این روزها و از روزهای وداع جانسوز و تشییع باشکوه آقای شهید ایران تا امروز، خدمتی بیمنت و مستمر در مسیر زائران عبوری از جاده سمنان به مشهد انجام میشود و تا روزهای آخر ماه صفر و شهادت امام هشتم ادامه دارد، هنوز هم هر بار که به موکب انصارالحسین و حرفهای موکبداران مهاجر فکر میکنم، ذهنم به همان جمله بازمیگردد؛ جملهای ساده که در ذهنم امتداد یافت و شاید همین ماندگاری، دلیلِ نوشتن این روایت باشد:« برای شما رهبر بود؛ برای ما، پدر بود.».
امروز، سهم من از این بازشناسی، در موکب مهاجران افغان رقم خورد؛ آنجا که موکبدار مهاجر، بیآنکه در پی آرایهای برای کلامش باشد، در وصفش گفت: «برای شما رهبر بود؛ برای ما، پدر بود؛ پناه بود».
غروبِ جاده سمنان، آن روز رنگ دیگری داشت، خورشید در واپسین لحظههای حضورش، به افق تکیه میداد؛ اما انگار توانِ همراه بردن اندوه آن روزها را نداشت، غمِ بدرقه هنوز در مسیر جاری بود و بازگشت زائران، بیش از آنکه پایان یک سفر باشد، امتداد روایتی از دلدادگی و فقدان بود.
در همین قابِ سنگین از اندوه و ارادت، چهار پرچم برافراشته بر فراز موکب انصارالحسین، در آغوش باد تکان میخوردند؛ سیاهی و سبزیِ «یا حسین» و سرخیِ «یا ابوالفضل» در پسزمینه غروب، چنان در هم تنیده بودند که بیاختیار، غروب اربعین را تداعی می کرد.
اینجا، در بوستان مسافر و در حاشیه جاده سمنان-تهران، موکب انصارالحسینِ مجمع هیئتهای مذهبی مهاجرین افغانستانی مقیم استان سمنان برپا بود؛ همهچیز ساده و بیتکلف پیش میرفت؛ انگار این جمع، بیش از آنکه برای پذیرایی آمده باشند، آمده بودند تا گوشهای از بارِ این روزهای سنگین را بر دوش بگیرند.

برای بسیاری از مردم افغانستان، حضور قدرتهای خارجی در سرزمینشان، صرفاً یک گزاره سیاسی نیست؛ خاطرهای است گرهخورده با زندگی، مهاجرت، ناامنی و تصمیمهای بزرگ. شاید به همین دلیل است که وقتی از اعتمادهای از دسترفته سخن میگویند، از تحلیلی دور و انتزاعی حرف نمیزنند؛ از زخمی میگویند که سالها با آن زیستهاند.
برای فهم این روایت، باید پای صحبت کسانی نشست که آن سالها را از نزدیک از سر گذراندهاند.
در میان خادمان موکب، محمدعلی منیری یکی از همان آدمهاست؛ مردی که در چهرهاش، بیش از آنکه نشانی از یک مسئول اجرایی دیده شود، میشد رد سالهایی را دید که بر او و همنسلانش گذشته است. در نگاهش چیزی میان ارادت و قدرشناسی موج میزد؛ قدرشناسی از مردمی که رسم مهماننوازی را در حق مهاجران به جا آوردند.
وقتی با او همکلام شدم، از همان ابتدا معلوم بود که بیش از آنکه بخواهد درباره ساختار موکب و کمیتههای دهگانهاش حرف بزند، دلش میخواهد چکیده تجربه یک جامعه را روایت کند؛ جامعهای که سالها زخم بیاعتمادی و آوارگی را چشیده و حالا در سوگ پدری نشسته اند که پناهشان بود.
از همان آغاز سخنش، روشن است که برای او، این موکب فقط مجموعهای از کمیتهها، شیفتهای خدمت و آمار پذیرایی نیست. هرچند از ۱۰ کمیته فعال، سه شیفت خدمترسانی، مشارکت بانوان، چایخانه، پختوپز، خطاطی و نقاشی سخن میگوید، اما این روایت، خیلی زود از مرز اعداد و گزارشها عبور میکند.
بیدرنگ به روزی برمیگردد که خبر شهادت رهبر شهید را شنید؛ از خانههایی گفت که آن روز، در سوگ نشستند، از کودکانی که بیتابی میکردند و از داغی که به گفته او، «کمتر از ملت ایران نبود؛ شاید هم بیشتر».
سپس، بیآنکه به دنبال واژههای پیچیده بگردد، جملهای را بر زبان آورد که عمق احساس بسیاری از هموطنانش را بازتاب میداد:
«رهبر برای شما رهبر بود؛ برای ما حکم پدر داشت...»
«ما مهاجر بودیم؛ مظلومیت را چشیدیم».
«شما از دشمنان اسلام شنیدهاید؛ ما آنها را زندگی کردهایم».
«ما فهمیدیم که خیر ما را نمیخواهند؛ شما روایتش را شنیدهاید و ما هزینهاش را پرداختهایم».
او در ادامه به مصادیقی از حمایت رهبر شهید از جامعه مهاجر اشاره میکند و میگوید: «رهبر شهید حامی مظلومان و ستمدیدگان بود؛ ما دیدیم که در بسیاری از مسائل، حمایت از مظلومان و بهویژه مهاجرین مورد توجه ایشان بود. برای ما این محبتها فراموششدنی نیست».
او به یکی از نمونههای این نگاه اشاره میکند: «در شرایطی که برخی قوانین میتوانست باعث محرومیت کودکان مهاجر از تحصیل شود، رهبری تأکید کردند که هیچ کودک افغانستانی نباید از آموزش باز بماند».
در میان رفتوآمد زائران و خادمانی که ۱۰ روز بیوقفه پای کار ایستاده بودند، با یکی دیگر از موکبداران دیگر همکلام میشوم. روایت او هم، بیش از آنکه شرح تعداد وعدههای غذایی یا شیفتهای خدمت باشد، از نسبت عاطفی مهاجران افغانستانی با رهبر شهید حکایت میکرد.
او از میزبانی شبانهروزی موکب در طول ۱۰ روز گذشته میگوید؛ از صبحانه، ناهار و شامی که با کمکهای مردمی و همراهی هیئتهای مذهبی مهاجرین استان سمنان تهیه شد و از خادمانی که در سه شیفت، بیوقفه به بدرقهکنندگان خدمت کردند. او هم در میان سخنانش جملهای را بر زبان میآورد که شاید بیش از هر چیز دیگری، احساس مشترک مهاجران بود
«رهبر شهید برای ملت ایران، رهبر بود؛ اما برای مهاجران افغانستان، حکم پدر را داشت. همیشه دستش بالای سر مهاجران بود و ما هرچه تلاش کنیم، نمیتوانیم لطفی را که در حق ما داشت، جبران کنیم».
او میگوید: خبر شهادت، تنها یک خبر سیاسی نبود؛ اتفاقی بود که به گفته خودش، در بسیاری از خانههای مهاجران با بغض و اشک همراه شد. از کودکان و خانوادههایی میگوید که در روزهای گذشته، سوگوار کسی بودند که سالها او را پناه خود میدانستند.
موکب حالا برای خدمت به زائران اربعین و روزهای آخر ماه صفر نزدیک شده است؛ اما خادمانش میگویند این پایان راه نیست. آنها بار دیگر برای خدمت در ایام اربعین و شهادت امام رضا(ع) در همین نقطه میزبان خواهند بود؛ همانجا که به تعبیر خودشان، «مهاجر و میزبان، سالهاست در کنار هم ایستادهاند».
این، رسم دیرینه تاریخ است که بزرگترین درسهایش را در غیاب آدمها میآموزد.
حالا خردهروایتها از راه میرسند؛ روایتهایی که بیش از هر سند رسمی، از سلوک، دوراندیشی و وسعت نگاه او سخن میگویند. این بار، از زبان مردمانی که آوارگی را زیستهاند و هزینه اعتمادهای ویرانگر را با خانه، وطن و سالهای عمرشان پرداختهاند؛ مردمانی که خوب میدانند «پناه» چه معنایی دارد.
شاید به همین دلیل است که زیر بیرق موکبی در حاشیه جاده سمنان، همه آنچه باید درباره او گفت، در یک جمله خلاصه میشود:
«رهبر برای شما رهبر بود؛ برای ما، پدر بود».

نگارنده: محدثه عباسی - ایسنا سمنان
انتهای پیام

