سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵ | ۰۹:۳۱
درباره ماهیت یک جنگ

درباره ماهیت یک جنگ

 در پی اجرای دو عملیات والفجر۸ و کربلای۵ سپاه پاسداران، قطعنامۀ ۵۹۸ تصویب و فعالیت سیاسی و نظامی برای پایان جنگ آغاز شد. بدین‌ترتیب، ماهیت جنگ (مهار انقلاب ایران) که در سال‌های پایانی آن درحال تغییر بود، زمینه‌های خاتمۀ جنگ هشت‌ساله را فراهم آورد و آغازکنندگان جنگ را به این نتیجه رساند که با توجه به تغییر ماهیت جنگ به‌نفع ایران، باید هرچه سریع‌تر به جنگ، بدون طرف پیروز، پایان دهند.

به گزارش ایسنا، با گذشت بیش از ۳۶ سال از پایان جنگ ایران و عراق، هنوز پژوهشی جامع و فراگیر دربارۀ ماهیت این جنگ ارائه نشده یا حداقل نگارندۀ این سطور چنین تحقیقی را مشاهده نکرده است. هرچند تبیین ماهیت این جنگ کار دشواری است، روشن‌شدن آن، به‌طور چشمگیری تکلیف پرسش‌هایی مانند دلایل آغاز جنگ یا حتی طولانی‌شدن و نحوۀ پایان آن را مشخص خواهد کرد. برای اینکه تبیینی اجمالی از ماهیت جنگ ایران و عراق صورت پذیرد، نخست لازم است دیدگاه اندیشمندان نظامی دربارۀ روش و چگونگی درک ماهیت جنگ روشن شود.

در میان فلاسفۀ غرب، فردریک هگل، فیلسوف آلمانی، بیش از همه به موضوع جنگ توجه کرده است. ازنظر هگل، جنگ عاملی است که می‌تواند آگاهی اجتماعی هر ملت را با حراست از وحدت معنوی تضمین کند. به عقیدۀ وی، جنگ صورت برتر فعالیت سیاسی است. ازاین‌رو، نقش فرد در جنگ، به‌هیچ‌وجه دفاع از منافع شخصی خود نیست؛ بلکه بیشتر دفاع از حق برتر است؛ حقی که به جامعه، کشور و دولت تعلق دارد. براساس این دیدگاه، وی جنگی را مشروع می‌داند که برای استقلال و آزادی دولت باشد. در نظام فلسفی هگل، جنگ مرحلۀ مهمی از حرکت عقل است و هنگام جنگ، دولت به وحدت ایدئال میان خود و ملت می‌رسد و روح جمعی تأمین می‌شود. درحقیقت، وی جنگ را ضرورتی تاریخی برای دولت می‌داند که از آن به‌منزلۀ ابزاری برای تحقق استقلال و آزادی بهره می‎برد. بنابراین، ازنظر وی، دولت به‌منزلۀ روح جمعی، با هدفی سیاسی به‌دنبال جنگ است و درک این هدف سیاسی می‎تواند ماهیت جنگ را مشخص کند. بر همین اساس، برای درک ماهیت جنگ ازنظر هگل، باید رابطۀ میان جنگ و هدف سیاسی تبیین شود.

کارل ‌فون‌ کلاوزویتس از دیگر اندیشمندانی است که دربارۀ جنگ نظریه‌پردازی کرده است. بسیاری از محققان او را ادامه‌دهندۀ راه ماکیاول می‌دانند. به‌عبارت‌دیگر، اهمیت اندیشۀ کلاوزویتس دربارۀ سیاست، با تفکر ماکیاولی دربارۀ جنگ قیاس‌شدنی است. ماکیاول از جنگ به‌عنوان «مهم‌ترین عنصر سیاست» نام می‌برد.

کلاوزویتس نیز با الهام از او، سیاست را مهم‌ترین عنصر جنگ می‌داند. وی که به «نظریه‌پرداز جنگ در عصر مدرن» معروف است، در کتاب دربارۀ جنگ، به‌طور مشروح دیدگاه‌های خود را، هم به‌عنوان یک نظامی و هم به‌عنوان نظریه‌پردازی سیاسی بیان می‌کند. محور اصلی اندیشۀ کلاوزویتس «مرکزیت‌یافتن مفهوم سیاست در چارچوب جنگ» است. از دیدگاه وی، جنگ مفهومی جدای از سیاست نیست؛ به همین دلیل، اساس نظریۀ جنگ، تحقیق دربارۀ اهداف عقلانی دولت‌هاست.

در اینجا، نظریۀ کلاوزویتس، به نظر هگل نزدیک می‌شود. او نیز همچون هگل بر این نظر است که جنگ، ابزاری عقلانی در دست سیاستمداران است. در نقطۀ مقابل این نظر، سون تزو بر این باور است که جنگ به‌منزلۀ ابزاری در راستای دست‌نیافتن به صلح است. براساس نظر سون تزو در کتاب هنر جنگ، عزم برای جنگ و پذیرش خشونت به‌معنای شکست‌خوردن در موضوع صلح است. وی با نگرشی کنفوسیوسی، اذعان می‌کند که تسخیر دولت یا قلمرویی، بدون خون‌ریزی، بهترین سیاست در جنگ است. به همین دلیل نیز دغدغۀ اصلی او در کتاب هنر جنگ، پیشگیری از جنگ از راه دیپلماسی است.

ازنظر او و برخلاف نظر کلاوزویتس، جنگ ادامه‌دهندۀ سیاست نیست. نظر وی این است که تسلیم‌کردن دشمن بدون پیکار و خون‌ریزی بالاترین هنر است، نه پیروزی در پیکار. برخلاف سون تزو، کلاوزویتس به سیاست و یافتن راه‌حلی برای پرهیز از برخورد میان دو دولت کمتر توجه دارد؛ زیرا ازنظر وی، آغاز جنگ به‌معنی شکست دیپلماسی و مذاکره است؛ البته او همچون سون تزو بر این نظر است که جنگ مبنایی عقلانی دارد و برای پیشبرد آن باید از سیاست کمک گرفت.

وی در کتاب دربارۀ جنگ نوشته است: «جنگ برخورد میان منافع اصلی دو طرف درگیر است که ازطریق خون‌ریزی به نتیجه می‌رسد؛ ازاین‌رو، جنگ فقط ادامۀ سیاست ازطریق دیگر نیست؛ بلکه جنگ، خود، عملی سیاسی است.» از این منظر، ماهیت هرنوع جنگی ازطریق اهداف سیاسی آن تعیین می‌شود.

به‌این‌ترتیب، کلاوزویتس جنگ را هدف نمی‌داند؛ بلکه ابزاری می‌داند که می‌تواند اهداف و منافع یک طرف را بر طرف دیگر تحمیل کند. ازنظر وی، جنگ نوعی عقلانیت غایتی است و غایت عقلانی هر راهبرد نظامی، تصمیم‌گیری سیاسی است؛ زیرا هرگونه تصمیم‌گیری سیاسی به‌نوبۀ خود تعیین‌کنندۀ نوعی از جنگ است. ریمون آرون، جامعه‌شناس معاصر، این نگاه را نگاهی ظریف و هنرمندانه می‌داند. به باور وی، تفکر دربارۀ ماهیت جنگ با استفاده از رابطۀ میان وسیله (جنگ) و هدف سیاسی امکان‌پذیر است. براین‌اساس، در هیچ برهه‌ای از زمان، منطق نظامی از منطق سیاسی پیشی نمی‌گیرد و هیچ‌گاه، جنگ جایگزین سیاست نمی‌شود. با این مقدمه، روشن می‌شود که ازنظر دو اندیشمند و متفکر بزرگ، همچون هگل و کلاوزویتس، فهم ماهیت هر جنگی به اهداف سیاسی آن جنگ بازمی‌گردد. به بیان دیگر، برای درک ماهیت جنگ ایران و عراق، با استفاده از نظریه‌های هگل و کلاوزویتس، باید اهداف سیاسی این جنگ را تجزیه‌وتحلیل کرد.

در پی وقوع انقلاب اسلامی در ایران و بروز خلأ قدرت در منطقۀ خلیج فارس، عراق در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، عملاً ایران را هدف تجاوز گستردۀ زمینی، هوایی و دریایی خود قرار داد و اگر نگوییم این هجوم با رضایت دو ابرقدرت شوروی و امریکا انجام شد، باید اعتراف کنیم که دست‌کم، با مخالفت آنها نیز روبه‌رو نشد. دراین‌میان، مفهوم انقلاب اسلامی، مفهومی کلیدی است که می‌تواند بین چهار بازیگر اصلی این صحنه (عراق، ایران، امریکا و شوروی) پیوند برقرار کند. با ظهور پدیدۀ انقلاب اسلامی در ایران، راهبرد امریکا در منطقه متزلزل شد. درنتیجه، رهبران ایالات متحده درصدد برآمدند تا به‌نوعی منافع حیاتی خود را در منطقه بازسازی کنند. این هدف می‌توانست در نخستین گام، با به ‌سازش‌ کشاندن انقلاب ایران و در گام دوم، با تضعیف نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران به دست آید. دراین‌میان، همۀ اقدامات و تدابیر امریکا در ایران، ازقبیل تحریک گروه‌ها و قومیت‌ها، تشدید بحران‌های داخلی، حملۀ نظامی به تهران برای آزادکردن گروگان‌ها، کودتا و... با بن‌بست روبه‌رو شد. درنتیجه، طبیعی بود که ابرقدرت غرب در جست‌وجوی راه‌حل نهایی (جنگ) باشد تا اهداف و منافع حیاتی خود، یعنی بازگشت ایران به حلقۀ قدرت امریکا در منطقه، را تأمین کند.

نکتۀ مهم دراین‌زمینه، رویارویی امریکا با پارادوکسی راهبردی و سیاسی بود. ازیک‌سو، امریکا مایل بود ایران در رویارویی با تهدید جدی خارجی که درنهایت به جنگ می‌انجامید، به اردوگاه غرب بازگردد؛ به‌ویژه آنکه ارتش ایران به‌شدت به امریکا وابسته بود. ازدیگرسو، از نتایج این جنگ، با توجه به اینکه ازطرف کشوری وابسته به شوروی انجام می‌شد، در هراس بود. از این منظر، درصورتی‌که عراق در جنگ با ایران موفق می‌شد به اهداف خود (براندازی حکومت ایران یا حداقل تصرف بخشی از خوزستان که به خلیج فارس متصل بود) دست یابد، می‌توانست راهبرد دیرینۀ روسیۀ تزاری و شوروی رقیب را در منطقۀ خلیج فارس تحقق بخشد. در این وضعیت، امریکا نه‌تنها ایران را از دست داده بود، بلکه با حضور ابرقدرت شوروی در افغانستان، ایران و عراق و به‌نوعی منطقه را نیز از دست می‌داد. اتصال کمربند امنیتی و نظامی چین، افغانستان، ایران، عراق و سوریه می‌توانست تهدیدی جدی برای منافع امریکا و رژیم صهیونیستی در منطقه باشد.

با این مفروض، به نظر می‌رسد امریکا برای حل این پارادوکس به‌دنبال جنگی محدود و نه گسترده برضد ایران بود تا به هدف خود، یعنی تضعیف و مهار انقلاب اسلامی برسد و نظام تازه‌تأسیس ایران را در سیاست‌های منطقه‌ای و بین‌المللی، در کنار خود داشته باشد.

در طرف دیگر معادلۀ جنگ ایران و عراق، ابرقدرت شوروی قرار داشت. با توجه به تمایلات ناسیونالیستی و سوسیالیستی حزب بعث عراق، این کشور به شوروی وابسته بود و ارتش آن به‌طور کامل، ارتشی شرقی محسوب می‌شد. به همین دلیل، کشور عراق در چهارچوب سیاست‌های شوروی عمل می‌کرد و در سیاست‌های منطقه‌ای و بین‌المللی در حلقۀ قدرت شوروی تعریف می‌شد. هرچند پیروزی انقلاب اسلامی در ایران سبب فروپاشی منافع امریکا در ایران و منطقه شده بود و ابرقدرت شرق از این پیروزی شادمان بود، اتخاذ سیاست نه شرقی و نه غربی ایران، چندان رضایت روس‌ها را جلب نکرده بود؛ به‌ویژه اینکه ایران به اقدام شوروی در اشغال افغانستان واکنش منفی نشان داده بود. ایران نه‌تنها اشغال همسایه‌اش را محکوم کرده بود، به مجاهدان و مبارزان افغانستانی برضد ارتش شوروی نیز کمک می‌کرد. روس‌ها نمی‌توانستند این موضوع را تحمل کنند. علاوه‌براین، روس‌ها مایل بودند ایران پس از انقلاب، به حلقۀ قدرت سیاسی شرق بپیوندد و مجری سیاست‌های این کشور در منطقه باشد؛ ولی به‌سبب ماهیت انقلاب ایران، این آرزو برآورده نشد؛ ازاین‌رو، شوروی مایل بود جنگ عراق علیه ایران شروع شود تا درصورت موفقیت ارتش عراق، به‌ویژه در اشغال خوزستان، آرزوی دیرینه‌اش (رسیدن به آب‌های گرم خلیج فارس) را تحقق بخشد و درصورت فروپاشی حکومت ایران، کمربند امنیتی منطقه را در مقابل امریکا مستحکم کند.

در چنین وضعیتی، فروپاشی رژیم پهلوی در ایران و بی‌ثباتی سیاسی، نظامی و اقتصادیِ نشئت‌گرفته از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و منطقه، فرصت طلایی مناسبی در اختیار عراق قرار داد تا با جنگی سریع و پرشدت، هم اهداف و منافع ملی خود را تأمین کند و هم درجهت منافع دو ابرقدرت و متحدان آنها گام بردارد.

درنتیجه، تضعیف و مهار انقلاب اسلامی ایران می‌توانست هم هدف سیاسی جنگی باشد که عراق علیه ایران آغاز کرد و هم تأمین‌کنندۀ هدف‌ها و منافع سیاسی دو ابرقدرت امریکا و شوروی باشد. بنابراین، در حملۀ عراق به ایران، جنگ ماهیت یکسانی برای عراق، شوروی و امریکا داشت که می‌توان آن را در «تضعیف و مهار انقلاب ایران» خلاصه کرد. دراین‌صورت، رژیم بعثی عراق می‌توانست با تأمین این هدف سیاسی (تضعیف و مهار انقلاب ایران)، اهداف سرزمینی خود را تحقق ببخشد و به خواسته‌ها و اهداف خود، که به‌زعم صدام، با قرارداد ۱۹۷۵ از دست داده بود، دست یابد.

با آغاز جنگ ازسوی عراق و ادامۀ آن، نمی‌توان تلقی یکسانی از اهداف عراق، امریکا و شوروی در تداوم جنگ و حتی پایان آن داشت. امریکا در تداوم جنگ، خواهان جنگی محدود علیه ایران بود تا ازطریق آن ایران را مجبور کند به تعهدات پیشین خود بازگردد. آمریکا به این نکته وقوف کامل داشت که با توجه به وابستگی ارتش ایران به سلاح‌ها و تجهیزات امریکایی، ایران مجبور خواهد شد به روابط گذشتۀ خود بازگردد؛ به همین دلیل، در تداوم جنگ، موافق سیاست‌ها، اهداف و راهبردهای شوروی و عراق نبود و خواهان ایرانی تضعیف‌شده در جنگ بود. دراین‌بین، عراق و شوروی در تداوم جنگ نیز اهداف یکسانی را دنبال می‌کردند. این دو کشور، چه با فروپاشی نظام تازه‌ تأسیس ایران و چه با تصرف بخشی از استان خوزستان به‌دست ارتش عراق، به منافع یکسانی دست می‌یافتند که اهداف و راهبردهای آنها را در آغاز و تداوم جنگ تأمین می‌کرد.

در بین کشورهای منطقه نیز رژیم‌های حاکم بر کشورهای حاشیۀ خلیج فارس در آغاز جنگ، پیرو اهداف و منافع سیاسی آمریکا بودند و در ادامۀ جنگ، پس از توقف و دست‌نیافتن ارتش عراق به اهداف سرزمینی و برای جلوگیری از شکست رژیم بعثی عراق، از این کشور حمایت کردند و پشتیبانی‌هایشان را از عراق گسترش دادند.

دراین‌میان، رژیم صهیونیستی که مرکز ثقل سیاست‌های امریکا در منطقه بود، با آغاز جنگ و درگیری دو کشور قدرتمند منطقه (ایران و عراق) بیشترین منافع را به دست آورد و خواهان استمرار و تداوم جنگ بود. جنگ فرسایشی بهترین گزینه برای رژیم اشغالگر قدس بود که تضعیف توان ملی دو کشور را در پی داشت و سیاست‌های این رژیم را در منطقه تسهیل می‌کرد. با استمرار این منازعه، جنگ میان اعراب و رژیم صهیونیستی به جنگ میان عرب و فارس تبدیل می‌شد و این کشور می‌توانست در فضای به‌دست‌آمده از این جنگ، خود را تقویت و راهبردهای خود را در منطقه دنبال کند.

درمجموع، با روشن‌شدن هدف‌های سیاسی بازیگران جنگ ایران و عراق، می‌توان به‌صورت نسبی، ماهیت جنگ هشت‌ساله را درک، و به‌روشنی دلایل آغاز، تداوم و پایان آن را ارزیابی کرد.

در این جنگ، تا زمانی‌که عراق از برتری نظامی و سیاسی برخوردار بود، آغاز و تداوم جنگ می‌توانست انقلاب اسلامی را مهار و نظام سیاسی ایران را تضعیف کند؛ اما برتری نظامی ایران نه‌تنها اهداف سیاسی آنها را از جنگ تأمین نمی‌کرد، می‌توانست نتایج معکوسی نیز به همراه داشته باشد و ماهیت جنگ را تغییر دهد. به همین دلیل، با آغاز برتری‌های ایران در جنگ، زمزمه‌های پایان جنگ قوت گرفت. به‌دنبال راهبرد آزادسازی سرزمین‌های اشغالی ایران و با آزادسازی خرمشهر در عملیات بیت‌المقدس، هدف تضعیف انقلاب اسلامی مسکوت ماند و عملاً عراق، امریکا و شوروی در دستیابی به این هدف شکست خوردند.

همچنین در پی اجرای دو عملیات والفجر۸ و کربلای۵ سپاه پاسداران، قطعنامۀ ۵۹۸ تصویب و فعالیت سیاسی و نظامی برای پایان جنگ آغاز شد. بدین‌ترتیب، ماهیت جنگ (مهار انقلاب ایران) که در سال‌های پایانی آن درحال تغییر بود، زمینه‌های خاتمۀ جنگ هشت‌ساله را فراهم آورد و آغازکنندگان جنگ را به این نتیجه رساند که با توجه به تغییر ماهیت جنگ به‌نفع ایران، باید هرچه سریع‌تر به جنگ، بدون طرف پیروز، پایان دهند.

دراین‌بین، شاید بتوان با قاطعیت گفت که تنها کشور مخالف خاتمۀ جنگ، رژیم صهیونیستی بود؛ زیرا با پایان‌یافتن جنگ، قدرت نظامی ایران به‌شدت افزایش‌ می‌یافت و عراق آزاد می‌شد؛ که این می‌توانست تهدیدی برای اسرائیل باشد و منافع و سیاست‌های رژیم صهیونیستی را در منطقه دچار چالش اساسی کند. به  همین‌ دلیل، رژیم صهیونیستی خواهان تداوم جنگ فرسایشی ایران و عراق بود.

منبع:

کیان ایران؛ فصلنامه تخصصی دفاع مقدس و مطالعات نظامی و راهبردی(شماره۴)سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه،صص۳۲،۳۳،۳۴،۳۵،۳۶،۳۷،۳۸

انتهای پیام

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری