شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۵ | ۱۶:۴۸
منبع: نمایندگی خوزستان
فرازی از زندگینامه شهید ورزشکار مهدی طافی/ مردی از جنس لبخند، ایمان و جهاد

فرازی از زندگینامه شهید ورزشکار مهدی طافی/ مردی از جنس لبخند، ایمان و جهاد

خوزستان (ایسنا) - در خانوادهای مذهبی و زحمتکش، در شهرستان اندیمشک، پسری به دنیا آمد که بعدها حضورش برای خانواده، چیزی فراتر از داشتن یک فرزند بود؛ تکیه گاهی محکم، قلبی مهربان و مردی که لبخندش در خاطر همه ماندگار شد.

شهید مهدی طافی، فرزند عابدین، در بیست ویکم شهریورماه سال ۱۳۷۶ در شهرستان اندیمشک متولد شد. او نخستین فرزند خانواده سه فرزندی بود و از همان کودکی، به دلیل چهره شیرین، رفتار مؤدبانه و روحیه دوست داشتنی‌اش، جایگاه ویژه ای میان اعضای خانواده، بستگان و آشنایان داشت.

مهدی از همان سال های نخست زندگی، کودکی آرام، باادب و دوست داشتنی بود. چهره ای همیشه خندان داشت و کمتر کسی او را بدون لبخند به یاد می آورد. اخلاق نیکو و خوش رویی اش باعث شده بود هرکس یک بار با او آشنا شود، احساس صمیمیت و نزدیکی کند؛ گویی ساله است او را میشناسد.

زندگی خانواده، ساده اما سرشار از محبت، تلاش و اعتقادات دینی می گذشت. مادر، با عشق و صبوری، مسئولیت خانه و تربیت فرزندان را بر عهده داشت و پدر نیز از صبح زود تا آخر شب برای تأمین معاش خانواده تلاش میکرد.

مادر شهید در گفت و گو با ایسنا، می‌گوید:«مهدی فقط پسرم نبود؛ دوستم بود، پدرم بود، مادرم بود، همه چیزم بود.» 

 مهدی بیش از پیش همراه و یاور مادر بود؛ پسری که خیلی زود بزرگ شد و مسئولیت پذیری را آموخت.
مادرش همیشه بر لقمه حلال و تربیت درست فرزندان تأکید داشت. هنگامی که برای پیگیری وضعیت تحصیلی مهدی به مدرسه میرفت، معلمان با تحسین از رفتار و ادب او سخن می گفتند چرا که مهدی بسیار مؤدب و درسخوان بود.

مادر، همواره دست به دعا داشت و از اهل بیت(ع) میخواست فرزندانش سربه راه باشند، درست زندگی کنند و در جامعه منشأ خیر باشند.

مهدی دوران ابتدایی را در مدرسه مدرس راه آهن و دوران دبیرستان را در دبیرستان امام گذراند. از همان نوجوانی به ورزش علاقه فراوان داشت. بدنسازی و ورزشهای رزمی، به ویژه جودو، بخش مهمی از زندگی او را تشکیل می داد. او با پشتکار فراوان در رشته جودو فعالیت کرد و موفق شد به کمربند مشکی دان یک دست پیدا کند.

مهدی آرزو داشت در جودو به قهرمانی برسد، اما مادرش نگران بود ورزش، مانع پیشرفت تحصیلی او شود. بااین حال، علاقه مهدی به ورزش هیچگاه از وجودش جدا نشد؛ چراکه ورزش برای او تنها فعالیتی جسمانی نبود، بلکه میدان تمرین اراده، انضباط و استقامت بود.

در کنار ورزش، مسجد و بسیج نیز جایگاه ویژه ای در زندگی او داشتند. از نوجوانی در برنامه های مسجد و فعالیت های بسیج شرکت می کرد و روحیه‌ای انقلابی و مذهبی داشت. اعتقاد راسخ به آرمان های انقلاب اسلامی، علاقه به خدمت و عشق به کشور، آرام آرام مسیر آینده زندگی‌اش را برای او روشن کرد.

مهدی در تابستان ها نیز اوقات فراغتش را بیهوده نمی گذراند. گاهی به مکانیکی میرفت و گاهی مهارت تازهای یاد میگرفت. خودش میگفت:«این چیزها در آینده به دردم میخورد.» 

او از آن جوان هایی بود که دوست داشت از هر کاری سر دربیاورد.به معنای واقعی کلمه، جوانی توانمند و همه فن حریف بود.

پس از پایان دبیرستان و دریافت دیپلم، مهدی اگر چه دانشگاه دولتی راه دور قبول شد اما علاقه و وابستگی شدید مادر به او اجازه نداد و مهدی در رشته مهندسی برق دانشگاه آزاد دزفول برای نزدیکی به خانه وخانواده ثبت نام کرد و مدتی به تحصیل پرداخت. اما علاقه عمیق او به سپاه پاسداران و خدمت به کشور، مسیر زندگی اش را تغییر داد. مادرش دوست داشت مهدی تحصیلات دانشگاهی‌اش را ادامه دهد، اما مهدی بارها تأکید می‌کرد:«من میخواهم سپاهی شوم.» 

سرانجام، تصمیم خود را گرفت. برای شرکت در آزمون استخدامی سپاه شرکت و پس از قبولی، قدم در مسیر پاسداری گذاشت.

از سال ۱۳۹۶ دوره های پاسداری و تکاوری را در دانشگاه امام حسین(ع) آغاز کرد. پس از گذراندن دوره های آموزشی، در سال ۱۳۹۸به تیپ تکاور حضرت مهدی(عج) در شهرستان اندیمشک پیوست و خدمت مقدس خود را آغاز کرد.

دوره های تکاوری برای مهدی فقط یک دوره آموزشی نبود؛ بخشی از هویت و علاقه او بود. با شور و شوق از خاطرات دوره ها برای خانواده صحبت می‌کرد. در مسابقات تیراندازی و رقابت های ورزشی مختلف نیز شرکت می کرد. 

او در طول سال های خدمت، در مأموریت های مختلف حضور یافت و با اخلاص و جدیت، برای سربلندی ایران اسلامی تلاش کرد. در اندیمشک، مدتی در تیم حفاظت سپاه مشغول به کار شد و در کنار وظایف نظامی،مهارت های فنی خود را نیز در خدمت مجموعه قرار داد.

مهدی تنها یک نیروی نظامی نبود. هرجا کاری از دستش برمی آمد، با دقت و مسئولیت پذیری انجام می داد. خستگی برایش معنا نداشت؛ وقتی کاری را بر عهده میگرفت، تا پایان آن می ایستاد.

مادرش درباره او می گوید: «همه فن حریف بود؛ خیلی زرنگ و باهوش بود. خوش پوش، خوش لباس و خوش سلیقه بود.» بااین حال، آنچه مهدی را از دیگران متمایز میکرد، نه فقط توانایی ها و مهارت هایش، بلکه قلب بزرگ و اخلاق زیبایش بود.

مهدی دلبستگی عمیقی به خانواده داشت. با پدرش رابطه‌ای صمیمانه و سرشار از احترام داشت و با خواهر و برادرش مهربان و همراه بود. مادرش می گوید:«اگر بگویم مهدی برای ما پدر و مادر بود، زیاده روی نکردهام. آنقدر به ما محبت می کرد که احساس می کردیم او پدر و مادر ماست.» 

مهدی آن چنان دل مادر را راحت کرده بود که همیشه با خودش می گفت: «اگر روزی من یا پدرش از دنیا برویم مهدی تکیه‌گاه برای خواهر وبرادرش و جای ما را برا آنان پر می کند.» او حتی در کوچکترین امور زندگی نیز همراه مادر بود. 

مهدی در انتخاب همسر، به ایمان، اخلاق و شخصیت اهمیت می داد. می گفت دوست دارد همسر آینده‌اش امروزی، خانه دار و مؤمن باشد؛ همسری که به خاطر اخلاق و ایمانش، همیشه به او افتخار کند.

در اواخر تابستان سال ،۱۴۰۳ خانواده مهدی برای خواستگاری به خرم آباد رفتند. نگین که تک ختر خانواده بود، ابتدا تصمیم داشت به این خواستگاری پاسخ منفی بدهد. دوری از خانواده و زندگی در اندیمشک برایش آسان نبود. اما دیدار نخست، همه چیز را تغییر داد.

همسر شهید می گوید: «با همان دیدن اول، نظرم کاملا عوض شد. آقامهدی خیلی به دلم نشست و قبول کردم با هم صحبت کنیم.» 

مهدی در همان گفت وگوهای نخست، صادقانه از شغلش، مأموریت‌ها و دشواری های زندگی با یک نظامی گفت. از همسرش خواست دوری ها و نبودن هایش را بپذیرد. همسرش نیز به او گفت:«دوست دارم همسرم طوری باشد که به خاطر ایمان و اخلاقش همیشه سرم بلند باشد.» و مهدی، در تمام مدت کوتاه زندگی مشترکشان، همان گونه بود که همسرش آرزو کرده بود.

 عقد آن دو در دی ماه سال ۱۴۰۳ بسیار ساده و صمیمی برگزار شد. قرار بود مراسم عروسی را در اردیبهشت ماه برگزار کنند؛ اما هنوز زندگی مشترک شان به طور رسمی آغاز نشده بود که تقدیر، سرنوشت دیگری برایشان رقم زد.

فاصله میان اندیمشک و خرم آباد، مانع دیدارهای مهدی با همسرش نمی شد. از زمانی که عقد کردند، هرگاه در مأموریت نبود، پنجشنبه و جمعه خود را به خرم آباد میرساند. همیشه با خود گل یا هدیه ای می‌آورد.  گل و هدیه هایی که حالا هرکدام شان به خاطری زنده‌ی از او تبدیل شده اند.

او در مدت کوتاهی، چنان با خانواده همسرش صمیمی شد که همه او را عضوی از خانواده خود می‌دانستند. خوش رویی و خون گرمی اش در یاد همه فامیل باقی ماند.

مهدی علاقه عمیق به اهلبیت(ع) داشت. با فرارسیدن ماه محرم، لباس مشکی می پوشید و تا پایان ماه صفر آن را از تن بیرون نمی آورد. اهل هیئت، روضه و سینه زنی بود و هر سالی که می توانست خود را به زیارت کربلا می رساند.
 
در آخرین سالی که محل کار به نیروها اجازه سفر اربعین داد، مهدی با جدیت پیگیر کار همکارانش شد. حتی نیمه های شب، وقتی دوستانش از مرز تماس می گرفتند و می گفتند مجوز خروجشان ثبت نشده، مهدی پیگیری می کرد تا مشکل شان برطرف شود. 

با آغاز جنگ رمضان، نگین در خرم آباد بود و مهدی در اندیمشک. حدود یک هفته پیش از شهادت، آخرین دیدارشان رقم خورد. پس از شنیدن خبر جنگ، نگرانی تمام وجود همسرش را فرا گرفت. مرتب با مهدی تماس می گرفت و حالش را می پرسید. مهدی برای آرام کردن او می گفت:«خیالت راحت باشد، من خوبم. چیزی نیست. نگران نباش؛ مراقب خودم هستم.» 
اما نگرانی همسر از بین نمی رفت. هر لحظه منتظر شنیدن صدای مهدی بود.

صبح روز دوازدهم اسفندماه، برایش پیام فرستاد و حالش را پرسید. حدود یک ساعت بعد، مهدی تماس گرفت.  همسرش با شنیدن صدایش خوشحال شد. 
مدتی بعد، بار دیگر با هم صحبت کردند. مهدی گفت پهپادها در اطراف محل کارشان در حال پروازند. پس از آن، دیگر تماس ها و پیام های همسرش بی پاسخ ماند.

 کمی بعد، به او خبر مجروحیت مهدی دادند. 
همسرش همراه پدر و مادرش به سرعت راهی اندیمشک شدند. مهدی را به بیمارستان گنجویان دزفول منتقل کرده بودند. دوستان و بستگان درب بیمارستان جمع بودند و همه برای سلامتی او دعا می کردند.

مهدی به اتاق عمل رفت. پس از عمل، او را به بخش مراقبت های ویژه منتقل کردند. خانواده تنها توانستند برای لحظاتی کوتاه و از فاصله ای دور او را ببینند. آن شب، پس از افطار، دوباره به بیمارستان بازگشتند؛ اما اجازه ملاقات داده نشد و ناچار به خانه برگشتند.

مادر شهید نیز آن روزها را چنین روایت می کند:«صبح که بیدار شدم، فکر کردم برای نصب دوربین یا دزدگیر رفته است.نمیدانستم به پادگان رفته. هر دو ماشینش خانه بود. چند بار به او زنگ زدم، اما جواب نداد. با خودم گفتم حتماً بالای چهارپایه است و نمی تواند تلفن را جواب بدهد. مادرپس از شنیدن خبر مجروحیت مهدی، هنوز امید داشت. تصور میکرد ضرب های به سرش وارد شده و پس از درمان بهبود پیدا می کند. اماحدود ساعت یک ونیم بامداد، مهدی به شهادت رسید.  

مهدی طافی، در بیست وهشت سالگی، در محل خدمت خود در تیپ تکاور حضرت مهدی(عج) و در جریان حمله دشمن، به جمع شهیدان پیوست.

مادرش می گوید:«حالا من مانده ام و خاطراتش. فقط با عکس هایش حرف میزنم. خدا خودش به من صبر داده؛ وگرنه برای خودم هم این همه صبوری عجیب است.» 

مهدی برای مادر، فقط نخستین فرزند نبود؛ تمام دنیای او بود. به خواهر و برادرش محبت می کرد و هرجا لازم بود، پناه خانواده می شد.

مادرش می گوید:«همیشه از خدا می خواستم فرزندانم عمر باعزت داشته باشندو بعد خدمت درست شهید بشوند.» شاید دعای مادر مستجاب شد؛ اما مهدی خیلی زود پر کشید؛ درست در روزهایی که تازه بهترین لحظات زندگی اش می توانست آغاز شود.
پدر مهدی که خود از مرد های جنگ تحمیلی 8سال دفاع مقدس است نیز با افتخار سر بلندی می‌گوید:«افتخار می کنم که پسرم من برای سر 
بلندی این مملکت به شهادت رسیده است .» 

هرکس مهدی را می‌شناخت، از اخلاق، ادب و جوان مردی‌اش سخن می گفت. دوستانش او را انسانی خوش رو، خون گرم، خوش پوش، مهربان و بی کینه می دانستند؛ کسی که سفرهاش از دیگران جدا نبود . 
او با وجود دانش نظامی و توانایی های فراوان، هرگز خود را از دیگران بالاتر نمی دید.

در میان فامیل، به خاطر رفتار و شخصیتش، او را «شهید زنده» می نامیدند. شاید آنان از همان روزها، چیزی را در وجود مهدی دیده بودند که بعدها برای همه آشکار شد؛ روحی که از جنس ماندن در دنیا نبود و قلبی که برای پرواز آماده شده بود.

مهدی طافی رفت؛ اما لبخندش، اخلاقش، ایمانش، محبتش به خانواده، عشقش به اهلبیت(ع)، علاقه‌اش به خدمت و خاطراتش در دل مادر، همسر، پدر، خواهر، برادر، دوستان و همه کسانی که او را میشناختند، باقی ماند.

او زندگی کوتاهی داشت، اما در همین فرصت کوتاه، آنقدر زیبا زیست که نامش با نیکی و عزت گره خورد. از خانهای ساده در اندیمشک برخاست، در مسیر ایمان و خدمت قدم گذاشت، دل های بسیاری را به دست آورد و سرانجام در راه دفاع از میهن و آرمانهایش، به قافله شهدا پیوست.

مهدی شهید شد؛ اما تمام نشد.او در لبخند مادر، در اشک های همسر، در خاطرات دوستان، در دعای زائران کربلا و در قلب مردمی که به ایران و شهیدانش عشق میورزند،همچنان زنده است.دشهید مهدی طافی؛مردی از جنس لبخند، ایمان و جهاد.

انتهای پیام

آخرین اخبار استان‌ها