سه‌شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ | ۱۵:۵۳
خسی در میقات؛ روایت قدم‌هایی که به کربلا رسیدند

/یادداشت/

خسی در میقات؛ روایت قدم‌هایی که به کربلا رسیدند

خراسان رضوی (ایسنا) - «این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست / این چه شمعی است که جان‌ها همه پروانه اوست»... پیاده روی اربعین صحنه تجلی این شعر محتشم کاشانی است که چگونه «حُبُّ الْحُسَیْنِ یَجْمَعُنَا» نه یک آرمان که واقعیتی باشکوه است و جمع شدن جهانیان زیر پرچم سیدالشهدا را به نمایش می‌گذارد.

حوالی ساعت دوازده شب، از گذرگاه مرزی شلمچه رد شدیم. نفس‌های اول عراق، بوی غبار میهن‌های دور را می‌داد، اما در بصره، این غبار تبدیل به عطر مهمانی شد. شهر خواب بود، اما موکب‌هایش بیدارتر از همیشه.

دخترک‌هایی با چشمانی که از ذوق خدمت، برق ماهتاب داشتند، به زوار تازه‌رسیده می‌گفتند: «هَلابیکُم یا زوّارَ الْحُسَیْن»؛ یعنی «به جان حسین، خوش آمدید». وقتی زوار خسته، نان گرم را از دستان کوچکشان می‌گرفتند، گویی تمام خستگی مرز، در همان نگاه کودکانه حل می‌شد. اینجا بود که فهمیدم «خدمت»، در این سرزمین، یک عبادت جمعی است، نه یک وظیفه.

نجف؛ از ازدحام جسم تا خلوت روح

ساعت ده صبح، به نجف رسیدیم. حرم امیرالمؤمنین، آنقدر شلوغ بود که گویی تمام تاریخ شیعه، در یک صحن جمع شده است. در صحن تازه‌ساخت حضرت زهرا(س) نشستم و به این فکر کردم که این ازدحام، نه یک مانع، که خودش یک زیارت است؛ زیارت همدلی مردمی که از هزاران کیلومتر آمده‌اند تا زیر یک گنبد، یک نفس بکشند. گشت‌وگذار در بازار و کوچه‌پس‌کوچه‌های نجف، خودش یک درس جامعه‌شناسی عاشقانه بود؛ هر کس، به اندازه وسعش، به دیگری جان می‌داد.

مشایه؛ جاده‌ای که آسمان می‌شود

عصر، راهی مشایه شدیم؛ همان نقطه‌ای که «عمودها» از آن شروع می‌شوند. حال‌وهوای مشایه، با همه جاهای دنیا فرق دارد. اینجا، پیر و جوان، زن و مرد، کودک و کهنسال، همه در یک مدار می‌چرخند؛ مداری به نام «حسین». اما نکته‌ای که هر چشم کنجکاوی را به خود می‌کشد، نظم عجیب این بی‌نظمی عاشقانه است؛ اینکه چطور این میلیون‌ها انسان، بدون هیچ زورگویی، در صف خدمت می‌ایستند. پاسخ، ساده اما عمیق است؛ دولت عراق و مردم آن، اینجا در یک نقطه به هم رسیده‌اند؛ نقطه‌ای به نام «عشق به اباعبدالله». این هماهنگی، خودش یک معجزه زمینی است.

کربلا؛ وصلی که خستگی را به پرواز بدل کرد

هر چه به کربلا نزدیک‌تر می‌شدم، جمعیت، موج‌وارتر می‌شد. کوچه‌های اطراف حرم، حتی آن‌هایی که هرگز نامی در کتاب‌های تاریخ نداشتند، حالا پناهگاه عاشقان شده بودند. گنبد طلایی، از خیابان باب‌القبله، مثل یک خورشید آرام، سر از افق برمی‌آورد.

با باری سنگین از خستگی، اما دلی سبک‌تر از پر، به حرم نزدیک شدم. پس از بازرسی که خودش یادآور این بود که این حرم، فقط یک مکان نیست، یک حریم آسمانی است، لحظه وصال فرا رسید. یک نگاه به ضریح ملکوتی، تمام «خود» را از یادم برد. در آن ازدحام نفس‌گیر، گویی آرام‌ترین نقطه جهان، همین جاست. نه صدای گوشخراشی، نه تنش عصبی؛ تنها نجواهایی که تا عرش بلند بود. نماز و زیارت در کنار ضریح، مرا به این باور رساند که «وقار»، در این جمعیت غرق‌شده در عبادت، معنای تازه‌ای پیدا کرده است.

بازگشت؛ اما نه بازگشت از عشق

شب را در یک موکب کوچه‌پس‌کوچه‌های کربلا سپردم؛ خوابی که با نوای «یا حسین» آمیخته بود. صبح، راهی حرم حضرت عباس شدیم؛ حرمی که علمداری‌اش، حتی از گنبدش بلندتر است. بعد، کنار نهر علقمه نشستم؛ همان جایی که تاریخ، خونین‌ترین قصه‌اش را رقم زد، اما حالا اردک‌هایی در آن شنا می‌کردند و کودکان، نان در آب می‌ریختند. این تضاد، خودش یک تمثیل بود؛ عشق، آب را هم به زندگی تبدیل می‌کند، حتی اگر نامش «علقمه» باشد.

عصر، پیش از سفر بازگشت، دسته‌های عزای اهالی کربلا را دیدم که با پای برهنه روی آسفالت داغ، سینه می‌زدند؛ انگار که این گرما، نه عذاب، که لذت وصل است. در مسیر بازگشت، در بیابان‌های تاریک بین کربلا و بصره، باز هم موکب‌هایی که نیمه‌شب، چراغشان فروزان‌تر از ستاره‌ها بود. مردم عراق، در آن دل شب و دل بیابان، با تمام هستی‌شان فریاد زدند: «ما مهمان حسین را تنها نمی‌گذاریم».

اربعین، فقط یک پیاده‌روی نیست؛ یک «تمرین زیستن» است. تمرینی که به ما یادآوری می‌کند، می‌شود با میلیون‌ها آدم، بدون آنکه حتی یک بار دلخور شوی، راه رفت. می‌شود در فقر امکانات، غنی‌ترین مهمانی‌ها را برپا کرد. می‌شود با پای پیاده، از مرزهای جغرافیا عبور کرد، اما هرگز از مرزهای عشق، عقب‌ ننشست. اینجا، «خاک میقات» نه در مکه، که در دل کوچه‌های کربلاست و هر ذره‌اش، به اندازه یک عمر، بوی حقیقت می‌دهد.

انتهای پیام 

آخرین اخبار استان ها