم آسیب دیده بود. من با دوتا از آتش نشان هایی که اونا هم تازه رسیده بودن سریع وارد ساختمون شدیم تا مجروحان رو خارج کنیم و ارزیابی رو انجام بدیم.»
«تو طبقه چهارم ۳ زن و مرد را دیدیم که جراحات جزئی داشتند که آتش نشان ها اونارو خارج کردن، اما یک نفر که مردی سنگین وزن بود از ناحیه صورت و چشم به شدت آسیب دیده بود و کل صورتش خونی بود که من پیشش ماندم. این مرد در شرایط نامناسبی روحی قرار داشت، یعنی به شدت ترسیده بود و چون بیناییش رو از دست داده بود همین مسئله حس ترسش رو بیشتر میکرد و فقط میخواست زودتر از ساختمون خارج بشه. کمی باهاش صحبت کردم و صورتشو تمیز کردم و زخم هاشو بستم، اما برای درمان چشم هاش که احتمالا ترکش خرده بود، حتما باید می رفت بیمارستان.
باید به بیرون از ساختمون می بردمش، اما هیچ کفشی نداشت و قطعا اگر همینجوری پابرهنه راه میرفت سنگ و شیشه ها به پاهاش آسیب می زدند ازش خواستم صبرکنه تا پاهاش رو حداقل باندپیچی کنم که کمتر آسیب ببینه، اما اون فقط می خواست زودتر بره بیرون و میگفت زودتر منو ببر بیرون.
از اونجایی که چشم هاش نمی دید تقریبا یک طبقه ای رو راهنماییش کردم که پائین بیاید اما چون درشت هیکل بود این کار من به تنهایی نبود که خداروشکر نیروهای آتش نشان برگشتن و کمک کردن ببریمش دم پنجره و با بالابر و بسکت آتش نشانی خارجش کردیم.»
بعد از این عملیات، بالاخره بعد از چند ساعت کار پی در پی توانستم کمی استراحت کنم و برای شیفت بعدی آماده شوم.
اجساد تکهتکه شده کودکان از ساختمان به پارک پرت شده بود
و اما... بدترین خاطره این امدادگر از روزیست که وقتی به یک ساختمان مسکونی مورد حمله قرار گرفته رسیدند، دیدند اجساد چند کودک، از داخل ساختمان به بیرون و به یک پارکی که در آن نزدیکی وجود داشت پرت شده بود و همه آنها جانشان را از دست داده بودند.
«یکی از خاطرات بد تیم ما، روزیه که به خیابون بنیهاشم حمله شد، وقتی به محل رسیدیم چندتا جسد تکه تکه دیدیم که از ساختمان هایی که مورد هدف قرار گرفته بودن، به بیرون پرت شده بودن. قسمت دردناکش این بود که اکثر این پیکارها، کودک بودن و پیکرهاشون به داخل پارکی پرت شده بود که در کنار این ساختمون ها قرار داشت. این تصویر پارک و کودک برای من خیلی درناک بود. بعدها متوجه شدیم یک خواهر و برادر با بچه هاشون تو اون ساختمون بودن و این حمله باعث کشته شدن ۸ نفر شد که ۵ نفر از اونها بچه زیر ۱۳ سال بودن، حتی یکی از بچه ها هم یک نوزاد ۲۰ روزه بود. در کل فقط دو پیکر کامل بود و بیشتر پیکر اعضای این خانواده تکه تکه شده بودند که آن روز حال همه ما خیلی بد شد»

او ادامه میدهد: «پرت شدن پیکر شهدا به مناطق مختلف یکی از خاطرات تلخ و مشترک بیشتر امدادگران هلال احمر است، در برخی موارد انفجارها باعث تخریب ساختمان و پرت شدن اجسام سنگینی مثل خودروها نیز می شوند، چه برسد به پرتاب شدن اجساد انسان که بسیار سبک تر است. اما دیدن چنین صحنه هایی برای همه ما بسیار ناراحت کننده است. یک بار به یک عملیات دیگه به محله جلفا اعزام شدیم که یک ساختمون مورد حمله قرار گرفته بود. ما در خرابه ها دنبال مصدوم و کشته می گشتیم که به ما خبر دادن وسایل زیادی از این ساختمون به پشت بوم ساختمون بغلی پرت شده، وقتی به اونجا رفتیم یک عالمه وسیله مثل میز و صندلی و مبل دیدیم که به خاطر موج انفجار به این پشت بوم پرت شده بود. ما در بین وسایل حدود ۸ پیکر هم پیدا کردیم؛ البته این حمله ۳ مجروح بد حال هم داشت که به بیمارستان منتقل کردیم.»

ماجرای نجات مانکن مو در آرایشگاه زنانه
بعد از همان عملیات جلفا، در حال بازگشت به ستاد هلال احمر بودیم که حمله دیگری رخ داد و آنقدر به ما نزدیک بود که موج آن باعث آسیب به خودروی آمبولانس ما شد. «وقتی به محل حادثه در حوالی پاسداران رسیدیم با مادر و دختری مواجه شدیم که از ساختمون خارج شده بودن که ما اونا رو به محل امنی منتقل کردیم و ازشون پرسیدیم کس دیگه ای تو ساختمون بوده و اونا گفتن طبقه پائین ساختمون یک آرایشگاه زنانه بوده که ما فورا وارد ساختمون شدیم و دنبال مصدوم یا کشته بودیم. هوا تاریک بود و ما در حال ارزیابی بودیم که هم تیمی من که جلوتر از من بود سر زنی رو دید که زیر آوار بود و موهای خاکیش معلوم بود. همکار من سراغ او رفت و سر زن را برگرداند تا ببینند زنده است یا نه که یک دفعه این سر توی دست امدادگر موند و این امدادگر جوان یک لحظه سرجاش خشکش زد، اما بعد متوجه شدیم این سر یک انسان نیست و سر یکی از مانکن های تمرینی آرایشگاهه و خوشبختانه کسی تو این حمله آسیب ندیده بود و ما از این اتفاق هم شوکه شدیم و هم خوشحال شدیم.»
نجات گربه از ساختمان مسکونی
همین مادر و دختر به یکی از همسایگان گفته بودند که خودشان رویشان نمی شود اما اگر می شود از ما درخواست کنند که دوباره به ساختمان برگردیم و باز هم بگردیم. آنها به ما نگفته بودند دنبال چه چیزی بگردیم اما ما دوباره به ساختمان برگشتیم و جستجو را آغاز کردیم.« اونا به ما نگفتن دنبال چی هستن اما ما حدس زدیم شاید حیوون خونگی یا وسیله گرون قیمتی دارن تا اینکه تو ساختمون در حال گشتزنی بودیم که صدای یک گربه کوچک را شنیدیم و اون رو به بیرون ساختمون آوردیم و خداروشکر اون گربه هم سالم بود؛ البته به اون دختر جوان گفتم که اگر به ما می گفت هم مشکلی نبود و کار ما نجات حیوانات هم هست.»
نجاتگران هلال احمر بدون توجه به سن، جنسیت و عقیده افراد برای نجات جان ها، جان خودشان را به خطر می اندازند و وارد مخروبه ترین ساختمانهایی می شوند که هر لحظه امکان فروریختن آنها وجود دارد و در این میان حتی در سخت ترین شرایط نیز حتی به جان حیوانات و حفظ اموال با ارزش مردم هم اهمیت میدهند.
انتهای پیام
